با نگاهي كه امام به قرآن دارد و در جاي جاي نوشته هاي ايشان به چشم ميخورد، ديدگاه تفسيري و گرايشهاي ايشان آشكار ميشود. اگر چه در آداب الصلوة، سرالصلوة، و حتي تفسير سورة حمد و علق، گرايش تفسيري امام عرفاني است و بريدن از اين گرايش را فاجعهاي ميداند، كه سبب
محروميت مردم از حقايق شده است؛ امّا فقط تفسير با گرايش عرفاني آن چيزي نيست كه از نظر امام «تمام حقيقت» را نشان بدهد، ايشان علاوه بر اينكه جاهلان صوفي را مورد انتقاد قرار داده و بر خطا ميداند، روش تفسيري عارفان را نيز كه تمام معارف قرآن را به امور معنوي بر ميگردانند ناقص ميداند، ايشان گاه مانند عارفي تمام عيار، در مقام تفسير عرفاني قرآن بر ميآيد، و گاهي ابعاد اجتماعي، انقلابي و ستم ستيزي قرآن را بيان مي كند، و گاهي نيز در مقام يك فقيه كامل و مرجع ديني به آيات الاحكام و استنباط احكام شرعي توجه مي كند، و اين يعني نگاهي جامع به قرآن و گرايشي همه جانبه در تفسير قرآن است.
نگاهي به تفسير سوره حمد، شرح چهل حديث، شرح دعاي سحر، آداب الصلوة و سرّالصلوة جنبه عرفاني تفسير امام را روشن مي كند، كتاب كوچك اما با تأثير تاريخي بزرگ «ولايت فقيه، حكومت اسلامي» جنبه اجتماعي تفسير را، و نگاهي به موسوعه صحيفه نور نيز همه جانبه بودن نگاه امام را به وضوح نشان مي دهد. امام درجايي دربارة لزوم توجّه به روش عرفاني در تفسير قرآن مي فرمايد: «كتاب خدا كتاب معرفت و اخلاق و دعوت به سعادت و كمال است; كتاب تفسير نيز بايد كتاب عرفاني اخلاقي و مبين جهات عرفاني و اخلاقي و ديگر جهات دعوت به سعادت باشد».[1] و پس از تفسير سوره قدر مي فرمايد: «با آن كه بناي نويسنده در اين رساله آن بود كه از مطالب عرفاني غيرمأنوس با نوع خودداري كنم، و فقط به آداب قلبيه صلات اكتفا كنم، اينك مي بينم كه قلم طغيان نموده و در خصوص تفسير سوره شريفه بيشتر ازموضوع قرارداد خود تجاوز نمودم».[2]
ايشان از گرايش عرفاني خويش در تفسير دفاع كرده، مي فرمايد: «ضمناً اگر مطلبي در اين رساله مطابق مذاق خود نديدند، بي تأمل رمي به باطل نكنند; زيرا كه از براي هر علمي اهلي است و براي هر راهي راه نوردي. رحم الله امرءاً عرف قدره، و لم يتعدّ طوره. و ممكن است بعضي غفلت از حقيقت حال كنند، و چون از معارف قرآنيه و دقايق سنن الهيه بي خبرند، بعضي از مطالب اين رساله را تفسير به رأي گمان كنند، و اين خطاي محض و افتراي فاحش است».[3] با اين حال، امام از محدودنگري برخي از تفاسير عرفاني انتقاد ميكند و حتي در مورد ابن عربي نيز نظر امام اين است كه تفسير قرآن به طور كامل همان چيزي كه ابن عربي يا عبدالرزاق كاشاني گفته نيست: «اينهايي كه طريقه شان طريقه معارف بوده است، بعضي شان در آن فني كه داشته اند خوب نوشته اند، لكن قرآن عبارت از آن نيست كه آنها نوشته اند. آن، بعضي از اوراق قرآن و پرده هاي قرآن است».[4]
گرچه امام گرايش عرفاني در تفسير را ميپذيرد و از آن استفاده ميكند، اما همان گونه كه مشاهده كرديم آن را فقط پردهاي از پردههاي قرآن و قسمتي از معارف قرآن ميداند، و كساني را كه تمام قرآن را فقط در امور معنوي و عرفاني خلاصه كنند و از امور اجتماعي، ستم ستيزي، و سياسي آن چشم بپوشند در اشتباه ميداند: «وقتي دنبال تفسير قرآن رفتند ملاحظه ميكنيد كه «تمام آيات را نباشد» اكثر آيات را بر گرداندند به آن جهات عرفاني و فلسفي و جهات معنوي، و به كلي غفلت كردند از حيات دنيايي و جهاتي كه در اينجا به آن احتياج است و تربيت هايي كه در اين جا بايد بشود، از اين غفلت كردند».[5]
در جايي ديگر ميفرمايد: «ما در يك مدتي گرفتار بوديم به يك قشر از مردم و به قشري از اهل علم كه اينها اسلام را از آن طرف نگاه مي كردند. عرف اسلام را قبول داشتند، لكن تمام مسائل را بر مي گرداندند به آن معاني عرفاني، مسائل روز قائل نبودند و حتي اگر روايتي يا آيه اي در جهاد مي آمد آنها همان جهاد نفس را مي گرفتند و اسلام را با يك صورت ديگري غير از آن صورت واقعي كه جامع است، جامع همه اطراف است، نظر ميكردند. من گفتم ما يك مدت هايي مبتلاي به آنها بوديم كه البته مردم صالحي بودند، لكن اسلام را با يك صورت مي ديدند، يك بعد اسلام را نظر ميكردند».[6] خود امام حتي در تفسير عرفاني خويش نيز هنگامي كه از هجرت و جهاد سخن مي گويد، به هر دو معناي ظاهري و اجتماعي و عرفاني آن اشاره مي كند. حضرت امام در ولايت فقيه ميفرمايد: «قرآن و كتابهاي حديث كه منابع احكام و دستورات اسلام است، با رساله هاي عمليه كه توسط مجتهدين عصر و مراجع نوشته ميشود از لحاظ جامعيت و اثري كه در زندگي اجتماعي ميتوانند داشته باشند به كلي تفاوت دارد. نسبت اجتماعيات قرآن با آيات عبادي آن، از نسبت صد به يك هم بيشتر است».[7] بنابراين گرايش تفسيري امام، در همه سوره ها و آيات عرفاني نيست; در معارف ويژه عرفاني و در موارد مربوط به اسماء و صفات الهي و امور مربوط به عالم غيب از مشرب عرفاني بهره مي برد، امّا در آيات اجتماعي، آيات الاحكام، آيات جهاد و امر به معروف، لحن و گرايش تفسيري امام، عرفاني نيست...، با توجه به اين مطلب، مشرب و گرايش تفسيري امام را چه ميتوان ناميد:
شايد بتوان در نگاهي فراگير، تفسير امام را «تفسير هدايتي و ارشادي» نام بگذاريم، زيرا ايشان مقصد اساسي قرآن راـ چنان كه به تفصيل گذشتـ هدايت انسان ها و ساختن فرد و جامعه الهي و رباني مي داند، و از سويي ديگر خوانديم كه ايشان تفسير صحيح را «كشف مقصد» و «بيان مقصد نزول» قرآن مي داند، نه بيان سبب نزول يا بيان بلاغت و اعجاز آن...، بنابراين ميتوان جهتگيري تفسير امام را كشف و بيان مقصد قرآن دانست، اما امام تصريح ميكنند كه مفسّر بايد جهت تعليمي قرآن را در نظر داشته باشد: «اين كتاب شريف كه به شهادت خداي تعالي كتاب هدايت و تعليم است و نور طريق سلوك انسانيت است، بايد مفسر در هر قصه از قصص آن، بلكه هر آيه از آيات آن، جهت اهتداء به عالم غيب و حيث راهنمايي به طرق سعادت و سلوك طريق معرفت و انسانيت را به متعلم بفهماند. مفسر وقتي مقصد نزول را به ما فهماند مفسر است، نه «سبب» نزول به آن طور كه در تفاسير وارد است».[8] بنابراين تفسير امام تفسير «هدايتي» است و با اين بيان، هم مسائل عبادي و عرفاني و هم مسائل اجتماعي و سياسي قرآن را شامل ميشود.
۵. تفسير قرآن محدود نيست؛
يكي از پيامدهاي طبيعي تفسير نويسي با توجه به جامعيت قرآن اين بود كه هر دانشمندي چيزي را بنويسد كه ميفهمد يا به آن علاقهمند است: «هر كدام از روي آن تخصص و فني كه داشته است يك پردهاي از پردههاي قرآن كريم را تفسير كرده است، آن هم به طور كامل معلوم نيست بوده [باشد]، مثلاً عرفايي كه در طول اين چندين قرن آمده اند و تفسير كرده اند نظير محيي الدين در بعضي از كتاب هايش، عبدالرزاق كاشاني در تأويلات، ملا سلطان علي در تفسير، اينها كه طريقه شان طريقه معارف بوده است، اينها تفسيرهايي نوشتند. خوب بعضيهاشان هم در آن فني كه داشته اند خوب نوشته اند، لكن قرآن عبارت از آن نيست كه آنها نوشته اند، بعضي از اوراق و پردههاي قرآني است، يا مثلاً «طنطاوي» و امثال او و همين طور «قطب». اينها هم به ترتيب ديگري تفسير كرده اند كه باز آن غير تفسير قرآن است به همه معاني; آن هم يك پردهاي است... قرآن يك كتابي نيست كه بتوانيم ما يا كس ديگري يك تفسير جامعي آن طور كه [سزاوار است بر آن] بنويسد...».[9]
تا اينجا طبيعي بوده كه هر دانشمندي پرده اي از پرده ها را بردارد، اما متأسفانه اين يكسونگري ها گاه سبب ميشد كه متخصصان يك رشته ديگران را به طور كلي تخطئه كنند، كه در اين زمينه در قسمت نقد تفاسير فرازهايي از ديدگاه امام را نقل كرديم. اين در تفسير نويسي يك ضايعه بود كه به جاي استفاده از دانشهاي گوناگون در فهم ابعاد گسترده قرآن، هر كدام روش ديگري را نادرست دانسته و كنار گذاشتند. در برابر اين پرسش كه يا آيا تفسير جامع براي قرآن ممكن است يا نه؟ پاسخ امام تا اينجا اين است كه چنان تفسيري ـ با توجه به جامعيت علمي و عملي قرآن ـ ممكن است، اما هنوز نوشته نشده است.[10]
بخش دوم: قرآن و متون مورد تفسير
در اين بخش به درك هويتي و شناخت قرآن و احياناً ساير متون ديگر كه تفسير و تحليل را بر ميتابد، نگاهِ گذرا مياندازيم:
1. ماهيت و هويت قرآن
قرآن با ساير كتابها تفاوت دارد، اين تفاوت در يك اصل مهم كه آن ماهيت وحياني و آسماني بودن قرآن است با تمام كتاب هاي بشري آشكار ميشود، در فهم يك كتاب رياضي يا جامعه شناسي، يا يك متن علمي ديگر، قواعد و مقرراتي وجود دارد كه برخي عمومي و برخي ويژه آن متن خاص است، اما «اين كتاب بزرگ الهي كه از عالم غيب الهي و قرب ربوبي نازل شده و براي استفاده ما مهجوران و خلاصي ما زندانيان سجن طبيعت و مغلولان زنجيرهاي پيچ در پيچ هواهاي نفس و آمال به صورت لفظ و كلام درآمده، از بزرگترين مظاهر رحمت مطلقة الهيه است».[11]
اين تفاوت قرآن با كتابهاي بشري معنايي دارد، وآن اينكه به طور ماهوي آنچه در قرآن است با تمام فراوردههاي فكر بشري متفاوت است، زيرا نويسندگان كتابهاي موجود، خود انسانند و در محجوبيتها و محدوديتهاي بسياري قرار دارند كه دستاورد فكري آنان نيز بالاتر از افق فهم و دانش آنان پرواز نميكند. دانش آنان درباره انسان، كيهان و قوانين حاكم بر جهان بيني كه دانشمندان از آن به قوانين علمي ياد ميكنند، بسيار سطحي و كم ژرفاست، حتي شكافتن اتم و استفاده مثبت يا منفي از نيروي شگرف آن، در گستره حقايق ناب موجود در هستي، دانش بسيار سطحي است.
قرآن از جانب كسي نازل شده است كه تمام هستي، از جمله زمين و موجودات آن، بويژه انسانها، فقط گوشهاي از عظمت، قدرت وكمال او را به نمايش ميگذارند، اين است كه به دليل چنان نويسندهاي اين كتاب با هر كتابي ديگر متفاوت و غيرقابل قياس است: «انسان غيرمحدود است، و مربي انسان غيرمحدود است، و نسخه تربيت انسان كه قرآن است غير محدود. نه محدود به عالم طبيعت و ماده است، نه محدود به عالم غيب است، نه محدود به عالم تجرد; همه چيز است»[12].
او در معرفي ديگر از قرآن ميفرمايد: «اما عظمت متكلم آن و منشأ و صاحب آن، پس آن، عظيم مطلق است كه جميع عظمتهاي متصوره در ملك و ملكوت و تمام قدرت هاي نازل در غيب و شهادت رشحهاي از تجليات عظمت فعل آن ذات مقدس است»[13]. امام در مورد عظمت و ارزش بي منتهاي قرآن كه ما او را درك نكرديم، ميفرمايد: «ما كور و كرها از آن به هيچ وجه استفاده نكرديم و نميكنيم».[14] پيامبران هر كدام تجلّي يكي از اسماء الهي بوده اند و پيامبر ما تجلي همه اسماء الهي. بنابراين حقايقي كه آنان دريافت ميكردهاند و بر قلب آنان تجلّي كرده به اندازة توان آنها بوده است، آنچه بر قلب نبي اكرم«ص» وارد ميشده آن حضرت تحمّل آن را داشت و هيچ پيامبري ديگر آن توانايي را نداشت، و قرآن نيز مطابق «حقيقت محمّديه» داراي كمال مطلق است، زيرا: «پيش اهل معرفت، اين كتاب شريف ازحق تعالي به مبدئيت جميع شؤون ذاتيه و صفاتيه و فعليه و به جميع تجليات جماليه و جلاليه صادر شد، و ديگر كتب سماويه را اين مرتبت نيست»[15]
از اين عظمت و حقيقت درجاي ديگر اين گونه تعبير مي كند: «مطلب دوم در اشاره به آن نكته كه فرموده «إنّا» به صيغه جمع و «أنزلنا» به صيغه جمع. بدانكه نكته آن، تفخيم مقام حق تعالي به مبدئيّت تنزيل اين كتاب شريف است. و شايد اين جمعيت براي جمعيت اسمائيه باشد و اشاره به آن باشد كه حق تعالي به جميع شؤون اسمائيّه و صفاتيّه مبدأ براي اين كتاب شريف است. از اين جهت، اين كتاب شريف، صورت احديت جمع جميع اسماء و صفات و معرف مقام مقدس حق به تمام شؤون و تجليات است. و به عبارت ديگر، اين صحيفه نورانيه صورت اسم اعظم است، چنانچه انسان كامل نيز صورت اسم اعظم است، بلكه حقيقت اين دو در حضرت غيب يكي است...»[16].
[1] . خميني, روح الله، آداب الصلاة, 193.
[2] . همان,ص 346.
[3] . همان,ص 347.
[4] . همان, با قرآن در صحنه (تفسير سوره حمد و علق).
[5] . خميني, روح الله، صحيفه نورج1, ص235.
[6] . همان, ج10، ص124.
[7] . روح الله، خميني, ولايت فقيه, ص 37.
[8] . همان, آداب الصلاة,ص192.
[9] . همان, تفسير سوره حمد, صص93 و95.
[10]. خمينى, روح الله، آداب الصلاة, مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى,ص 193.
[11] . خمينى, روح الله، آداب الصلاة, ص66.
[12] . همو، صحيفه نور,ج12، ص170.
[13] . همو، آداب الصلاة, ص182.
[14] . همان, ص66.
[15] . همو, آداب الصلاة, ص 183.
[16] . همان, ص 120.
2.2ـ تفسيرهاي انحرافي و التقاطي يا تفسير مادي قرآن؛
يكي ازمشكلات بزرگ در امر تفسير، تفكرات التقاطي بود، جواناني كه چيزي ازماركسيسم و چيزي از اسلام ميگرفتند و به جاي «انقلاب اسلامي» به «اسلام انقلابي» ميانديشيدند و مي پنداشتند كه مسلمانان در روش مبارزه نيازمند مكتب هاي ديگر، مانند ماركسيسم هستند و برخي از نظريه پردازان آنها با چنان تفكراتي به تفسير قرآن و نهج البلاغه دست مييازيدند، و برخي از آنان نيز به همان مقدار نيز به اسلام معتقد نبودند و تفكرات ماركسيستي را در پوشش عقايد و يا واژگان و اصطلاحات اسلامي ترويج ميكردند، كه اين هم ازآن خطرات بسيار جدي در مسير جوانان حق جو و عدالت خواه بود. امام در ادامه نظراتش ميفرمايد: «اخيراً ما مبتلا شديم به يك عدهاي كه اينها عكس آنها هستند، تمام معنويات را اينها به ماديات بر ميگردانند، ميگويند مسلمانيم، لكن نه توحيدشان توحيد اسلامي است و نه بعثت شان بعثت اسلامي است و نه نبوت شان نبوت اسلامي و نه امامت شان و نه معادشان. همه اش بر خلاف اسلام است».[1] با يك ديد گذرا ديده ميشود كه، برخي از انتقادهاي امام بر «گرايش ها» و برخي از آنها بر«روش ها» يا «اهداف» و يا بر «پيشفرضها»ي به كار رفته در تفسير است.
از ديدگاه امام (ره)، تفسير قرآن كريم كار آساني نيست كه از عهده هركس برآيد.[2] و اين صحيفة الهي برتر از آن است كه مفسران بتوانند آن را چنانكه بايد تفسير كنند.[3] و مفسران طراز اول جهان اسلام اعم از خاصه و عامه كه در طول تاريخ اسلام تفاسير فراواني نوشتهاند، تنها پردهاي از معاني قرآن كريم را به نمايش گذاشتهاند و شبهي از اين كتاب آسماني را نشان دادهاند.[4]
ايشان ضمن ارجگزاري بر تلاشهاي مفسران و خوب توصيف نمودن برخي از آنها به صراحت اعلام ميدارد كه: « ]تفسير[قرآن عبارت از آن نيست كه آنها نوشتهاند».[5] ومعتقد است، «اين تفسيرهايي كه بر قرآن نوشته شده است از اول تا حالا، اينها تفسير قرآن نيستند. اينها البته يك ترجمههايي; يك بويي از قرآن بعضيشان دارند و الا تفسير اين نيست كه اينها نوشتهاند».[6]
اين نظريه امام از يكسو مبتني است بر عظمت قرآن كه كلام خالق و اقيانوسي ژرف و فراتر از افق فكر و درك بشري است.[7] و از سوي ديگر مبتني است بر اين مطلب كه مفسرانـ با آن كه زحمتهاي فراواني را متحمل شدهاند و مساعي آنان قابل تقدير و تجليل استـ اغلب در تفسير قرآن به مقصد اصلي نزول توجه شايسته نكردهاند.
بسياري از مفسران در تفسير خود به جنبههاي ادبي يا بلاغي يا تاريخي و... پرداختهاند. گويا كه تفسير آنان، يك كتاب ادبي يا بلاغي يا تاريخي است و در واقع بجاي پرداختن و توجه تام به هدف اصلي، بيشتر به اهداف فرعي توجه نمودهاند; درحالي كه ازنظر امام (ره) مقصد اين كتاب آسماني نه بلاغت و فصاحت است و نه صرف و نحو و نه تاريخ و نه امثال اين امور.[8]
شيوه مطلوب تفسير، اين نيست كه همچون سكاكي و شيخ طوسي در لابلاي آيههاي قرآن به دنبال كشف و تبيينجنبههاي فصاحت و بلاغت و محسنات لفظي و معنوي بود و يا همانند سيبويه وخليل به تبيين تصاريف كلمات و دستور زبان آن همت گمارد و يا مانند مسعودي وابن خلكان به شرح و بسط وقايع و بيان جزئيات حوادث تاريخي پرداخت. امام از مفسراني كه استفاده از قرآن را منحصر به ضبط و جمع اختلاف قرائات ومعاني لغات و تصاريف كلمات و محسنات لفظي و معنوي و وجوه اعجاز قرآن ومعاني عرفي ميدانند و از دعوات قرآن و جهات روحي و معارف الهي آن غافلند، بهشدت انتقاد كرده است.[9]
بعلاوه از يكسو نگري در تفسير قرآن گله و شكوه دارد و از تفسيرنگاران يكسونگر كه قرآن كريم را تنها بر پايه تخصص ويژه و مشرب خاص خويش تفسير نموده و به تخطئهي مشربهاي ديگران پرداختهاند، خرده ميگيرد.[10] در منظر امام خميني، مفسر واقعي كسي است كه «مقصد نزول» را بفهماند; نه سبب نزول را.[11]
1. زيرساختهاي تفسير از نگاه امام
تفسير قرآن كريم براساس مباني و اصولي صورت ميپذيرد كه در اينجا به برخي از مهمترين آنها از ديدگاه امام خميني ميپردازيم:
3.1ـ زيرساخت و اساس تمام تفاسيرِ قرآن، تفسير معصوم(ع) است؛
از نظر امام(ره) علم به همه حقايق و معارف قرآن كريم جز براي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم و پس از او وارثان علم وي يعني ائمه و اهل البيت عليهم السلام امكان ندارد. اين بينش امام گذشته از آن كه مبناي روايي دارد[12]، با تاملات عقلي و تجارب عرفاني نيز قابل تاييد است; با اين توضيح كه حقايق و علوم نهفته در كلام الهي نامحدود است: «قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثلهمددا»[13] و بشر محدود را توان آن نيست كه بر خداي نامحدود احاطه يابد; مگر آن كه از محدوديت خارج شود و خود نيز نامحدود گردد.
در نگاه امام(ره) مصداق اين انسان نامحدود پيامبر و امام معصوم(ع) است كه در اثر اتصال به كمال مطلق و فناء در مبداء نامحدود، در همه صفات نامحدود گرديدهاند، لذا ميتوانند به علوم و حقايق قرآن بطور كامل احاطه يابند، و از كتاب الهي آن گونه كه بايد و شايد بهره گيرند. ولي بهره ديگران از قرآن برحسب مراتب وجود و كمال محدود آنان، محدود است.
امام در فرازي از بيانات خود ميفرمايد: «اين حقيقت [قرآن كريم] براي احدي حاصل نشود به علوم رسميه و نه به معارف قلبيه و نه به مكاشفه غيبيه مگر به مكاشفه تامّه الهيه براي ذات مبارك نبي ختميصلي الله عليه وآله وسلم در محفل انس «قاب قوسين» بلكه درخلوتگاه سر مقام «او ادني» و دست آمال عائله بشريت از آن كوتاه است، مگر خلص از اولياء الله كه به حسب انوار معنويه و حقايق الهيه با روحانيت آن ذات مقدس مشترك و به واسطه تبعيت تامه فاني در آن حضرت شدند كه علوم مكاشفه را بالوراثه از آن حضرت تلقي كنند...».[14] در جاي ديگر ميگويد: «آن استفادهاي كه بايد «از قرآن نميشود». آن استفاده را بهحسب «انما يعرف القرآن من خوطب به» خود رسول الله ميبرد».[15] پس بنابراين هر تفسيري كه ارائه داده ميشود بايد ريشه در اعماق سيرة تفسيري پيامبر اكرم(ص)، و ائمّة اطهار(ع) داشته باشد، تا شمهي از حقايق قرآن را روشن سازد.
3.2ـ زيرساخت امكانِ فهم محدود براي همگان؛
از انديشههاي تفسيري امام (ره) اين اصل برداشت ميشود، كه استفاده از قرآنكريم براي همگان به فراخور حال خويش ميسور و ممكن است، بنابراين به صورت محدود و روشپسند، همة افراد ميتوانند با تكيه به بيانات معصوم(ع)، تفسيري از قرآن ارائه دهند. امام همچون برخي از اخباريان نميانديشد كه باب فهم قرآن را به روي غيرمعصوم ببندد و فكر و عقل و انديشة بشري را در اين زمينه بياعتبار بشمارد.
در انديشه امام (ره) اساساً انگيزة نزول اين كتاب مقدس و بعثت نبي اكرم صلي الله عليه وآله وسلم آن است كه، اين كتاب در دسترس همگان قرار گيرد و همه به اندازة گنجايش فكر خود از آن استفاده كنند.[16] شايان ذكر است كه عالمان از فقيهان و محدثان گرفته تا فيلسوفان و عارفان، گاه ازآيات قرآن به فراخور فكر و دانش خود، برداشتهاي مختلف و حتي گاه متباين دارند. نكته جالب توجه اينكه امام(ره) هريك از آن برداشتها را در جاي خود درست و قابل قبول ميداند[17]، و از صحه گذاري مفسّران بر مشرب تفسيري خود و تخطئه مشربهاي ديگران انتقاد ميكند. به نظر ميرسد، راز آن اين باشد كه فهم قرآن داراي مراتب طولي است و هرعالمي ممكن است، تنها به مرتبهاي از آن دست يافته باشد.
3.3ـ زيرساخت پذيرش ظاهر و باطن قرآن؛
يكي ديگر از اصول تفسير در انديشة امام آن است كه، درك و فهم قرآن كريم مراتب و مراحلي دارد كه از ظاهر شروع ميشود و تا آخرين مرتبة باطن آن پيش ميرود، يعني بايد هم به ظاهر قرآن در تفسير توجّه داشت و به آن اهيّت داد، و هم به باطن قرآن؛ از آنجا كه ظاهر و باطن قرآن مورد پذيرش قرار ميگيرد، التفات و توجه به باطن و ظاهر قرآن بدون تفسير آن ميسّر نميباشد، بنابراين براي فهم قرآن بايد آنرا روشمند تفسير نمود، آنچه امام(ره) فرموده و جويندگان حقايق قرآني را به آن فرا خواندهاند[18]، با تاويلها و برداشتهاي بيضابطهاي كه توسط متصوفه و باطنيه از آيات قرآن كريم صورت ميگيرد، تفاوت اساسي دارد. آنان اصولا ظواهر آيات را ناديده ميگيرند و كنار مينهند و ذوقيات، انديشهها و ديدگاههاي ويژه خود را به نام «علم به باطنقرآن» عرضه ميكنند. همان چيزي كه تفسير به رأي خوانده ميشود و در روايات فريقين شديدا از آن نكوهش و منع شده است.[19]
امام در فهم قرآن، باطن منهاي ظاهر را قبول ندارد; همانگونه كه ظاهر بدون باطن را نميپسندد. ايشان به صراحت اعلام ميدارد: «همانگونه كه ظاهر بدون باطن همانند جسد بدون روح و دنياي بدون آخرت است، رسيدن به فهم باطني آيات نيز جز از طريق ظاهر و با حفظ آن ميسور نميگردد و هر كس بدون توجه به ظاهر آيات، راه باطن را در پيش گيرد، هم خود گمراه شده است و هم ديگران را به گمراهي و بيراهه كشانده است».[20] از نظر ايشان تصور اين كه اين كتاب آسماني، همين قشر و صورت است ظاهر گرايانه و ابليسانه است و ماندن در حد صورت و توقف در مرحله ظاهر و حركت نكردن به سوي لب و باطن ريشه تمام جهالتها و پايه انكار نبوتها و ولايتهاست.[21]
شايان ذكر است كه ابليس نخستين كسي بود كه تنها ظاهر و صورت[طين] را ديد و در وراي آن، مقام روحاني و نوراني و خليفة اللهي آدم عليه السّلام را نديد. از اين روي در مقام اعتراض به پروردگار برآمد و گفت: «من از او بهترم. من را از آتش و او را از گل آفريدي»[22] و نيز مردماني كه نبوت را انكار كردند و از پذيرش انبياء الهي سر بر تافتند، تنها به ظاهر نگريستند و نتوانستند يا نخواستند ژرفنگر باشند و ارتباط ويژه باطني و معنوي پيامبران با مبداء هستي را بپذيرند و لذا اظهار ميداشتند: «اين چه پيامبري است كه همچون ديگران غذا ميخورد و در بازارها راه ميرود»[23]، و يا خطاب به پيامبر ميگفتند: «شما جز بشري مانند ما نيستيد، وخداي رحمان هيچ چيزي نازل نكرده است»[24].
به هر حال از قشريگري و ماندن در ظاهر و عدم گذر به باطن و عمق، مذاهب و مكاتب چندي چون اخباريگري، ظاهريه، اشاعره، مجسمه و سلفيه سر بر آوردند. ميتوان گفت كه گذر از ظاهر به باطن و عبور از پوست به مغز همان علم به تاويل است كه به نظر امام علم به تمام مراتب آن مخصوص پيامبراسلام صلي الله عليه وآله وسلم و ائمه(ع) است; لكن علم به مراتب و مراحلي از آن براي غير معصوم نيز ممكن است. البته امامراحل، شرط حصول اين علم و نائل شدن به مراتبي از آن را مجاهدت علمي، تمرينهاي عقلي همراه با رياضتهاي عملي و تطهير نفس و تنزيه قلب و تقديس روح ميداند[25]. و معتقد است هر قدر انسان از پاكي و وارستگي بيشتري برخوردارباشد، بهرهاش از حقايق قرآن بيشتر و تجلي قرآن بر او فزونتر است.[26]
[1] . خميني، روح الله، صحيفه نور ج10, ص124.
[2] . همان، تفسير سوره حمد، ص 93.
[3] . همان و صحيفه نور، ج 17، ص 251.
[4] . همان، ج 19، ص 27.
[5] . همان.
[6] . همان.
[7] . همان، آداب الصلوة، ص 182.
[8] . همان، آداب الصلوة، ص 182.
[9] . همان، صص171 و 194؛ شرح حديث جنود عقل و جهل ص 11.
[10] . خميني، روح الله، صحيفه نور، ج 1، ص 235.
[11] . همان، آداب الصلوة192 و193.
[12] . كلينى; اصول كافى، ج1، تهران، دارالكتب الاسلامية،1380 ق، ص228.
[13] . سورة كهف، اية 109.
[14] . خمينى، روح الله، تفسير سوره حمد، ص 148.
[15] . همان، آدابالصلوه، ص 181.
[16] . همان، صحيفه نور، ج 14، ص 252.
[17] . همو، آدابالصلوة، ص 185.
[18] . ر ك: امام خميني، شرح دعاء السحر ص 61.
[19] . مجلسى، محمد باقر، بحار ج 92 ص 112و111؛ حكيمى، الحياة 2 ص 13؛ بحرانى، تفسير البرهان، ج 1، ص 18و19؛ عياشى، التفسير، ج 1 ص 17، قرطبى الجامع لاحكام القرآن، ج 1 ص 27.
[20] . خمينى، روح الله، شرح دعاء السحر، ص 62-61؛ همو، آداب الصلوة، ص 291.
[21] . همان، شرح دعاى سحر، چ 1، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1374 ش، ص59.
[22] . سورة ص، آية 76.
[23] . سورة فرقان، آية7.
[24] . سورة يس، آية15.
[25] . خميني، روح الله، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 61.
[26] . همو، شرح دعاى سحر، ص 59.
مقالة حاضر به بررسي شناخت پديدة تفسيرِ قرآن از ديدگاه امام خميني(ره) پرداخته است، و در سه بخش و يك نتيجه تنظيم شده است. در بخش اول تفسير؛ مورد تعريف واقع شده، و پس از آن معرفي تفسير از نظر امام ارائه شده است، و در ادامه ماهيت و هويت تفسير و همينطور زيرساختها، گرايشها، هدف و انواع تفسير با ارائة تفسير صحيح از منظر امام تدوين يافته است. در بخش دوم متون مورد تفسير؛ پس از ارائة هويت و درونماية قرآن، جامعيّت قرآن را به بحث گرفته، و اشارة گذرا به جاودانگي آن داشته، امكان فهم قرآن و زبان قرآن را مورد بررسي قرار داده است. و همينطور نحوة فهم روايات از نگاه امام را ياد آور شده است. در بخش سوم مفسر؛ مورد مطالعه بوده، كه در اين قسمت اوصاف، ويژگيها، و تواناييهاي علمي و معنوي مفسر، از ديدگاه امام خميني(ره) روشن شده است. پس از آن اهداف مفسر، موانع تفسير صحيح و واقعي بيان گرديده است. و در نهايت مقاله با نتيجهگيري مطالبِ بررسي شده، پايان يافته است.
قرآن، تفسير، امام خميني(ره)، مفسر، هدف، متن، هرمنوتيك، امكان فهم، جامعيّت.
در آمد
تاريخ بشر گواه بر اين است كه در هر برهة از زمان، انسان براي اينكه مسألة مورد نظر و يا اشيا را فهم نمايد و از چيستي آنها آگاه شود، آنها را مورد تفسير و تحليل خويش قرار ميداد. يكي از مسايل مورد فهم، متون مقدس ديني است؛ كه علاوه بر احترام و اهتمام به آنها، فهم درست متون مقدس يكي از دغدغههاي مهم دينداران ميباشد. در غرب، خواندن كتاب مقدس را به عنوان عبادت تلقي مي كند، و در اسلام نيز تلاوت قرآن يكي از بالاترين ارزشهاي عبادي شمرده ميشود، بويژه در برخي از زمانهاي مشخص، مانند ماه رمضان كه ماه نزول قرآن است. نيز خواندن متن قرآن به زبان اصلي، هويتي دارد كه ترجمههاي آن ندارد. خود قرآن نيز به تلاوت و تدبر در قرآن را، فرمان داده است. خواندن قرآن همواره با فهمي براي تلاوت كننده آن همراه بوده است، بويژه در صدر اسلام كه قرآن به زبان و در زمان آنها نازل شده بود، خصوصاّ با تفسيرگري شخص حضرت پيامبر(ص)، بيشتر افراد ميفهميدند كه قرآن چه ميگويد.
طرح مسأله:
بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) كه جريان نزول قرآن قطع شد، برخي از مسلمانان در پي استفاده از ژرفاي اقيانوس قرآن به تفسير و تحليل قرآن كمر همّت بستند و سعي داشتند كه نگذارند قرآن بد فهميده شود، يا تحريف معنوي شود. البته در فهم و تفسير قرآن در طول تاريخ محدوديتهاي زماني و معرفتي برخي مفسرين، نمايان بوده است. بههرحال لازم بود پديدة تفسير، قاعدهمند و روشمند شود. در احاديثِ بسياري درباره فهمِ درست قرآن، مراجعه به «راسخان در علم» كه در خود قرآن آمده، پرهيز از «تفسير به رأي» تفاوت و معيار تأويل و تنزيل و... به عنوان قواعدي براي فهم درست مطرح شده بودند، و در زمان امامان معصوم نيز اين قواعد گسترش يافت. امامان و اهل بيت(ع) نقش اساسي و مهمي در تأسيس قواعد تفسير داشتند[1]، و از جمله اينكه افرادي خاص را تربيت كردند تا قرآن را با روش درست بفهمند و تفسير كنند. اگرچه برخي از تفسير قرآن ابا ميكردند و از ترسِ تفسير به رأي يا آميخته شدن كلام انسان با كلام خدا و مسائل ديگر، نوشتن حديث و تفسير را ممنوع اعلام كردند، و نقش حديث را ميتوانست در تفسير صحيح قرآن، كم رنگ جلوه دهند. اما تأثير چنداني در نفي پيشرفت تفسير قرآن نداشت، و اين امر همچنان ادامه دارد.
امامخميني(ره) يكي از علما و فقهاي برجستة جهان اسلام و از محبين اهلبيت(ع) تفسيري از قرآن، بويژه از سورة حمد و ساير سورهها و آيههاي قرآن با تأكيد بر آموزههاي احاديث و روايات معصومين(ع) ارايه داده، و در مورد تفسير و فهم قرآن نظرات و عقايد خاص خود را دارد، كه در اين مقاله ديدگاههاي تفسيري ايشان را در سه بخش: ماهيّت تفسير، متون مورد تفسير و مفسر، مورد مطالعه قرار ميدهيم و در آخر به ذكر نتيجه ميپردازيم.
تفسير درلغت از فسر يا سفر که مقلوب فسر است گرفته شده و در هر دوصورت به معناي ابانه و استبانه، روشن کردن و توضيح دادن ميباشد، مانند: اسفرالصبح[2] يعني صبح روشن شد.
امّا تفسير در اصطلاح به معاني گوناگون بکار رفته است، از جمله يک رشتة از علوم قرآني را در بر ميگيرد که معني و لفظ آيات قرآن را بيان و تشريح ميکند و حقيقت معاني آيات قرآن را بحسب طاقت انسان و به مقتضاي قواعد لغوي، صرفي، نحوي و بلاغي عرب بيان ميدارد. ومراد خداوند را از قرآن روشن ميسازد[3]. تعاريف گوناگون از تفسير بهصورت ذيل خلاصه شده است:
1. تفسير از احوال قرآن مجيد؛ از حيث نزول و اداي الفاظ آن بحث ميکند.[4]
2. تفسير؛ در عرف علما کشف معاني قرآني و بيان مراد خداوند است اعم از اينکه به حسب اشکال در لفظ باشد يا نباشد.
3. تفسير، علمياست که در آن چگونگي معاني و مدلول الفاظ قرآن مورد بحث قرار ميگيرد.[5]
4. تفسير، از ديگاه ماتريدي، قطع رساندن به مراد از لفظ است و شهادت دادن به اينکه مراد خداوند از لفظ چنان است.[6]
5. تفسير در اصطلاح؛ علم نزول آيات، شأن نزول آنها، قصص و اسبا بي است که در نزول آن دخل داشتهاند، سپس ترتيب مکي، مدني، محکم بر متشابه، ناسخ بر منسوخ و... ميباشد.[7]
در غرب معادل تفسير و تأويل كلمة هرمنوتيك[8] را به كار ميبرد، اين لفظ در لغت بهمعناي علم تفسير، تعبير و آيين تفسيري كتاب مقدس[9]، به كار رفته است، كه از فعل يوناني «Hermeneuin» بهمعناي” تفيسيركردن“ و معناي اسمي آن «Hermeneia» يعني«تفيسير» اشتقاق يافته است. اين واژه به هرمس[10] خداي پيام رسان يونانيان ارتباط روشني دارد، يونانيان به هرمس«كشف زبان و خط» را نسبت داده و همينطور فرايند«به فهم در آوردن» اشيا را كار او ميداند، كه در اين امر عنصر زبان نقشي حساس بر عهده دارد.[11] در اكثر كابردها هرمنوتيك به تأويل كردن و معناي اسمي آن «Hermeneia» بهمعناي تأويل نيز ترجمه شده است، و شكلهاي مختلف واژة هرمنوتيك«به فهم در آوردن چيزي، يا موقعيّت مبهم» را در خود دارد. واژة«Hermenein» و هرمنيا «Hermeneia» به صورتهاي مختلف در متون بر جاي مانده از قديم ديده ميشود، که ارسطو رسالهاي بزرگ در ارغنون را به آن اختصاص داد و بخشي از آن را «پاريارمنياس»[12] بهمعني« درباب تفسير» ناميد، و دانهاور در1645 کتابي «تفسير قدسي» به اين نام نوشت، اين کلمه از همان ابتدا به «علم تفسير وتأويل» بويژه به «اصول تفسير متن» دلالت داشته است. هرمنوتيك تلاشي است براي يافتن اصول اساسي «فهم»، و تلاش هم دارد كه اين اصول را گسترش بدهد، تاهرگونه متن ادبي، حقوقي و متون مقدس را شامل شود. كه تا به امروز در محافل علمي غرب بيشتر با گرايشهاي مفسر محوري، جدا بودن متن از زمينة خود و تفسيرهاي متعدد از يك متن و...، ادامه دارد.
[1] . خميني، روح الله، صحيفه نور ج2, مركز مدارك فرهنگي, تهران, ص164.
[2]. لسان العرب و محيط، مادة فسر.
[3]. معين، محمد، فرهنگ فارسي، ج1، سپهر تهران، 1371، ص 113.
[4]. المناهل، جلد2، ص 4.
[5]. جلالي نائيني، تاريخ جمع قرآن، 304.
[6]. كمالي. علي، شناخت قرآن، ص 29.
[7]. خرمشاهي، بهاءالدين، پژوهشي در بارة قرآن، ص141.
[8] . Hermeneutics.
[9] . آريان پور، عباس و منوچهر، فرهنگ فشرده انگليسى به فارسى، چاپ دوازدهم، تهران، اميركبير، 1363 ش.
[10] . Hermes.
[11] . Palmer Richard E, Hermeneutics, Northwestern university, 1969, p 12- 13; Rutledge Encyclopedia of philosophy Ed by Edward Craig volume 4, 1998, p 385.
[12]..Peri Hermeneas.
مذهب رسمي افغانستان د ر قوانين اساسي گذشته تنها مذهب حنفي بوده است پيراوان اين مذهب از اقوام گوناگون پشتون تاجيك ازبك نورستاني بلوچ و ... هستند البته د رجامعه اهل سنت افغانستان پيراوان ديگر فرق وجود دارند اما به علت اينكه در اقليت بوده اند هيچگاه تاثير چنداني د ر عرصه هاي اجتماع نداشته و تنها در سطح برخي از علما و رو حانيون اهل سنت محدود مانده اند در ميان پيروان مذهب حنفي نيز قرائتهاي مختلف و احيانا متضادي وجود داشته كه خود نوعي شكاف مذهبي را در قالب شكاف دين و دولت و سنت و تجدد موجب شده است اختلاف در عقايد هنجارهاي اجتماعي و موضع نسبت به سياست ميان دو طيف بريلويه و ديو بنديه كه اولي مروج تجدد و دومي مدافع سلفيگري است بزرگترين شكاف در ميان حنيفيان است اين هر دو گرايش از شبه قاره در افغانستان نفوذ پيدا كرده اند هر چند طرفداران مكتب ديوبند در افغانستان هواداران بيشتري دارد و گرو ههاي بنياد گرا افراطي از جمله اهل حديث در نورستان و سلفيگراها در جلال آباد و طالبان نيز از ميان همين گرايش سر بر آوردند اما اين به معناي موفقيت و غلبه فكري و اجتماعي _ سياسي پيروان مكتب ديو بند نبوده و در آينده نيز چنين نخواهد بود.
تعارض بريلوي ها و ديو بنديها تنها شكاف مذهبي بين حنفي مذهبان نيست بريلوهاي تجددگرا با سنت گرايان و علماي سنتي نيز اختلاف شديد فكري و سياسي دارند درميان علماي اهل سنت به ويژه روحانيون ايلاتي و سنتي مذهب جايگاهي كاملا خصمانه در برابر دولت دارد از اين رو حكام و كارگزاران سياسي جامعه اسلامي افرادي خارج از مذهب تلقي مي گردند درمقابل روشن فكران اسلام گراي تحصيل كرده الازهر دانشكده هاي الهيات طرفدار دخالت مذهبيون در دولت اند به همين سان تعارض و شكاف متجددين و سنت گرايان همه نمودهاي شكاف مذهبي در افغانستان است در حاليكه سنت گرايان تمامي نمودهاي تجدد را د رتعارض با دين
تفسير مي كنند متجددين تلاش مي كنند با تفسير جديدي از مذهب ميان شريعت و عرف جامعه نوعي ملايمت و سازگاري ايجاد كند.
1- شيعه اثنا عشري
شيعيان دوازده امامي افغانستان را عمدتا هزاره ها تشكيل مي دهند كه اكثريت شان در مناطق مركزي كشور سكني دارند معمولا دراين كشور هزاره ها مترادف با شيعه تلقي مي شوند اما سادات قزلباشها بلوچها تركمنها و تيموريها نيز در هزارجات زندگي مي كنند و شيعه اثنا عشري اند چنانكه عده اي از اقوام تاجيك پشتون و ازبك و نيز اكثريت اقليتها و درمواردي تمام يك دسته اقليت از ميان اقليتهاي حبشي كشميري مغول عرب كياني و بلوچ شيعه اند زبان شيعيان و هزاره فارسي دري است.
تشيع در افغانستان سابقه طولاني اما تاريخ غم انگيز و پرفراز و نشيب دارد پيدايش تشيع در افغانستان به زمان امام علي مي رسد و در عهد آن حضرت مردم غور هزاره جات با طيب خاطر اسلام را پذيرفتند غور تنها نقطه در فلات ايران و از معدود نقاط جهان اسلام است كه اسلام و تشيع را همزمان و با هم پذيرفته است بعد از انكه سپاه اسلام در زمان خليفه دوم و سوم به تسخير و فتح غور موفق نشدند و اين ناحيه به خاطر كوهستاني بودن و راههاي صعب العبور و داشتن مردم شجاع و جنگجو درمقابل اعراب مسلمان مقاومت ورزيده تسليم نشدند سلطان غور در ولايت خلافت اميرالمومنين با رضا و رغبت اسلام آورد و پرچم و منشور از دست آن حضرت گرفت جوزجاني مورخ دربار غوريان گزارش مي دهد سلطان غور در عهد امير المومنين علي به دست علي ايمان اورد و از وي عهدي و لوايي بستند و هر كه از آن خاندان به تخت نشستندي ان عهد و لواي علي بدو دادندي و محبت ائمه و اهلبيت مصطفي در اعتقاد ايشان راسخ بود. 
مورخ ديگري مي نويسد مركز شيعيان غور اولين تمركز شيعه در بلاد غور بوده است كه بين سنوات 35 تا 40 هجري مسلمان شده اند در زمان خلافت علي جعده بن هبيره المخزومي كه خواهر زاده آن حضرت بود از طرف وي به حكومت خراسان منصوب شد امراي غور بدون جنگ سر بر خط فرمان علي گذارده به دين اسلام مشرف شدند و به پيشنهاد و جعده حضرت علي فرمان حكومت سرزمين غور را به خاندان شنسب كه امراي قبلي آن سامان بودند صادر فرمودند و اين فرمان نامه قرنها در آن خاندان محفوظ بود و مايه مباهات آن دودمان به شمار مي رود.
اسلام آوردن سلطان غور در زمان امام علي و اخذ منشور حكومتي و لوا از دست آن حضرت در منابع متعددي امده است در نتيجه اين اولين نقطه شيعي د ر فلات ايران است اين امر ناقص ادعاي كساني است كه قم را اولين مركز تشيع د رايرا ن دانسته اند با انكه تصريح كرده اند كه تشيع آن به ربع قرن اول هجري بر مي گردد و شيعيان غور افغانستان درست پنج سال بعد از شهادت حضرت علي يعني در سال 45 هجري به خاطر آنكه از دستور معاويه سر باز زده بودند و حاضر نشدند هيچگاه به حضرت علي و اولاد طاهرينش ناسزا بگويند به اتهام ارتداد در هم كوبيده شدند بعضي از شاعران اين پديده را از افتخارات مردم غور دانسته و در اين خصوص شعرها سروده اند خراسان در قرن اول و دوم هجري بزرگترين كانون ضديت با اموي ها بود در مناطقي چون بلخ باميان بدخشان طالقان فراه غور مرورود كابل هرات هواداران خاندان رسالت جمعيت قابل توجهي را تشكيل مي دادند نطفه چند قيام ضد اموي و ضد عباسي در خراسان بزرگ منعقد گرديد در زمان امام جعفر صادق شيعيان ازهر جاي ديگر در خراسان بيشتر بودند حتي برخي شيعيان به دليل كثرت خود در خراسان نزد امام صادق رفته و حضرت را دعوت به قيام كردند و گفتند تنه صدهزار شمشير زن از خراسان در ركاب شما حاضر خواهند شد عبدالحي از مورخين و دانشمندان اهل سنت افغانستان مي گويد پيوستگي روحي و عقيدتي مردم خراسان به اهلبيت به در جه اي بود كه مامون ناچار شد براي جلب رضايت مردم اين سامان حضرت امام علي الرضا (ع) را در مرو به وليعهدي خود اختيار كند در ابتدا سه فرقه شيعي در خراسان راه يافتند اول شيعه دوازده امامي دوم اسماعيلي و سوم زيدي اما امروزه فرقه اخير در افغانستان وجود ندارد و از قرن چهارم به بعد رو به افول گذاشتند يحيي بن زيد در سال 120 هجري از عراق به سوي خراسان امد و در ميان هواداران اهلبيت شهرهايي چون بلخ جوزجان و طالقان را مركز فعاليت خويش قرار دارد در سال 25 هجري سپاه نصر بن سيار والي در خراسان يحيي بن زيد را در قريه سر پل جوزجان به شهادت رساندند قبر وي امروزه در جوزجان زيارتگاه عام و خاص است.
دوره تيموريان 782-911 يكي از اعضاي زرين فلات ايران بود كه در آن دوره خراسان از ميان خون و خاكستر با صلابت سر بر اورد قامت را ست نمود و به سرعت به سوي تمدن و شكوفايي حركت كردند و شيعيان در سايه آزاديهاي به وجود آمده و تساهل مذهبي اعمال شده توانست قدمهاي بزرگ و اساسي به جلو بردارد و از سياه چاله هاي تقيه بر سر حكومت و فرمانروايي جهش نمايد در ادوار بعدي نيز بلخ حتي پناهگاه شيعيان ديگر نقاط جهان بود محمد تقي مجلسي در شرح من لايحضر الفقيه مي نويسد چون اهل قم شيعه بودند بني عباس مي شدند تا در كنار شيعيان آن ديار آسوده باشند .
شيخ صدوق بن بابويه قمي چون زندگي در قم برايش مشكل شود به خاطر جنگهاي مذهبي كه مردم قم و ساوه و يا قم و قزوين و ري رخ مي داده است بناچار جلاي وطن اختيار نموده در يكي از روستاهاي بلخ به نام قصبه ايلاق كه ساكنين آن همه شيعه بودند پناه مي برد و شيعيان با گرمي از او استقبال مي كنند و هم او در اين قصبه كتاب مهم و معروف خود من لايحضر الفقيه را به خواهش يكي از شيعيان آنجا تاليف مي كند.
شيعيان افغانستان در ادوار بعدي بارها توسط حكام اموي و عباسي و در قرون اخير نيز توسط حكام افغانستان از جمله عبدالرحمان خان و در دوره ما توسط طالبان قتل عام شده و آثار و اماكن فرهنگي و عقدشان تخريب و نابود شده است كه شرح آن در اين مختصر نمي گنجد.
2 - شيعيان اسماعيلي
كيش اسماعيلي از آغاز پيدايش خود در افغانستان نفوذ پيدا كرد و در هر پاياني قرن سوم هجري فعاليت آن در افغانستان بسيار اوج گرفت ناصرخسرو بزرگترين نقش را در ترويج و گسترش كيش اسماعيلي در افغانستان قرن پنجم هجري داشته است و به عنوان داعي و هجت خراسان در بلخ و بدخشان به تبليغ ايين اسماعيلي مشغول بودند بعد از دوره مغول بدخشان و حواشي آن پناهگاهي براي اسماعيليان شد و به نوشته ها و آثار تبديل شد.
در دوره هاي اخير اسماعيليان افغانستان از لحاظ علمي و فرهنگي در انحطاط افتادند و در عقايدشان بسيار خرافاتي شده اند ايشان درمورد حضرت علي(ع) و امامان اسماعيلي شان غلو مي كنند و معتقد به حلوليت و تناسخ در مورد ائمه اند و در موارد ي به علي اللهي شهرت يافته اند برخي از ايشان به احكام شرعي و فروعات نيز تقيدي ندارند در مجموع ايشان نزديك 3% جمعيت افغانستان را تشكيل مي دهند كه در ولايات ذيل پراكنده اند بدخشان ( كه تراكم بيشتر اسماعيليه در اين ولايت است كابل ميدان باميان پروان بغلان سمنگان زابل فارياب بلخ جوزجان قندهار در مدت دو سال اخير آقا خان چهارم رهبر اسماعيليان چندين بار به افغانستان سفر نموده و فعاليتهاي گسترده مذهبي و اقتصادي را آغاز نموده است.
3- وهابيت
وهابيت به صورت رسمي در افغانستان پيروان معروف و مشخصي ندارد با اين حال در ميان برادران اهل سنت نحله هاي فكري متاثر از تعاليم وهابيت وجود دارد وهابيت به عنوان يك مذهب در افغانستان نه داراي ريشه تاريخي و اجتماعي است و نه در ميا ن توده ها ي مرد م پيروان و طرفداراني دارد وهابيت در افغانستان معلول تلاشها و فعاليت هاي عمدتا سعودي ها ست كه با استفاده از فرصت دوره اشغال افغانستان با هدف سهم گيري در جهاد مقدس افغانستان عليه اشغالگران كمونيست وارد افغانستان شدند و با تاسيس مراكز اموزشي خود در شهرها و روستاهاي سني نشين كشور به اموزش فرزندان مسلمان پرداختند اوج فعاليت ايشان در دوره طالبان بود كه علاوه بر تغذيه فكري نظام طالباني و حمايت مالي و نظامي فعاليتهاي گسترده مذهبي را در اكثر نقاط كشو ر به انجا م رساندند و مساجد مدارس و اموزشگاههاي متعدد را پايه گذاري كردند
باور عمومي و بعضا در ميان اهل خبره اعتقاد بر اين است كه حزب اتحاد اسلامي به رهبري عبد رب رسول سياف وهابي است اما اين اعتقاد نادرست است اگر چه رگه هاي سلفي گري د رنظريات و منش سياسي سياف وجود دارد اما دو حزبش بيشتر از اخوان المسلمين مصر و جماعت اسلامي پاكستان و ابوالاعلي مودودي متاثر است سياف و خود به اين واقعيت اعتراف دارد تحصيل او د ر مصر و حمايت عربستان از وي در دوران جهاد شائبه وهابي بودن او را به وجود اورده است
4- تصوف
در جامعه افغانستان تصوف كه اصولا در سه فرقه نقشبنديه قادريه و چشتيه حقيقتي است بسيار زنده و پويا كه به ويژه در طبقات متوسط ساكن شهرها و اطراف شهرها نفوذ كرده است كابل و هرات دو مركز بزرگ تصوف اند اما تمام شمال كشور و ناحيه قندهار از اين مكتب تاثير بسيار پذيرفته اند گرچه تصوف در ميان طبقه تحصيلكرده كابل افول كرده ولي در قشر روشنفكران مكتب كلاسيك و با سوادان شهرهاي داراي فرهنگ قديمي نظير هرات پيروان پر حرارت اما پنهان دارد بسياري از علما به يك فرقه صوفي وابسته اند تصوف در نهضت مقاومت افغانستان بازيگر نقش بزرگي بوده است و در اين كشور چند شكل متفاوت دارد
الف- تصوف سنت گرا تصوف سنت گرا با مذهب رسمي مخالفتي ندارد و براي فقه و شريعت اسلامي احترامي بي چون و چرا قائل است اينان بيشتر از فرقه نقشبنديه اند اما در ميان قادريها و چشتي ها نيز ديده مي شوند.
ب- تصوف از گونه مارا بوتيسم مقصود از مارابوتيسم متابعت جمعي يك طايفه يا يك قبيله از يك خانواده مقدس است كه بركت در ميان آنها موروثي است و وجود آنها موجب تقدس جامعه تصوفي كه در مناطق ايلاتي پشتون رواج يافته از اينگونه است فرقه اي كه اكثريت را در دست دارد فرقه قادريه به رهبري خاندان گيلاني است گروههاي نقشبندي در همين مناطق ايلاتي به دو دسته منشعب شده اند پير آنها اگر عالم نباشد او را روحاني مي نامند ضديت روحاني و عالم در جنوب كشور بسيار شديد است در حاليكه در شمال پير ي و جود ندارد كه عالم نباشد.
ج- پيرهاي جهانگرد سرزمين ايماق سرزمين ايماق در اطراف ولايت غور شاهد شكوفايي نوعي تصوف است كه ويژگيهاي هر دو گونه يادشده را داراست در اينجا پير از زمره علما ست و هيچ مخالفتي با جامعه روحانيت كه خود عضو آن است ندارد اين گروهها به هنگام تشكيل تهضت مقاومت به احزاب اسلامگرا جمعيت و حزب اسلامي پيوستند
نقشبنديه كه بيش از ديگر فرقه ها د را فغانستان پيرو داردشعب زيادي است از مجددي ها پيروي مي كنند كه سلسله شان به شيخ احمد هندي مجدد الف ثاني مي رسد فرقع چشتيه د رافغانستان در اقليت اند و محل در هريرود اطراف چشت شريف است اين فرقه كه نمونه كامل فرق پيرو طريقت شريعتي است بر مدرسه هايي مجهز به كتابخانه نظارت دارد نزد شيعيان افغانستان گرايشهاي صوفي وجود ندارد.
5- حكومت و اجتماع / تبعيضات قومي – مذهبي
در افغانستان اقتداروسياست همواره در كنترل قبايل پشتون بوده و اقوام ديگر به خصوص شيعيان از آن محروم بوده اند و اين انحصار زمينه ساز تبعيضها و امتيازهاي شديد قومي و مذهبي در اين كشور شده است انحصار قدر ت در دست پشتونها خود سبب انحصار در امور اموزشي و فرهنگي بوده كه به ويژه شيعيان در اين خصوص از بسياري امكانات و فرصتهاي اموزشي محروم بوده اند از سوي ديگر اهل سنت در همه مرزها و سرحدات كشور مجاور هم مذهب و همزبان دارند ولي شيعه از چهار جانب بين اقوام اهل سنت محصور شده است.
منبع: http://shianews.org
6- مراسم مذهبي و ارتباطات فرهنگي
برخي مراسمها و مناسبات مذهبي به صورت يكسان و نسبتا مشترك بين اهل سنت و شيعه برگزار و گرامي داشته مي شود كه از جمله مي توان به عيد فطر عيد قربان و عيد نوروز اشاره كرد هر چند مردم افغانستان به عيد نوروز و تحويل سال شمسي علاقه خاصي دارند اما عيد قربان و فطر در ميان شيعه و سني از جايگاه والاتري برخوردار است حتي عيد نوروز و مراسمهاي ويژه آن مثل زيارت گل سرخ كه به صورت فراگير د رمزار شريف و كابل برگزار مي شود و به ويژه در مزار شريف كه مردم ديگر ولايات نيز حتي الامكان در آن حضور مي يابند با هنجارهاي اسلامي عجين شده است مراسم گل سرخ در مزار شريف در روضه سخي كه مردم عقيده دارند مرقد امام علي است اجرا مي شود كه اداب ويژه خود را دارد و مراسم مشابهي د ر سخي كابل بر پا مي گردد و در هر دو مراسم شيعه و سني با هم شركت دارند مردم افغانستان با اعتقاد به اينكه نوروز مصادف با خلافت ظاهري امام علي است چند روز مجالسي را بر پا مي دارند.
در هزاره جات كه از نظر حوزه فرهنگ مذهبي با شيعيان ايران مشترك است به لحاظ شاخصه اعتقادي اعتقادات فاضل مقداد و مرحوم صدوق بين مردم حاكم است ا ز نظر مناسك برگزار شدن نماز جماعت متاسفانه د ر روستاها خيلي ضعيف و نادر است در شهرها تا حدودي اين نقيضه تا قبل از سالهاي جنگ جبران شده است نماز جمعه تا اين اواخر مرسوم نبوده است مردم شيعه افغانستان از نظر شاخصه هاي نمادهاي جمعي احيا شده حسينيه ها و روحانيت و خصوصا ايات عظام سخت كوش و پر تلاش انان بوده است تعداد مدارس ديني آنان ناكافي و در سالهاي اخير تعطيل بوده و اين نقيصه از راه فعال شدن حسينيه ها تا حدود ي جبران مي شود در جشن يا سوگواري بيشتر توجه ايشان به عاشورا و غدير است پير مردان و پير زنان به قران خواندن و دعا خواندن و دعانويسي بين آنان رايج است براي اوراق قرآن و ادعيه و اسما متبركه احترام خاصي قائل اند و براي اوراق فرسوده قرآن جايگاه ويژه اي را منظور مي دارند كه تبديل به زيارتگاه شده و براي گرفتن شفا و براورده شدن برخي حاجات بدان مراجعه مي كنند از ذكر مراسمها و اداب ديگر مذهبي د ر ميان شيعه و سني به جهت اختصار صرف نظر مي كنيم و فقط اشاره مي كنم كه برخي از اهل سنت نيز در مراسمهاي عزاداري عاشورا شركت مي كنند و حتي طالبان روز عاشورا را تعطيل رسمي اعلام كرده بودند
7- حوزه هاي فرهنگي تاثير گذار بر افغانستان معاصر
اگر چه در گذشته افغانستان خود منشا انتشار افكار عقايد فلسفه و عرفان بوده است و بسياري از مناطق جهان اسلام را تحت تاثير قرار داده و عامل نفوذ و گسترش اسلام در شبه قاره نيز حكام مسلمان افغانستان بوده اند اما در دوره هاي اخير و پس از افول فرهنگي و سياسي بيشتر منطقه نفوذ انديشه ها از ساير نقاط جهان اسلام بوده و هست اگر جهان اسلام را به حوزه هاي فرهنگي عرب زبان فارسي زبان انگليسي زبان ترك زبان تقسيم كنيم افغانستان از همه اين حوزه ها د ر دوره معاصر تاثير پذيرفته است كشورهاي عربي ب ويژه مصر و عربستان ا ز دوران جهاد به بعد بخش عمده اي از اهل سنت را در قالب احزاب جهادي اسلام گرا تا بنياد گرا و طالبان و سلفي گراها از طريق اخوان المسلمين والقاعده تغذيه فكري نموده است مكتب ديوبند از شبه قاره و به ويژه حزب جماعت اسلامي و مدرسه حقاني در پاكستان حامي جدي فرهنگي و سياسي برخي احزاب جهادي اهل سنت و طالبان بوده اند شيعيان بيشتر از ايران و مركزيت قم و نجف الهام گرفته اند و تركيه نيز به ويژه دستگاه عبدالله گلون در اين سالهاي اخير فعاليت گسترده فرهنگي ومذهبي در افغانستان داشته و دارد در اينده نيز همه اين حوزه ها در كنار تهاجم فرهنگي غرب در افغانستان به فعاليت و رقابت خواهند پرداخت.
7. شرايط جديد ديني - فرهنگي و سياسي - اجتماعي افغانستان
بدون ترديد شكست طالبان و روي كار امدن دولت جديد شرايط تازه اي را به وجود اورد ه است كه در همه عرصه هاي ديني و فرهنگي و سياسي اجتماعي تحولات قابل توجهي رخ نموده و در ايند ه نيز انتظار مي رود كه تحولات عميق تري مثبت يا منفي رخ نمايد فصل جديد كه در عرصه هاي گوناگون و شئون زندگي مردم در اين كشور گشوده شده و مجموع حوادث دو سال گذشته در كنار حضور نيروهاي فرهنگي و سياسي اكثر كشورهاي جهان از جمله كشورهاي غربي و در راس آن ايالات متحده افغانستان را بيش از پيش با دنياي جديد و فرهنگهاي گوناگون در تعامل قرار داده است
اگر با نگاه استراتژيك به آنچه در افغانستان مي گذرد بنگريم هم بايد از بد بيني صرف كناره جوييم و هم بيش از اندازه خويشين نباشيم و ضعيت جديد به وجود امده هم تهديدهاي تازه اي را براي دين فرهنگ هنجارها و ارزشهاي ديني و ملي تدارك ديده وهم فرصتهايي را براي بهره برداري اصحاب ديانت و به ويژه شيعيان و روحانيت اگاه و دردمند و قشر روشنفكر جامعه ما كه همواره ا ز حقوق اساسي و سياسي خود محروم بوده اند فراهم كرده است اينده از ان كسي خواهد بود كه نه غافل ماند و نه شتابزده و نسنجيده عمل كند بلكه با طمآنينه و مطالعه محققانه شرايط جديد ضمن دفع تهديدها با روشهاي مناسب خود را قادر به بهره بردن از فرصتها نمايد آنچه د ر پي مي ايد اشاره گذرا به اين تحولات پيش امده و شرايط جديد است .
1/7. حضور سياسي شيعيان و نقش آن در ساختار حكومتي جديد
پس از شكست طالبان در 1380 سران احزاب جهادي افغانستان و بقاياي رژيمهاي گذشته د ر بن گرد هم امدند و دولت موقت را به وجود اوردند و در دو سال گذشته دو بار لويه جرگه متشكل از نمايندگان اقوام و مذاهب گوناگون تشكيل شده و لويه جرگه اول اعضاي دولت انتقالي را تعيين و لويه جرگه دوم قانون اساسي جديد را به تصويب رسانده است در دولت موقت و دولت انتقالي اگر چه حضور اقوام و مذاهب كاملا عادلانه نبود ه است اما نسبت به گذشته تفاوت چشمگيري در توزيع قدرت به چشم مي خورد و حكومت ا زانحصار يك قوم خارج شده است شيعيان اسما يا حقيقتا غير از رياست كمسيون مستقل حقوق بشر فعلا شش وزارتخانه و يك معاونت رياست دولت در اختيار دارند در قانون اساسي جديد مصوب سال 1382 نيز مانع قانوني براي راهيابي شيعيان در بالاترين سطوح قدرت و حكومت وجود ندارد و در گزينش رئيس جمهور وزرا معاونين رياست قوه مقننه و قضائيه و روساي دادگاهها و ......... شرط قومي و مذهبي ديده نمي شود
2/7. جايگاه مذهب در قانون اساسي جديد
در قانون اساسي جديدافغانستان و د راولين ماده ان افغانستان دولت جمهوري اسلامي معرفي مي شود د رماده دوم نيز امده است دين دولت جمهوري اسلامي افغانستان دين مقدس اسلام است پيروان ساير اديان در پيروي ار دين و اجراي مراسم ديني شان در حدود احكامقانون ازاد مي باشند.
سرور دانش كه از روحانيون تحصيل كرده حوزه علميه قم و عضو كميسيون تدوين قانون اساسي بوده اند در اين خصوص چنين توضيح مي دهند نوع رابطه دين يا دو.لت بر اين اساس پايه گذاري شده كه در افغانستان هيچ قانوني نمي تواند مناقض با اساسات اسلام وضع شود و اين بهترين فرمولي است كه هم سكولار نبودن نظام و ديني بودن انرا نشان مي دهد و هم به دولت منتخب مردم اجازه مي دهد كه با دست باز و متناسب با شرايط و مقتضيات زمان تصميم بگيرد و قانون وضع كند وي در رابطه با مذهب نيز مي گويد در كشوردما دو مذهب حنفي و تشيع وجود دارد تصميم گرفته شد كه از يك طرف روي اسلام و رعايت اساسات دين تكيه و تاكيد روشن و صريح صورت گيرد از طرف ديگر هيچ مذهبي به عنوان مذهب رسمي كشور ذكر نشود تا پيروان مذهب ديگر خود را رسمي و خارج ا ز چتر قانون و نظام حقوقي كشور احساس نكنند و از طرف سوم هم بر اين نكته تاكيد شود كه سيستم حقوقي كشور سيستم واحد است و از جهت چهارم هم بر اساس حقوق بشري افراد و رعايت اصول عدالت به پيروان هر دو مذهب اجازه داده شود كه در زمينه مناسك و مراسم مذهبي تعليمات ديني و احوال شخصيه مطابق به احكام مذهب خود عمل نمايد .
در ماده سوم قانون اساسي جديد نيز امده است در افغانستان هيچ قانوني نمي تواند مخالف معتقدات و احكام دين مقدس اسلام باشد در قوانين اساسي گذشته افغانستان مذهب رسمي كشور مذهب حنفي بود اما در قانون اساسي جديد نامي از مذاهب برده نشده و تكيه روي دين مقدس اسلام است با اين حال در بخش قضا دو ماده وجود دارد كه يكي از اين دو ماده روح فقه حنفي را بر محاكم حاكم مي گرداند هر گاه براي قضيه اي ا ز قضاياي مورد رسيدگي رد قانون اساسي و ساير قوانين حكمي موجود نباشد محاكم به پيروي ازفقه حنفي و در داخل حدودي كه اين قانون اساسي وضعنمود ه قضيه را به نحوي حل و فصل مي نمايد اما در ماده بعدي دو بند وجود دارد كه به پيروان مذهب شيعه نسبت به قوانين گذشته ازادي عمل داده است در امده است محاكم براي اهل تشيع در قضاياي مربوط به احوال شخصيه احكام مذهب تشيع را مطابق به احكام قانون تطبيق مي نمايد در بند دوم هم امده است د ر ساير دعاوي نيز اگر در اين قانون اساسي و ساير قوانين ديگر حكمي موجود نباشد محاكم قضيه را مطابق به احكام اين مذهب حل وفصل مي نمايد فهواي اين بنداين است كه در صورت نبود حكمي در فقه حنفي براي پيروان مذهب حنفي نيز احكام فقه جعفري واحيانا اسماعيلي ملاك قرار گيرد
3/7. چالش سنت و مدرنيته
اغاز بر خورد سنت و مدرنيته در افغانستان به دوران امان الله پادشاه متجدد افغانستان (1919-1929 م/ 1298- 1380 ش 53 بر مي گردد امان الله ضمن طرح ضرورت اتحاد مسلمين و گرايش پان اسلاميستي و احياي خلافت اسلامي و مبارزه با استعما ر تلاش نموده قدر ت ملاها را در تمامي زمينه ها از جمله در امر تعليم و تربيت كاملا محدود كند و حتي اجاز ه تحصيل روحانيون در مكتب ديوبند هندوستان را نداد او به سبك اتا ترك تركيه و پهلوي ايران شروع به اجراي برنامه هايي از قبيل حذف حجاب زنان حق تعليم زنان ارايش زنان به سبك غربي ترويج لباسهاي مدل اروپايي و ... نمود بنياد گرايان به مقابله با وي برخاستند و سر انجام بچه سقا كه در ابتدا به راهزني مشغول بود با شعار دفاع از دين و با حمايت بنيانگرايان پروژه امان ا... را ناكام گذاشت و حكومت او را ساقط كرد .
در مورد رويكرد امان الله تفاسير و تحليلها و برداشتهاي زيادي وجود دارد و يكي از نكات جالب اينكه عده اي احمد شاه مسعود را پي گير امان الله و ادامه دهنده وكامل كننده پروژه امان الله مي دانند به هر حال تجدد گرايي امان الله نتوانست پرده هاي سنت را در افغانستان بدرد پس از ان افغانستان دچار فراز و نشيب هاي فراوان شده و د ر مجموع رو به اضمحلال سياسي و افول فرهنگي بوده است تا اينكه شوروي پس از آن نفوذ در ساختار حكومتي كابل سر انجام به اشغال افغانستان پرداخت و از سال 1357 تا سال 1371 افغانها به جهاد و عليه شوروي پرداختند اگر چه پيش از سال 57 نيز مبارزاتي عليه كمونيسم انجام گرفته است اما مبارزه سراسري از سال 57 شروع شده در يك و نيم قرن اخير بوده است.
دوران جهاد شيعه و سني را عليه شوروي هماهنگ بسيج كرد و افغانها با الهام از معتقدات ديني خود از وطن اسلام و ارزشهاي ديني خويش با امكانات فوق العاده محدود در برابر ارتش سرخ تا دندان مسلح به دفاع برخاستند و سر انجام در سال 1371 اين ارتش مغرور را سرخورده از افغانستان خارج نمودند فرهنگ جهاد مبتني بر ارزشهاي اسلامي از رهبران و علما و مجاهدان در نزد مردم قديساني ساخته بود كه به عنوان پاسداران دين و نماينده صاحب شريعت به انان مي نگريستند و به اكرام شان مي پرداختند اما متاسفانه جنگهاي داخلي پس از دوره جهاد وعملكرد مجاهدان و رهبران ديني نه تنها افتخارات دوران جهاد را از بين برد كه چهر ه دين ارزشهاي اسلامي و موقعيت علما را تخريب كرد به گونه اي كه مجاهد ديروز امروز جنگ سالار لقب گرفته است همين عملكرد مجاهدين بود كه زمينه خيزش طالبان و رشد افكا ر افراطي و عقايد متحجرانه را فراهم ساخت بنابر اين نابجا و ناصواب نخواهد بود اگر بگوييم كه اولين تيشه را به ريشه سنتها و ارزشهاي ديني عملكرد مجاهدي زد و دومين قدم را در تخريب چهره زيباي دين طالبان با چكمه هاي خون الود امريكايي و دلارهاي نفت الود سعودي و افكار بسته و متاثر از جمود وهابي برداشت .
به هر حال شرايط پس از دوران جهاد سبب شد كه پس از استعمار پير انگلستان و ارتش سرخ شوروي ابر قدر ت سوم يعني امريكا وارد صحنه افغانستان شود خستگي مردم از جنگ تاراج مال ناموس و تهديد زندگي شان زمينه را براي تهاجم فرهنگي غرب فراهم ساخته است و در چنين شرايطي پذيرش عناصر و هنجارهاي فرهنگ ليبرال امر عادي و مثبت تلقي و ارزيابي مي شود.
ليبرال مسلكان جامعه ما به بهانه نقد عملكرد مجاهدين فرصت يافته اند تا تمام ارزشهاي اسلامي را زير سوال برده و راه نجات و فلاح كشور را د ر پيمودن را ه غربيان اعلام كنند اگر چه اين طيف در افغانستان بد ون ترديد بسيار در اقليت است اما زنگ خطري است براي اصحاب دين و ارباب ديانت . نكته اي كه بايد مورد توجه باشد اين است كه بحث چالش سنت و مدرنيته در جهان سوم و كشورهاي اسلامي يك امر فراگير است و در افغانستان نيز اين مساله طبيعي بود كه پس از استقرار صلح برجسته تر مي شد و اين از چند سال پيش و از دوران مجاهدين و طالبان قابل پيش بيني بود بنابر اين همه مسائلي كه امروز ما در عرصه فرهنگ اجتماع و سياست با انها مواجه هستيم صرفا با حضور امريكا وارد نشده است دير يا زود اين مسائل رخ مي نمود و از اين پيش نيز تا اندازه اي رخ نموده بود مهم آن است كه جامعه متدين و علما و روحانيت به جاي فرافكني مشكلات و صرفا سخن گفتن از وجود مشكل عملكردها و رفتار خودشان را باز بيني و نيز از عمل شتابزده و نسنجيده پرهيز و شمرد ه گام بردارند چه اينكه بيش از جذبه هاي فرهنگ ليبرالي عملكرد علما و مجاهدين جنگ هاي داخلي ناسازگاري فكر ي تجمل گرايي تعقيب منافع شخصي و ماد ي جاه طلبي و مقام پرستي تحجر بي لياقتي عدم صلاحيت علمي و.. و به ويژه رويكرد طالباني به دين بيشتر مردم را از ارزشهاي ديني و روحانيت رويگردان كرده است .
منبع: http://shianews.org
۴/7. جايگاه و نقش علما و روحانيت
با همه آنچه گفته شد علما و روحانيت جايگاه ويژه اجتماعي در ميان مردم افغانستان داشته و دارد نه تنها مردم شيعه به علما و روحانيون خود و اهل سنت به يك روحاني شيعي نيز احترام و منزلت ويژه قائل اند .
در افغانستان جامعه روحاني سازماندهي شده و داراي سلسله مراتب وجو د ندارد با اين همه ميان ملاهاي روستاها و روحانيون تحصيلكرده تمايزي كاملا واضح مشاهده مي شود اين روحانيون عليمرتبه به لحاظ تربيت خود تشكيل يك گروه مي دهند و نه به لحاظ مقامي كه در يك نهاد سياسي دارند اين گروه كه از اسلام قرون وسطايي برخاسته تا زمان حال كه توسط گرايش به غرب حاشيه نشين شده از لحاظ مطالبي كه مطالعه مي كند و آنچه مستند و تكيه گاه اوست لايتغير با قيمانده است اما قشر جديد روحانيون شيعي و سني هم ا ز لحاظ دامنه تحصيلات وهم به جهت فعاليتهاي اجتماعي كاملا متفاوت از قشر سنتي روحانيت است اينان ضمن دخالت د ر سياست و احيانا تصاحب پستهاي سياسي و نظامي و ازفعالترين عناصر اجتماعي به حساب مي ايند در سالهاي اخير فعاليتهاي فرهنگي برخي طلاب حوزه علميه قم و فارغ التحصيلان آن نيز نسبتا مناست بوده است گذشته از آنكه عده اي از طلاب با سابقه چندين ساله بدون فعاليت و باز دهي همچنان در قم و مشهد و معطل اند برخي طلاب جوان در دو سال اخير در كادر وزارت اموزش و پرورش و برخي در نهاد هاي ديگر مشغول فعاليت اند برخي نيز به امور مطبوعاتي پرداخته وعده اي به عنوان مدرس يا فعاليت از طريق رسانه منبرمشغو ل شده اند بدون تعارف طلاب محصل در حوزه علميه قم را نيز مي توان به سه دسته تقسيم كرد دسته اولي برخي علمايي اند كه جز تركيب ضرب زيد و تجزيه برخي لغات عربي واحيانا چند مساله فقهي و چند روضه استاندارد نياز به اطلاعات بيشتر از ان در خود احساس نمي كنند و با مسايل پيش امده و مردم نيز بسيار با تصلب برخورد مي كنند دسته دوم از آن لبه بام افتاده و از حوزه علميه به شهريه و گهگاهي بن و عنايتي اي بسنده كرده و در س حوزوي خواندن را تلف وقت و عقايد و ارزشهاي ديني را نيز تحجر و كهنه پرستي مي دانند د راين ميان بحمدالله كم نيستند طيفي كه ضمن تعهد به شون طلبگي خود و حرص و تلاش در فراگيري علوم مقدس اسلام همگام با زمانه و تحولات ايام در حركت اند و در اينده نيز بار فرهنگي كشور را به دوش خواهند كشيد.
اگر چه دير زماني است كه افغانستان ا زكاروان علم و فرهنگ عقب افتاده وجاي انديشه و حكمت بوعلي وفارابي ادب ناصرخسرو عشق واشراق مولوي و سنايي و عرفان خواجه عبدالله انصاري و علم و دانش خراسانيان را تفنگ و جنگ سالاري گرفت كه گويا تغيير نام خراسان به افغانستان اين شومي را د ر پي داشت اما نم نمك صداي باران احياگر فرهنگ گذشته به گوش مي رسد نمي توان ناديده انگاشت كه به خصوص شيعيان امروز در حال تثبيت موقعيت اجتماعي - سياسي خود هستند و در عرصه فرهنگ بيشتر از ديگر هموطنان خود به تكاپو افتاده اند روشنفكران و اهل ادب تاجيك ما بارها در اين اواخر اظهار داشته اند كه تاكنون ما مدعي بوديم كه تاجيك ها بار فرهنگي افغانستان را به دوش مي كشد اما امروزه انگونه كه پيداست اين بار را برادران هزاره شيعه ما به دوش مي كشند اميدواري د راين است كه حاملان ادب و فرهنگ به عنوان نمونه مي توان به مقالات و مطالب منتشر شده در مطبوعات دو سال اخير نگاه انداخت كه به لحاظ علمي به استانداردهاي جهاني نزديك مي شود در اين خصوص مي توان به مجله خط سوم وارث در دري نگاه معاصر جانشين سراج اشاره نمود كه خوشبختانه در همه اين مجلات و مطبوعات رد پاي طلاب مقيم و خارج از قم و دست حوزويان مشهد مشهود است.
با اينحال طلاب افغاني مركز جهاني كه امروز قشر بزرگ از بدنه فرهنگي جامعه را تشكيل مي دهند نياز مبرم به سامان يابي و سازماندهي دارند فعاليتهايي هم كه تا كنون صورت گرفته و مي گيرد به صورت فردي يا خرده گروهي بوده و يك برنامه منسجم و داراي استراتژي و تاكتيكهاي مشخص وجو د نداشته و ندارد.
8. چشم انداز اينده اسلام و تشيع .
ارزشهاي فرهنگ غربي وارد كشور شده و مي شود و بي بند و باري اخلاقي تشكيكات فكر ي و جنگ با ارزشهاي ديني را دامن مي زند و تعداد قابل توجهي از جوانان را به كام اباحيگري انداخته است و احتمال گسترش اين روند د ر آيند ه نيز وجود دارد علاو ه بر اين شبهاتي درباره عقايد و ارزشهاي اسلامي به وجود امده كه نيازمند پاسخگويي است در مجموع اين شبهات و تشكيكات را مي توان به صورت زير دسته بندي كرد.
الف(ناكاميهايي كه در گذشته صورت گرفته مربوط به عملكرد ها بوده است يا نظريه ها عملكرد علما چگونه بوده است
ب) با توجه ب اوضاع كنوني داخلي و منطقه جهان اسلام موضع دين چيست ؟
ج ) نظر به اينكه مديريت كشور به دست امريكاييها يا مجريان آنان است موضع مسلمانان در حوزه هاي اقتصاد سياست اموزش و قضا چگونه بايد باشد
د) جمع اسلام و شريعت اسلامي با هنجارهاي حقوق بشر و كنوانسيونها ي بين المللي كه در قانون اساسي به رسميت شناخته شده است چگونه قابل جمع است.
موضوعات انديشه اي مطرح در مطبوعات نيز عبارتند از حقوق زنان بهداشت زنان اموزش زنان پلوراليسم جامعه مدني دموكراسي جداي دين از سياست نقد عملكرد بنيادگراها بررسي تفكر طالبانيسم و رقابت بين كشورها ي غربي و عربي و در همه عرصه ها ي سياسي اقتصادي و فرهنگي و از جمله در دانشگاهها و مراكز اموزشي ديگر جدي است.
بدنه اصلي جمعيت هنوز به شدت سنتي و متدين است و ارزشهاي ديني با خون و گوشت مردم عجين شده است و هنوز مردم افغانستان در قياس با بسيار ي از جوامع ديگر به ارزشهاي ديني و احكام و دستورات دين سخت پايبند هستند با اين حال در ك ديني تقريبا پايين مردم و مشكل بي سوادي قسمت عمده جمعيت كشور جامعه متدين ما را اسيب پذير نموده است.
نكته ديگر اينكه به نظر مي رسد از درون تضادهاي بريلوي _ ديو بندي ديالكتيك عقدتي ميان حنفيان كشور و از ميان تز و انتي تز بنياد گرايي سنت گرايي و تجدد خواهي طيف ميانه اي كه در گذشته نيز وجود داشته است به عنوان سنتز ظهور برجسته تري يابد و گسترش پيدا كند علائم اين امر مشهود است و اگر چنين اتفاقي بيفتد را ه را براي همزيستي مسالمت اميز و سازش ميان حنفيان و شيعيان باز خواهد نمود و تعامل سنجيده و تبادل انديشه به روش مناسب با اين طيف قطعا بر تعديل بيشتر انان تاثير گذار خواهد بود نمونه هايي از اين روند تعديل تاثير و تاثر سازش را در دو سال گذشته و به ويژه در فرايند تدوين و تصويب قانون اساسي جديد مي توان ملاحظه نمود در اين ميان پروژه ايه الله محسني از علماي شيعي در تقريب و سازش ميان شيعه و سني تا اندازه زيادي موفقيت اميز بوده است و اگر همين روش پي گير ي شود اميد بيشتر به بهبود وضعيت شيعيان در افغانستان وجود دارد.
نتيجه و پيشنهاد
از آنچه گفته امد مي توا ن چنين نتيجه گرفت
1. دين در زندگي مردم افغانستان جايگاه ويژه دارد و به راحتي ا ز زندگي آنان قابل حذف يا رنگ باختن نيست.
2. تجربه تلخ پس از دوران جهاد و ورود به چالش سنت و مدرنيته و شرايط جديد به وجود امد ه هم شكاف ها ي قومي و مذهبي را د ر افغانستان افزايش داد و به وحدت ملي اسيب وارد نمود و هم صدمات جبران ناپذيري بر پيكره سنت ديني و اداب ملي ما وارد ساخت
3. شرايط جديد به وجو د امد ه پس از استقرار دولت جديد شمشير دودمي است كه هم تهديد هايي را براي دين و فرهنگ افغانستان به و جود اورده وهم فرصتهايي را براي دينداران د رپيش گذاشته كه مي توانند با باز خواني پروند ه و عملكرد گذشته خود به رفع كاستيها و بهبود كارايي خود بپردازند اين فرصتها و تهديدها برا ي جامعه شيعي چند برابر است و جداگانه بايد برا ن تاكيد كرد با توجه به اين نكات چند پيشنهادرا براي طلاب كشور و نيز مركز جهاني و نهادهاي همسو مطرح نمود :
4. سازماندهي طلاب و برنامه ريز ي مطابق با نيازها ي امروزين جامعه و شرايط جديد كشور اعزام طلاب به صورت كارشناسي شد ه و برنامه و اهداف مشخص
5. مطالعات استراتژيك وراهبردي در عرصه اجتماع فرهنگ اداب و رسوم اقوام و مذاهب و شناسايي استعدادهاي طلاب و تقويت اين استعدادها براي نفوذ د رنهادهاي متفاوت صداو سيما اموزش و پرورش دانشگاهها و و نه صرفا منبر ومدرسه مسجد و حسينيه
1. مير محمد غبار افغانستان د رمسير تاريخ ج 1 چ 1 قم صحافي احساني 1375 ص 9
2. اسفزاري روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات به سعي محمد كاظم امام (تهران دانشگاه تهران بي تا ) ص يد مقدمه
3. ياقوت حموي معجم البلدان ج 2 بيروت دارالبيروت للطباعه و النشر 1349 ق ص 227 خوارزمي مفاتيح العلوم (قاهره بي نا 1349 ) ص 72 جمعي از مستشرقين تاريخ تمدن ايران ترجمه جواد محبي تهران 1339 ش ) ص 32
4. مير غلام محمد غبار پيشين ص 9
5. همان
6. همان
7. گروهي ا ز پژوهشگران افغانستان ( مجموعه مقالات ) ترجمه سعيد ارباب شيراني و هوشنگ اعلم چ 1 تهران بنياد دايره المعارف اسلامي 1376 ص ه مقدمه
8. مير غلام محمد غبار پيشين ص 4
9. ر.ك.به بصير احمد دولت ابادي مقاله توسعه و باز سازي افغانستان ( مجله سراج ) ش 19 تابستان 1381 ص 150-191
10- گروهي از پژوهشگران پيشين ص 51-56 و سيد محمد حسين فرهنگ جامعه شناسي و مردم شناسي شيعيان افغانستان چ 1 ( قم موسسه اموزشي و پژوهشي امام خميني 1380 ص 45
11. سيد عبدالقيوم سجادي جامعه شناسي سياسي افغانستان چ 1 قم بوستان كتاب 1380 ص 265
2. همان ص 262-264
13. بصير احمد دولت ابادي شناسنامه افغانستان چ1 قم انتشارات شيدا 1371 ص310
14. ر.ك.به مصاحبه ايه الله محسني به هفته نامه پگاه حوزه ش8 مهر 1382
15. به نقل از عبدالحي حبيبي تاريخ افغانستان بعد از اسلام چ 3 تهران افسون 1380 ص 720
16. سيد جمال الدين الحسيني الافغاني تتمه البيان في تاريخ الفغان ج 4-5 از مجموعه اثار
17. مير غلام محمد غبار پيشين ص9
18. حسينعلي يزداني پژوهشي در تاريخ هزاره ها ج 1 چ2 مشهد محمد امين شريفي 1372 ص44
19. سيد محمد حسين فرهنگ پيشين ص 56
20. احمد رشيد طالبان ترجمه اسدالله شفايي و صادق باقري چ 1 تهران دانش هستي 1379 ص 135-136
21. اليورروا افغانستان اسلام و نوگرايي سياسي ترجمه ابوالحسن سرو قد مقدم چ 1 مشهد معاونت فرهنگي استان قدس رضوي 1369 ص 55
22. مري لوئيس كليفورد سرزمين و مردم افغانستان ترجمه مرتضي اسعدي تهران انتشارات علمي و فرهنگي 1370 ص94
23.سيد عبد القيوم سجادي پيشين ص91
24. اليورروا پيشين ص 56
25. سيد محمد حسين فرهنگ پيشين ص 51-53
26. عبدالحي حبيبي تاريخ مختصر افغانستان ج 1 كابل انجمن ادب و تاريخ افغانستان به تا ص 98
27. علي اكبر تشييد هديه اسماعيل يا قيام السادات تهران بنگاه مجله تاريخي اسلام 1331 فصل دوم
28. عبدالمجيد ناصري داوودي تشيع در خراسان عهد تيموريان چ 1 (استان رضوي 1378ص10
29. گرديزي زين الاخبار به نقل از حسينعلي يزداني پيشين ص 72-73
30. همان ص62
31 . همان ص 65-66 از جمله اصحاب امام صادق و امام باقر و امام سجاد كه از مردان جليل القدر دوران خود راوي حديث بوده اند مي توان ابوخالد كابلي اردشير كابلي ابن الماجد كابلي و بشير كابلي اشاره نمود علاوه بر كابل بلخ و هرات مركز تجمع شيعيان بوده و محمد ديباج پسر امام صادق د راخر عمر به هرات امد و با احترام در ميان شيعيان زيست و احتمالا قبرش در هرات است همان ص 70-71
32.عبدالحي حبيبي تاريخ افغانستان بعد از اسلام پيشين ص 82
33. حسينعلي يزداني پيشين ص 67
34 . عبدالمجيد ناصري داوودي پيشين ص 11
35 . علامه محمد تقي مجلسي شرح من لايحضره الفقيه ج2 قم بي نا بي تا ص80
36 . حسينعلي يزداني پيشين ص 71-72
37. محمد شفق خواتي اسماعيليه در افغانستان مجله طلوع ش 7 پاييز 1382 ص 145
38.همان
39. سيد عبدالقيوم سجادي پيشين ص 93
40 سياف در يك مورد اظهار داشته است كه ما ا زمكتب اخوان المسلمين و مودودي درس مي گيريم الحركات الاسلاميه ضد الصهيونيه ص 341
41. اليورروا پيشين ص 66
42 . همان ص 67-68
43. همان ص 68-69
44. همان ص 70
45. همان ص 74
46 . سيد محمد حسين فرهنگ پيشين ص 52
47. همان ص 332-335
48. سرور دانش وضع و تصويب قانون اساسي جديد افغانستان چ 1 كابل مركز فرهنگي سراج 1382 ص186
49. همان ص 187
50. قانون اساسي افغانستان ماده يكصد و سي ام
51. همان ماده يكصد و سي و يكم
52. در اين زمينه ر.ك.به مجله خط سوم ش 3 مقاله امان الله مدافع بدفرجام ازادي و محمد ابراهيم ورسجي افغانستان و جنگ سرد قدرتهاي بزرگ ج 2 پيشاور مركز فرهنگي انتشاراتي صبور 1381 و نيز اليورروا پيشين
54. در تابستان 1381 در اغاز يك بزرگراهي در شهر كابل كه به نام احمد شاه مسعود نامگذاري شده است تابلوي بسيار بزرگي از سوي هواداران وي به اين مضمون نصب شده بود كه تو مسعود انچه را امان الله اغاز نمود به انجام رساندي شايد اينجا بيشتر مساله استعمار ستيزي وجه مشابهت باشد
55.اليورروا پيشيين ص 74
56.حسن جان محمدي افغانستان امروز مجله پژوهش ش 2 مهرو ابان 82 ص 27-28
57. همان ص 27
منبع: http://shianews.org
لشکرکشی کورش به سرزمين افغانستان امروزی 535-529 ق.م.
لشکرکشی اسکندر مقدونی 330-327 ق.م.
دولت کوشانی سده اول ميلادی
تسلط ساسانيان بار اول 365-230 ميلادی
تسلط هونهای سفيد 565- 455 ميلادی
تسلط ساسانيان بار دوم 644-565 ميلادی
ورود نيروهای عرب نيمه اول سده هفتم ميلادی
کابل شاهيان و رتبيلان 670-650 ميلادی
صفاريان 900 ميلادی
سامانيان 999 ميلادی
غزنويان 1150 ميلادی
لشکرکشی چنگيز 1221 ميلادی
پادشاهی تيمور لنگ 1405 ميلادی
دولت صفوی ايران 1722 ميلادی
دولت مغولی هند 1803 ميلادی
تشکيل پادشاهی افغان
ميرويس خان 1709 ميلادی
ابداليان 1763 ميلادی
سلطنت احمدشاه ابدالی(درانی) در قندهار 1772 ميلادی
ورود سفيربريتانيا به کابل 1837 ميلادی
ورودنماينده روسيه به کابل 1837 ميلادی
قيام کابل 20 نومبر 1841
جنگ اول افغان وانگليس 1842- 1838
آغاز نشر جريده شمس النهار 1873 ميلادی
تعرض نيروهای انگليسی به سوی کابل 1879 ميلادی
جنگ دوم افغان و انگيس 1878
تشکيل دولت مدرن افغان
سلطنت امير عبدالرحمن خان 1880 ميلادی
جنگ ميوند 1880 ميلادی
تعرض روسيه به منطقه پنجده 1880
تعيين مرزها از آمو تا هريرود 1887 ميلادی
شورش غلجائيان 1888-1886
شورش هزاره جات 1894-1891
امضای معاهده ديورند 12 نومبر 1893
فتح کافرستان وتغيير نام آن به نورستان 1896
پادشاهی امير حبيب الله خان 1901
انتشار سراج الاخبار 1902
شورش قبيله منگل 1912
دولت مستقل افغانستان
اعلان پادشاهی امير امان الله خان 1919
اعلام استقلال افغانستان 13 آوريل 1919
جنگ سوم افغان وانگليس 4 می 1919
برگزاری لويه جرگه وتصويب قانون اساسی 1928
حمله حبيب الله کلکانی 1928
اعلان پادشاهی محمد نادرخان 1929
اعدام حبيب الله کلکانی 1929
کشته شدن نادرشاه 1933
اعلان پادشاهی محمد ظاهر شاه 8 نوامبر 1933
امضای معاهده دوستی با آمريکا 1936
عضويت در سازمان ملل متحد 1947
امضای معاهده دوستی با هند 1950
تاسيس جرايد آزاد 1951
استعفای شاه محمود خان 1953
و صدارت محمد داودخان 1953
مسافرت ريچارد نکسن معاون رئيس جمهور آمريکا 1954
مسافرت بولگانين وخروشچف به کابل 1955
مسافرت محمد ظاهرشاه به اتحاد شوروی 1957
مسافرت محمد ظاهرشاه به هند 1957
مسافرت محمد ظاهرشاه به پاکستان 1958
مسافرت آيزنهاور رئيس جمهور آمريکا به کابل 1959
شورش قندهار 1959
دهه دمکراسی
صدارت دکتر محمد يوسف 1963
تجديد مناسبات با پاکستان 1963
تصويب قانون اساسی جديد 1964
مسافرت محمد ظاهرشاه به چين 1964
مسافرت محمد ظاهر شاه به فرانسه 1965
آغاز انتخابات شورا 1965
صدارت محمد هاشم ميوندوال 1965
صدارت نوراحمد اعتمادی 1967
تشکيل سازمان جوانان مسلمان 1968
صدارت دکتر عبدالظاهر 1971
صدارت محمد موسی شفيق 1972
مسافرت پادگورنی به کابل 1973
مسافرت محمد ظاهر شاه به اروپا 1973
دوره جمهوری
سقوط سلطنت و تشکيل دولت جمهوری 1973
اعلام خط مشی محمد داود رئيس جمهور 1973
انتشار قانون اساسی جمهوری 1977
انتخاب محمد داود در مقام رياست جمهوری از سوی لويه جرگه 1977
تحولات آوريل 1978 و پيامدهای آن
قيام افسران مربوط حزب دموکراتيک خلق 1978
انتخاب نورمحمد تره کی به عنوان رهبر جديد دولت 1978
انتخاب حفيظ الله امين در مقام نخست وزيری 1979
برکناری تره کی واحراز مقامش توسط حفيظ الله امين 16 سپتامبر 1979
اعلام مرگ نور محمد تره کی 10 اکتبر 1979
سخنرانی ببرک کارمل به عنوان رئيس شورای انقلابی 27دسامبر 1979
لشکر کشی اتحاد شوروی 1979
حمله نيروهای مجاهدين به خوست 1982
افتتاح پل "دوستی" بر فراز دريای آمو 1982
آتش بس موقت نيروهای اتحاد شوروی با احمدشاه مسعود 1983
برگزاری جرگه عشاير مرزی 1985
تحويل موشکهای استينگر به نيروهای مقاومت افغان 1986
استعفای ببرک کارمل وانتخاب دکتر نجيب الله در مقام رهبری حزب حاکم4 مه 1986
انتخاب حاجی محمد سمکنی شخصيت غير حزبی در مقام رئيس موقت دولت 20 نومبر 1986
اعلام مصالحه ملی 1987
اعلام طرح خروج نيروهای شوروی توسط ميخائيل گورباچف 1988
تعيين محمد حسن شرق به مقام صدارت 1988
امضای موافقتنامه های ژنو 1988
کودتای شهنواز تنی وزير دفاع عليه دولت نجيب الله 1990
تعيين فضل الحق خالقيار به مقام صدارت 1990
ايجاد شورای سراسری فرماندهان جهادی افغانستان 1990
سفر صبغت الله مجددی رئيس حکومت موقت به مناطق شمال افغانستان 1990
ديدار هيات مجاهدين از مسکو 1991
قيام افسران در شهرک حيرتان 1992
اتحاد ژنرال دوستم واحمدشاه مسعود 8 آوريل 1992
پيروزی مجاهدين
سقوط کابل بدست مجاهدين آوريل 1992
ورود صبغت الله مجددی برای انتقال قدرت به مجاهدين 1992
انتخاب برهان الدين ربانی به مقام رياست دولت 30 دسامبر 1992
تعيين گلبدين حکمتيار در مقام صدارت 1993
ظهور طالبان
ظهور گروه طالبان در قندهار 12 اکتبر 1994
اعلاميه محمد ظاهر پادشاه سابق برای برگشتن به کشورش 1994
کشته شدن عبد العلی مزاری رهبر حزب وحدت 8 مارس 1995
تعيين ملا عمر به عنوان امير المومنين و اعلام جهاد بر ضد دولت برهان الدين ربانی 4 آوريل 1996
سقوط کابل بدست طالبان 27 سپتامبر 1996
اشاره:
در اين مقاله سعي بر اين است كه دورههاي پيدايش هرمنوتيك و نحوة رشد آن را مورد بررسي قرار داده، و كاربردهاي مختلف هرمنوتيك را در آن ادوار بيان دارد، و در نهايت مفاهيم مختلف هرمنوتيك را كه هرمنوتسينها ارايه دادهاند،تبيين نمايد.
اين لفظ در لغت بهمعناي علم تفسير، تعبير و آيين تفسيري كتاب مقدّس، بهكار رفته است[2]. كه از فعل يوناني «Hermeneuin» بهمعناي”تفسيركردن“ و معناي اسمي آن «Hermeneia» يعني«تفسير» اشتقاق[3] يافته است. وقتي از هرمنوتيک[1] بهعنوان شاخة از معرفت و مجموعه از تلاشهاي فکري و نظري ياد شده و به گسترة عام هرمنوتيک نظر داشته باشيم حرف«s» را در انتهاي آن قرار ميدهيم و«hermeneutics» تلفظ ميکنيم. بعضيها مانند «جمزرابينسون» ذکر«s» را لازم نميداند[4]، چون ميگويد در زبانهاي ديگر در آلماني«hermeneutik»، در فرانسه «hermenetique» و در لاتين «hermenutica» همگي بدون پسوند«s» تلفظ ميشوند. اما زمانيکه زيرشاخهها و مفهوم وصفي آن (مکتب هرمنوتيک) منظور باشد، نظير: «هرمنوتيک قدسي يا کتاب مقدّس»، «هرمنوتيک ادبي»، «هرمنوتيک هيدگر» و...، کلمه هرمنوتيک گاه با «s» و گاهي بدون آن تلفظ ميشود.[5]
اين واژه به هِرمس خداي پيام رسان يونانيان ارتباط روشني دارد، هرمس؛ خداي يونان باستان، رسول و پيامآور خدايان، خالقِ سخن و تفسير كننده خواستههاي خدايان براي مردمان پنداشته ميشده است[6]. يونانيان به هرمس[7] «كشف زبان و خط» را نسبت داده و همينطور فرايند«به فهم در آوردن» اشيا را كار او ميداند.[8] در اساطير يونان هرمس همان ايزدي است که در اساطير روم به مرکوري معروف بوده و او فرزند زئوس[9]، و مايا است. صفات و کارکرد او در اساطير يونان بسيار متناقض و پيچيده است:[10]
الف. او در ميان ايزدان مسؤول باروري و تکثير جانوران برروي زمين بوده است؛
ب. او ايزد دولت و نعمت بوده، بازرگانان و مسافران را مدد ميرسانده است؛
ج. آموزنده بوده، سخنوري و فصاحت را به راهزنان ميآموخت؛
د. پيام آور، که پيامها را به مخاطبان رسانده و قابل درک و فهم در ميآورد.
جانميتيلز، در کتاب اسطورهشناسي خود صفحه 278 مينويسد: «هرمس برروي باد مينشسته و در مدّت زمان کوتاهي همة دنيا را طي ميکرده است، او در اوّلين روز زاده شدنش گلهاي از آپولون ربود آنگاه چنگ را آفريد ونيز گلهاي آپولون را براي خدايان قرباني کرد». هيدگر ميگويد هرمس آورنده تقدير بشر است ونيز آشکار کننده آن[11].
بنابراين هرمنوتيك متضمن مفاهيم چون: بيان، گفتن، توضيح و ترجمه ميباشد، و در ريشههاي اوّلية خود در رمزگشايي و تفسير قدسي بهکار ميرفته است، بعدها براي تفسير متون ادبي بهکار رفت؛ الينورشافر: «آتنيهاي قرن پنجم قبل از ميلاد که ارادت خاصي به ايلياد و اوديسة هومر داشتند بسياري از مفاهيم آنرا به دليل آنکه لهجههاي فراوان روستاي در متن بکار رفته بود، دريافت نميکردند. لاجرم به تفسير نوشتههاي هومر ميپرداختند» که در قرن اوّل قبل از ميلاد نيز جمعي از متفکران در مدرسه اسکندرية يونان به تأويلهاي تمثيلي آثار هومر دست ميزدند.[12]
هرمنوتيک از دوران کهن بهعنوان روش تفسير متون در بين مسيحيان و مسلمانان مطرح بوده است، و اين روش تفسيري از جانب متفکران نظير کلادينوس[13]، آگوست ولف[14]، شلايرماخر، ويلهمديتاي، هايدگر و گادامر ازحيث تعريف، رويکرد، مفهوم، رهيافت، نتيجه، قلمرو و هدف تمايزهاي پيدا کرده و مفاهيم تفسيري مختلف از آن ارايه دادهاند.
در اكثر كاربردها هرمنوتيك به تأويل كردن و معناي اسمي آن «Hermeneia» بهمعناي تأويل نيز ترجمه شده است، و شكلهاي مختلف واژة هرمنوتيك«به فهم در آوردن چيزي، يا موقعيّت مبهم» را در خود دارد. واژة«Hermenein» و هرمنيا «Hermeneia» به صورتهاي مختلف در متون بر جاي مانده از قديم ديده ميشود، که ارسطو رسالهاي بزرگ در ارغنون را به آن اختصاص داد و بخشي از آن را «پاريارمنياس»[15] بهمعني « درباب تفسير» ناميد، و دانهاور[16] در1645 کتابي «تفسير قدسي[17]» به اين نام نوشت، اين کلمه از همان ابتدا به«علم تفسير وتأويل» بويژه به «اصول تفسير متن» دلالت داشته است.
اما در اصطلاح ميتوان گفت كه هرمنوتيك با در نظر داشت سير تاريخي آن، به معاني متعدّدي به كار رفته است، كه به نوعي همة آن معاني ريشه در تفسير و تأويل متون ديني، دين، مسايل اخلاقي، اجتماعي و روش تأويل و تفسير متون مقدّس دارند. تا اواخر قرن هجدهم بر مباني و اصولي نسبتاً واحد و ثابتي كه ارسطو سهم عمدهاي در بيان و تدوين آنها داشت جاري بود، و با نگارش كتاب هرمنوتيك قدسي توسط يوهانس رامباخ[18] «1735» و اراية اصل «انطباق تفسير با متن» بهعنوان مهمترين اصل تفسير وارد مرحله جديدي شد.[19]
نظريّة ريطوريقايِ ارسطو(Rhetoric) يونان باستان تا سدة نوزده بهعنوان علم معاني و بيان منش آموزشي داشت. اما با پيدايش جنبش رمانتيك و سپس با پيدايش پوزيتويسم، اين علم رو به زوال نهاد و سرانجام در سال 1885م از برنامههاي آموزشي فرانسه كنار گذاشته شد[20]. پس از آن در حوزه هرمنوتيك جديد، انديشمندان غربي، به تلاش پيگير و مستمر دستزدند؛ با مباني مختلف نظريات، كشمكشها و اختلافات فراواني در آن حوزه رخداد و بهطور عمده دو شاخه اساسي پيدا كرد كه تا به امروز ادامه دارد.
هرمنوتيك داراي دو مرحله اساسي و داراي دو اصطلاح فراگير ميباشد: اصطلاح عام كه ريشه در هرمنوتيك كهن دارد و اصطلاح خاص كه قدمت زيادي نداشته و به اواخر قرن 18 باز ميگردد. در اصطلاح عام و كهن آن، هر بحثي كه مربوط به تفسير باشد و اصول و ضوابطي را در جهت كشف مراد مؤلّف در رسيدن به معناي نهايي متن معرفي كند يا وجود چنين اموري را انكار نمايد، در حوزه مباحث هرمنوتيكي قرار ميدهد.[21]
در هرمنوتيك كهن دستيابي بهمعناي اصلي و نهايي متن پذيرفته بود، نظريّة تفسير کتاب مقدّس، روش شناسي عام لغوي، هرگونه فهم زباني، مبناي روششناختي (علوم انساني)[22] و... را ميتوان از دورههاي هرمنوتيك كهن دانست. با توجّه به اين نگرش، هر متني كه انسان نوشته باشد، معنايي دارد كه مراد ذهن مؤلّف بوده است و كشف نيّت مؤلّف هر چند دشوار باشد ناممكن نيست و در مقابل، متني كه خداوند فرمان به نوشتن آن داده است، معنايي باطني دارد كه كشف آن براي ما ناممكن است; هر چند كه معناي ظاهري آن را ميتوان شناخت.[23] تاويل متن، در حكم كوشش براي راهيابي به افُق معنايي اصيل متن است... و متن به هر رو معنايي دارد; خواه ما آن را بشناسيم، خواه نشناسيم و اين باوري است «كلام محوري» ميگويند، كه به هر دليل، معنا را موجود و حاضر ميداند، جدا از اينكه ما به اين «حضور» آگاه باشيم يا نه.[24]
اين دَور كه با اصل «انطباق تفسير با متن» در نوشته رامباخ شروع شد و با يوهانمارتين كلادنيوس(1759) كه اساس هرمنوتيك را «نيّت مؤلّف» قرار داد، ادامه يافت. سه تحوّل مهم به خود ديده است، از اين سه تحوّل با نام هرمنوتيككلاسيك شلايرماخر (1834)، آگوستبك[25] (1867) و ويلهلم ديلتاي(1911) و هرمنوتيك جديد هايدگر[26] (1976) و گادامر(1900) و بالاخره هرمنوتيك نئوكلاسيك هرش ياد شده است. هرمنوتيك نئوكلاسيك كه بعد از گادامر شروع شد، در واقع بازگشتي به انديشههايِ كلاسيك هرمنوتيك ميباشد.[27] دَورِ جديد هرمنوتيك به دو شاخه يا دو ديدگاه عمده كه هر يك داراي مباني مشترك ميباشند، تقسيم ميگردد. ديدگاه نخست در بستر كهن هرمنوتيك، با ديدگاههاي شلايرماخر شروع گرديد و با ظهور هرش[28] به جريان نئوكلاسيك پيوند ميخورد و اين ديدگاه به مباني و انديشههاي اصولي اكثر دانشمندان اصول فقه بسيار نزديك است.
شاخة كلاسيك و نئوكلاسيك، علم هرمنوتيك را نظام عام و روششناختي در باب تأويل ميانگارد.[29] درحاليكه ديدگاه دوم «نئوكلاسيك» كه در بستر«پديدارشناسي هرمنوتيك» هايدگر كه در قلمرو هستيشناسي بوده و توسط گادامر به گستره شناختشناسي كشيده شده است.[30] علم هرمنوتيك را كاوشي فلسفي در خصوص خصلت شرايط لازم براي هر گونه فهم محسوب ميكند.[31] ميدان علم هرمنوتيک و قلمرو آن (تقريباً به ترتيب زماني) اينگونه توصيف شده است.[32]
1. نظريّة تفسير کتاب مقدّس «مسيحيان و ارباب کليسا»؛
4. مبناي روش شناختي(علوم انساني)[33] «ويلهم دلتاي و...»؛
6. علم قواعد فهم متون «آگوست ولف و...»؛
7. روش شناخت و جلوگيري از بد فهمي «شلايرماخر و...»؛
8. تبين ماهيّت فهم و پديدارشناسي وجود (فلسفي) «هايدگر گادامر و...»؛
9. هرمنوتيک انتقادي «يورگنهابرماس، آپل و...»؛
10. پديدارشناختي «پل ريکور و...».
[1]. Hermeneutics.
[3]. Etymology.
[4]. Richard palmer's hermeneutics p xii.
6. احمدي، بابك، ساختار و تأويل متن، چاپ دوم، 2 جلدي، تهران، نشر مركز، 1372؛ هادوي، مهدي، مباني كلام اجتهاد در برداشت از قرآن كريم، چاپ اول، قم، مؤسسه خانه خرد، 1377 ش.
[7]. Hermes.
[8]. Palmer Richard E, Hermeneutics, North western university, 1969, p 12- 13; Rutledge Encyclopedia of philosophy Ed by Edward Craig volume 4, 1998, p 385.
[9]. Zeouess.
[13]. Kladinous.
[14]. August wolf.
[15]. Peri Hermeneas.
[16]. Johann Conrad Dannhauer
[17]. Hermeneutica Sacra.
[18]. Johannes Reinbach.
[22]. Gesisteswisenscaften.
[25]. August Boeck.
[26]. Martin Heidegger.
[28]. Erich Hirsch.
[33] . Gesisteswisenscaften.
دريک تقسيم بندي کلي نمودار رشد هرمنوتيک در چهار مکتب مهم مورد ارزيابي و تحليل قرار ميگيرد: الفـ هرمنوتيک کلاسيک قرن هفدهم (دانهاور و...). بـ هرمنوتيک رمانتيک[1] قرن هجدهم (شلايرماخر و...) جـ هرمنوتيک فلسفي[2] قرن بيستم (هايدگر، گادمر و...) دـ هرمنوتيك پسامدرن (ميشلفوكو و...)، كه به كوتاهي به توضيح هركدام ميپردازيم:
هرمنوتيك و تفسيري كه دانهاور در سال 1654 او را عنوان كتاب «تفسيرمتون مقدّس» خود قرارداد، از مفهوم هرمنوتيك كلاسيك حكايت داشت. اوّلين دانش تفسير متون در غرب يا هرمنوتيك كلاسيك، مبناي رويكرد ويژه در كيفيت تفسير متون است.
هرمنوتيك كلاسيك دانشي است كه قواعد و اصولِ تفسير متون را كشف ميكند و در واقع منطق گفتمان است. اين رويكرد از هرمنوتيك؛ روشِ فهم صحيح متن را فراهم آورده و قواعد ابهام زدايي متون مبهم را ارايه ميدهد. بنابراين انديشمدان عصر رنسانس[4]، در فهم متون مقدّس مرجعيت كليسا را مردود ميدانستند و معتقد بودند كه فهمِ متون بايد با يك شيوه و قاعدة مشخص صورت پذيرد. با پيدايش اين سبك از هرمنوتيك، بابي تازه گشوده شد، قواعد و اصولِ منظّم در واقع منطق و روش تفسير متون فرا روي آنها نهاده شدند. در طي همين سال عدهي زيادي با تأثير پذيري از نهضت اصلاح ديني[5] و پروتستانسيم، از كليساهاي رسمي جدا شده، و مراسم مذهبي جدا بر پا كردند.[6] هرمنوتيك كلاسيك در واقع واكنش به عدم قاعدهمنديِ تفسير متون بود كه در بستر، عصر روشنگري تكون يافت.
اين سبك عميقاً متأثر از روشنگران(Inlightments) و عقلگرايي و عصر روشنگري است، روشنگران معتقد بودند كه فهمِ هر چيز ممكن است و انسان ميتواند با عقل خود به همة حقايق دست يابد و در عمل فهم بايد با بهكار بردن قواعد و اصول «روش فهم» موانع را برداشت، بنا براين وجود مانع امرِ غيرعادي و غيرطبيعي است.[7]
هرمنوتيك كلاسيك تا اواخر قرن هجدهم در تفسير متون جهان رواج داشت، در قرن نوزدهم ديدگاه «ديگري» آمد كه عليرغم تفاوتهاي آن با هرمنوتيك كلاسيك، بر همان آموزهها تأكيد داشت، فريدريك شلايرماخر[8] (1768-1834) متكلم آلماني و معمار ليبراليسم ديني، ديدگاهي را كه از آن بنام «هرمنوتيك رمانتيك[9]» ياد ميشود، در مقابلِ نظريّة هرمنوتيك كلاسيك عرضه كرد. هرمنوتيك شلايرماخر را رمانتيك ميگويند، به جهت اينكه نظريّة او متأثر از رمانتيسم است.[10]
هرمنوتيك وي بخشي از جنبش رمانتيك اوّليه است، كه از 1795 تا 1810 حيات نظريِ اروپاي مركزي را به چالش انداخت، زيباييشناسي و فن جديد شعري كه فيلسوفاني نظير فيخته[11] و شيلنگ[12] خلق كرده بود مورد نقد قرارگرفت، و مفهوم هرمنوتيك از رمزگشايي «معناي مفروض» يا «برطرف كردن موانعِ وصول بهفهم كامل و صحيح» پا فراتر گذاشته بلكه «فهميدن» را پايه و اساس قرار داده و به جانب روشنسازي شرايطْ براي امكانِ فهم و گونههايِ تفسير گسترش يافت.
قبل از جنبش رمانتسيم، گمان براين بود كه خوانندة متن همه چيز را ميفهمد و تمام معاني درون متني در دسترس اوست[13]. اما شلايرماخر؛ با پذيرفتن گرايشهاي رمانتيكها، در باب تفسير متون معتقد بود، كه بد فهمي امر طبيعي و عادي است و امكان بدفهمي همواره وجود دارد. به اين معنا كه فهمِ دقيق، صحيح و مطابق با واقع آسان نيست، هرمنوتيك رمانتيك حدس و پيشگويي را دخيل در فهم متن دانسته كه اين امر معناي واقعي و نهايي متن، فهم و تفسير را به شك و ترديد ميكشاند؛ و از سويي فهمِ عيني متن و درك مقصودِ مؤلّف را ممكن ميداند. جنبش رمانتيسم، متأثر از انقلاب كپرنيكي ايمانوئلكانت[14] در فلسفه است. كتاب «نقد عقل محضِ» كانت، شأن و منزلتِ «عقل محض» را تنزل داد و زمينه را براي انتقال از عقلگرايي عصر روشنگري به رمانتيسم فراهم كرد. عقلگرايي آن بود كه ذهن آدمي عليرغم محدوديت آن، ميتواند با تفكّر و انديشه، ساختارِ منطقي و منظّم جهان را درك كند و در او نفوذ نمايد.
اما كانت؛ با جدا سازي شئ فينفسه(نومن)[15] و پديدار(فنومن) اين نكته را طرح كرد: «آنچه براي ما معلوم ميشود پديدارها است كه ذهن آنها را تنظيم ميكند.»[16] پس اشيا فينفسه نا پيدا و دور از دسترس ما هستند. اين نكته يكي از مباني پيدايش رمانتيسم و ظهور هرمنوتيك مدرن و رمانتيك شد.[17]
بعضي انديشمندان، براي هرمنوتيک از نظر گرايش و درونمايه، سه مرحله ذکر کردهاند: روششناسي، روانشناسي و فلسفي که بهترتيب به ارباب کليسا، شلايرماخر و هايدگر و گادامر نسبت داده است.[18] بنابراين در مسير دگرديسي هرمنوتيک اين تحوّلات را با گرايشهاي ذيل ميتوان ياد کرد: درآغاز، راه و روشي براي حصولِ فهمِ صحيح از متون ديني و کتاب مقدّس بود، و سپس مطلق تفسير متون را دنبال کرد، و بعد از آن روششناختي قاعدهمند متون را ادامه داد، از زمان ديلتاي[19] روش کسب علوم انساني بود.
ولي از زمان هايدگر[20]، و گادامر[21] به اين طرف در طي يک انديشهورزي فلسفي توسط هيدگر اتم هرمنوتيک عام[22] شکافته شد؛ حاصل اين آزمايش فکري «هرمنوتيک فلسفي» بهوجود آمد، که بدون توجّه به صحت و سقم فهم در صدد اراية نگرش توصيفي و پديدارشناختي نسبت به «ماهيّت فهم و شرايط حصول آن» برآمد بنابراين در سير تکون هرمنوتيک سه مرحلة کلي مشاهده ميشود: اوّل؛ هرمنوتيک کلاسيک «دانهاور و...»، دوم؛ هرمنوتيک مدرن و رمانتيک «شلايرماخر و...»، و سوم؛ هرمنوتيک فلسفي«هيدگر وگادامر».
هرمنوتيک فلسفي[23] رويکرد ويژهاي است درمسألة «فهم وتفسير»که با رويکردهاي هرمنوتيک کلاسيک و هرمنوتيک رمانتيک تفاوت اساسي و بنيادين دارد، بر اساس اين دو سبک، هرمنوتيک روشي است که بهدنبال کشف قواعد و اصول تفسير و فهم متون ميباشد، که منطق گفتمان است. اما هرمنوتيک فلسفي بر آنست که، هرمنوتيک يک امر«روش» مداري و يا «معرفت شناسي» نيست؛ بلکه فهم و دانستن را با ديدگاه فلسفي بررسي ميکند.[24]
هرمنوتيک فلسفي توسط فيلسوف آلماني مارتينهايدگير[25] (1889- 1976) در قرن بيستم با تفاوتهاي اساسي با دو هرمنوتيک ديگر، در جوامع علمي رواج يافت، او با انديشة فليسوفانه و ديد تفسيري خود هرمنوتيک را در ابتداي قرن بيستم انفجار داد و از آن تحوّل، هرمنوتيک نه فقط در شاخههاي علوم انساني و فلسفه، که در حوزههاي وجودشناسي، اعتقاد، اخلاق، و...، گسترش پيدا کرد. او اين تجربة هرمنوتيكي خويش را، فلسفي اعلام كرد.
شاگرد او هانسگئورگگادامر[26] (2002-1900) کار فلسفي او را بسط و گسترش داد، از مهمترين آموزههاي هرمنوتيک فلسفي که زمينههاي اصلي چالش و حساسيت در تفکر ديني و در سطح کل در امر فهم بودهاند، به شرح ذيل مرور ميشوند:[27]
1. فهم متن، محصول ترکيب و امتزاج افُق معنايي مفسّر با افُق معنايي متن است.
2. درک عيني متن، يعني فهم مطابق با واقع، امکان پذير نيست.
3. فهم متن، عمل بي پايان است، امکان قرائتهاي مختلف از متن بدون هيچ محدوديتي وجود دارد.
4. هيچ گونه فهم غيرسيّالي وجود ندارد، همة فهمها سيّال، گذرا و تاريخمند هستند، درک نهايي و غير قابل تفسيري از متن نداريم.
5. هدف از تفسير متن؛ درک مراد مؤلّف نيست، نويسنده يکيازخوانندگان متن است.
6. دخالت پيشدانستهها در عمل فهم.
7. تفکيک افُق معنايي مفسّر از متن.
8. تأکيد بر نقش فاصلة بيگانه ساز ميان مفسّر در متن. [28]
10. معياري براي سنجش تفسير معتبر از نامعتبر نداريم، زيرا که در اصل چيزي بنام تفسير معتبر وجود ندارد.
11. هرمنوتيک فلسفي، يعني نسبتگرايي تفسيري.[29]
12. هرمنوتيک فلسفي، تقويت کنندة پلوراليسم معرفتي.
13. شکاکيّت در امر درک و فهم به صورت غير مستقيم وجود دارد.
14. همة قرائتهاي از متن حاصل ميشوند، معتبرند.
[1]. Romantitical Hermeneutics.
[2]. Philosophical Hermeneutics.
[3]. Classical Hermeneutics.
[4]. Renaissance.
[5]. Religious Reformation.
[6]. Richard E. Palmer, Hermeneutics, (
[8]. Friedrich Ernst Schleiermacher.
[9]. Romantical Hermeneutics.
[11]. Fichte.
[12]. Schilling
[14]. Immanuel Kant.
[15]. Nomenon,( Phenomenon پديدار)
[19]. Wilhelm Dilthey.
[20]. Martin Heidegger.
[21]. Hans George Gadamer.
۲۲. منظور از هرمنوتيک عام در مقابل هرمنوتيک فلسفي است، مانند: هنر تفسير کتاب مقدس، علم قواعد تفسير متون، روششناختي علوم انساني و...، مي باشد.
[23]. Philosophical Hermeneutics.
[24]. Hans Georg Gadamer, Truth and Method (thecninum p.c. 1994, p 372.
[25]. Martin Heidegger.
[26]. Hans George Gadamer.
در هرمنوتيك پسامدرن باور به كلامِ نهايي و درستِ مطلق، خندهدار مينمايد.[1] «آزادي اساس روايت است و توالي بيان تنها با گريز از قطعيت و ايقان شكل ميگيرد و اساساً مفاهيم درست يا نادرست وجود ندارد.[2] ليوتارد مينويسد: «نبودن معنا متأثر از منش پسامدرن است».[3] البته اين انديشه مورد پسند شالوده شكناني[4] چون دريدا و پيروان او نيز قرار دارد، آنها معتقدند كه مفسّر نميتواند با معناي اصلي و اوّليه ارتباط برقرار كند. در واقع، همة روايتها از معناي يك متن احتمالي و نسبي اند.
هرمنوتيک تا قبل از«هايدگر» روشي عام براي تفسير بود چنانچه در هرمنوتيک کلاسيکِ (پيشازشلايرماخر) هدفِ انديشمندان هرمنوتيک دستيابي به نظريّة در باب «تفسير متون» بود. در هرمنوتيکرمانتيک «شلايرماخر» و«ديلتاي» نظريّة هرمنوتيکي از شاخة خاص از معرفت، به اراية نظريّة عام در باب «روششناسي مطلق علوم انساني» ارتقا يافت.[5]
در راستاي هرمنوتيكمدرن، نئوكلاسيك و فلسفي، رويكرد ديگري به مباحث هرمنوتيك با آراي ميشل فوكو شروع گرديده كه «هرمنوتيك پسامدرن» ناميده شده است. در هرمنوتيك پسامدرن، معني الفاظ نهفته است و ظاهر نميباشد، هر سازمان يا نهادي برخوردار از يك گفتمان خاص ميباشد كه در آن نهاد خاص، الفاظ يك معناي خاص ميدهند.
در اين دُور هرمنوتيك با تحليلي انتقادي و توجيهي، همه چيز در دنيا بر مدار سلطه و قدرت معنا پيدا ميكند و فرض اين است كه همه چيز بر اساس قدرت شكل گرفته است و بايد شكل بگيرد. و همه معاني به دنبال سلطهاي شكل ميگيرد كه با رضايتمندي خاص محكومان قدرت پديد ميآيد.[6] ليوتارد[7] (1924) و دلوز را ميتوان از دستة دانشمندان هرمنوتيكِپسامدرن تلقي نمود. «ليوتارد، خرد و قدرت را يكي ميداند و معتقد است خرد علمي، توجيهگر اقتدار ميباشد[8]». وي اين حكم را مطرح كرد كه: ما فقط ميپنداريم به حقيقت رسيدهايم اما آنچه حقيقت ميپنداريم، در واقع اشتياق ما به يافتن حقيقت است. در هرمنوتيك پسامدرن باور به كلام نهايي و درستِ مطلق خندهدار مينمايد.[9] «آزادي اساس روايت است و توالي بيان تنها با گريز ازقطعيت و ايقان شكل ميگيرد و اساساً مفاهيم درست يا نادرست وجود ندارد.[10]
امروزه بحث در بارة گزارههاي ياد شده بخش بزرگي از رويکرد هر منوتيک را به خود اختصاص داده است، همانطور که ذکر شد، در تحوّل علم هرمنوتيک، يکي از بخشهاي آن هرمنوتيک متن است، برخي از نظريّههاي هرمنوتيک متن، مبناي قرائت پذيرانگاري دين است. هرمنوتسينهاي متن، به سه گرايش کلان طبقه بندي ميشوند:
الفـ مؤلّف مداران؛ که رسالت مفسّر را«مرادکاوي» و«کشفِ قصد مؤلّف و متکلم» قلمداد ميکنند.
بـ متن مداران؛ که براي متن شخصيت مستقل از مؤلّف و...، ميانگارند و تفسير را «معني ورزي » تلقي ميکنند و معتقدند که متن با قطع نظر از مراد و قصد مؤلّف، معاني گوناگون را تحمل ميکنند که ميتوان آنها را معتبر انگاشت.
جـ مفسّر مداران؛ معتقدند که متن صامت است، ذهنيّت، پيشفرضها و شخصيت مخاطب و مفسّر نقش اوّل را در برداشت از متن بازي ميکنند، علايق وسلايق مفسّر آنقدر دخالت دارد که جاي متن در فهم عوض ميشود، گويا مفسّر هر چه از متن ميگويد، در بارة خودش ميگويد که به آن حلقوي بودن فهم ميگويند.[11]
1. هرمنوتيک خاص[12]؛ که بيانگر اوّلين لايههاي شکلگيري هرمنوتيک به منزلة شاخههاي از دانش ميباشد.[13]
2. هرمنوتيک عام[14]؛ نشان دهندة هرمنوتيک روششناسي است، كه درصدد ارايه روش فهم و تفسير ميباشد.
3. هرمنوتيک فلسفي؛ اين گزينه، حوزة تجلياتش پديدة فهم ميباشد، در صدد اراية روش و بيان اصول و قواعد حاکم بر فهم و تفسير نيست، تمام حوزههاي علوم انساني: فلسفه، کلام، اخلاق، اعتقادات، علوم اجتماعي، و... از زمينههاي طرح رويکرد هرمنوتيک فلسفي، ميتواند باشد.
[4]. Deconstructions.
6. كيا شمشكي، ابوالفضل، هرمنوتيك متن، تأويل و روششناسي فهم قرآن، پژوهش حوزه، سال پنجم، شمارههاي سوم و چهارم، با تلخيص از صص 74و 75.
1. يارمحمدي، لطف الله، بهرهگيري مترجم از تحليل گفتمان، مجله مترجم، فصلنامه علميـ فرهنگي، سال نهم، شماره 32، بهار و تابستان 1379.
[7]. Jean-François Lyotard.
[11]. Gadamer،Truth and Method, p 195.
[12]. Regional.
[13]. Contemporary philosophy, p 461.
چيستي دين[1]
در اين مقاله تلاش براين است كه در حدتوان تعريف دين را بانگاهي بر تعاريف انديشمندان مسلمان و غير مسلمان از دين ارايه نمايد، و مراد از دين را در جوامع غربي با تكيه بر ديگاه خودشان تبيين كند.
دين در لغت معناي متعدّدي دارد، از جمله جزاء، اطاعت و... را ميتوان بهعنوان نمونه ذكر كرد، اما استعارةً بهمعناي «شريعت» نيز بهكار رفته است.[2] و در اصطلاح دين خطِ درست و مستقيمي است كه بر وِفْقِ ساختمان وجود بشر به مشيّت الهي، به وديعت گذاشته و پايهگذاري شده است. و از لحاظ مكتبي در شناخت دين، سه بخش عمده: عقايد، اخلاق و احكام را در درونماية دين ميتوان ديد. كه عقايد و ايدئولوژي، از جهانبيني«توحيدي» و ايمان قلبي شخص حكايت دارد، و اين امر را در بستر دين به نمايش ميگذارد[3]، و اخلاق؛ مجموعة اصول، آرمانها و ارزشهاي عملي است كه متكي و مستند به عقايد و ايدئولوژي فرد ميباشد، و احكام؛ مجموعة بايدها و نبايدهاي الهي است كه فرد به آنها گردن مينهد. در ادامة تعريف و چيستي دين، به نظريات انديشمندان شرق و غرب اشاره ميكنيم:
1. چيستي دين با انديشههاي اسلامي در شرق
دين؛ مجموعة از عقايد، اخلاق و قوانين و مقرراتي است كه براي ادارة امور فردي و اجتماعي انسانها، و تأمين سعادت دنيا و آخرت آنان تدوين شده است[4]. دين بهمعناي خاص آن مجموعة از هستها و نبايدهاي مستند به خداوند است، كه از طريق وحي و سنّت معصومين(ع) براي هدايت و كمال انسان ظهور يافته است[5].
علامه محمّد حسين طباطبايي و آية الله مصباح يزدي، دين را معارف و احكام الهي ميدانند[6]. در موسوعة الذهبيه دين اينگونه تعريف شده است: «الدّين دَعامته يقوم علي دَعَامَتَيْنِ اَسَاسِيَّتَين،هُما الْعَقيدة و الشّريعه... والعقيدةُ عَمل القلب والشريعةُ عمل الجوارح[7]». در لغت نامة دهخدا، دين را به مجموعة عقايد موروثِ مقبول در باب روابط انسان با مبدأ وجودي و التزام به سلوك و رفتار مقتضاي آن، تعريف كرده است[8]. در نگاه ديگر دين حقيقتاً «به مجموعة از باورها، اعمال، تجارب، نمادها، اساطير و... توصيف شده است[9].
2. تعريف و طرز تلقي از دين در غرب
در اواخر قرن هجدهم، بعد از انتقادات زيادي كه به دين، متون ديني و آموزههاي آن وارد شد، انديشمندان بهجاي تأكيد بر جنبة معرفتي دين؛ نگرشهاي عاطفي، تجربي، و حتي اخلاقي را در دين مهم و عمده به حساب آورد. در ذيل به ديدگاههاي كه بر امور معرفتي و همينطور به نگرشهاي مذكور ميپردازد، اشاره ميشود: دين، اعتراف به اين حقيقت است كه كلّيه موجودات، تجليات نيروي هستند، كه فراتر از علم و معرفت باشد «هربرت اسپنسر». دين، با مجموعة از گزارهها، اعتقادات، خاصه اعتقاد به موجود متعال و فوق طبيعي هم سنگ دانسته، و گفته اند كه دين عطيهي الهي است كه از بيرونِ انسان تفضّل شده است، وحتي ممكن است عليه او برخيزد.[10] فريدريك شلايرماخر[11] دين را احساس اتكاي مطلق ميداند.[12] پلتيليخ[13] بعد از آنكه دين را عنصري خلاّق از روح«spirit» شناساند، تأكيد كرد: «دين همان احساس است و اين پايان سرگرداني دين است».[14]
ماتيوآرنولد[15] ميگويد: «دين همان اخلاق است كه احساس و عاطفه به آن تعالِي، گرما و روشني بخشيده است». جميزمارتينو برآن است كه: «دين؛ اعتقاد به خداي سرمدي است، يعني اعتقاد به اينكه حكمت و ارادة الهي بر جهان حكم ميراند(خدايي) كه با بشر مناسبات اخلاقي دارد». پارسونز ميگويد: «دين مجموعهاي است از باورها، اعمال، شعاير و نهادهاي ديني كه افراد بشر در جوامع مختلف بنا كردهاند».[16] لودويگ ويتگنشتاين[17] دين را به «شباهت خانوادگي» تعريف ميكند، يعني مجموعة از گزارههاي متداخل است كه پيچيده در اختلافات زيادي ميباشد مانند تعريف كلمة «بازي» كه انسان به انگيزههاي مختلف بازي ميكند و به همان روال او را تعريف مينمايد. برادلي ميگويد: «دين؛ بيش از هر چيز كوششي است براي آنكه حقيقت كامل خير را در تمام وجوه هستيمان بازيابيم».[18]
رايناخ[19] دين را به مجموعة از اوامر و نواهيِ كه مانع عملكرد آزادِ، استعدادهاي بشر ميشود، تعريف كرده است.[20]
در غرب تعريف دين، به نوعي درونماية «پيشساخته» دارند؛ به اين معني كه حالتهاي عاطفي، اخلاقي و... در اروپا، از قبل در ذهن و يا در تجربة منفي و يا مثبت پديد ميآمد، بعداً همان حالتها را دين دانسته و بهعنوان تعريفي از دين ارايه دادهاند.
ميرچا الياده نيز بر اين نكتهي مهم اين چنين تصريح مي كند: « شايد هيچ كلمه اي غير دين نباشد كه همواره و آشكارا خيلي صاف و ساده به كار رود، ولي در واقع، نمايانگر نگرشهايي باشد كه نه فقط بسيار متفاوتاند، بلكه گاه مانعة الجمعاند.[21] به هر حال، آن قدر تعريفهاي متفاوت و گوناگون از دين عرضه شده است كه حتي ارايهي فهرست ناقصي از آن ميسر نيست.[22] نگرشهاي اخلاقي، تاريخي، روان شناختي، جامعه شناختي، فلسفي و زيبا شناختي نمونههايي از اين رويكردهاي مختلف اند.[23]
مراد از دين در اين نوشتار، شريعتها و آئينهاي الهي است كه منشئي واقعي دارند؛ بدين معنا كه آنها را، به پيامبران(ع) وحي كرده است. براساس اين اصطلاح، دين آييني است كه دارايي متونِ آسماني، عقايد و درونماية صحيح و مطابق با واقع ميباشد. بنابراين در جوهرة تمام اديان آسماني يك پيام وجود دارد و آن هم دعوت مردم به يكتا پرستي و عبوديت خداي واحد، و راهنمايي بشر به كمال مطلق و سعادت دنيا و آخرت، است، پس وقتي جوهرة اديان يكي باشد، در حقيقت دين يكي است. بنابراين در اين تعريف ديني مورد نظر است كه بدور از تحريف، دروغ پردازيِ متون و ... باشد.
[1]. Religion.
۲. اصفهاني،راغب،المفردات فيعريبالقرآن؛ الفيومي، مصباحالمنير؛ مصطفوي،حسن،التحقيق فيكلمات القرآنالكريم.
[11]. Friedrich Ernst Schliermacher.
[13] . Paul Tillich.
[14] . هك، جان، همان.
[15]. Mathew Arnold.
[17]. Ludwig Wittgenstein.
[19]. Salomon Reinah
[20] . همان. ص 23.
- سرزمين افغانستان در هزارههاي دوم و اول قبل از ميلاد: در جريان مهاجرت آرياييها بهاشغال قبايل ايراني درآمد.
- در فاصله سالهاي 516 تا 326 قبل از ميلاد: در زمان سلطنت داريوش, جزيي از امپراتوري هخامنشي شد.
- در سال 326 قبل از ميلاد: به تصرف اسکندر درآمد.
- در سالهاي 220 قبل از ميلاد تا 64 ميلادي: پيدايش حکومت کوشانها, پيدايش جاده ابريشم.
- در دوره 651 - 224 ميلادي : جزيي از امپراتوري ساسانيان و سلسله هپتالها.
- در سالهاي 700 - 699 ميلادي: اقبال به اسلام و تبعيت از خلفاي بنياميه در دمشق.
- در دوره1186 - 977 ميلادي: تشکيل سلسله غزنويان و تشکيل امپراتوري از اصفهان تا شمال غرب هند.
- در دوره 1227 - 1505 ميلادي: تاخت و تاز قوم تيموري در آسياي مرکزي و افغانستان.
- در دوره 1506 - 1370 ميلادي: تصرف افغانستان توسط تيموريان.
- در سالهاي 1772 - 1742 ميلادي: تقسيم افغانستان بين مغولها و ايرانيان (صفوي).
- در سال 1809 ميلادي: انعقاد قرارداد با بريتانيا براي دفاع مشترک در برابر روسيه و فرانسه.
- در سالهاي 1842 - 1839 ميلادي: نخستين جنگ انگلو ساکسونها.
- در سالهاي 1880 - 1878 ميلادي: دومين جنگ انگلوساکسونها, معاهده کندلک در سال 1879 و محول شدن کنترل امور خارجي به بريتانيا.
- در سالهاي 1901 - 1880 ميلادي: تصرف سراسر افغانستان توسط عبدالرحمن.
- در سالهاي 1919 - 1901 ميلادي: حکومت حبيبا... بر افغانستان.
- در ژانويه - اکتبر 1929 ميلادي: حکومت بچه سقاي تاجيک.
- در سالهاي 1932 - 1929 ميلادي: نادرشاه پشتو, سقوط بچه سقا.
- در سالهاي 1972 - 1933 ميلادي: آغاز حکومت محمد ظاهر شاه با هدايت عمو و عموزادهها و داودخان.
- در ژوييه 1973 ميلادي: سقوط محمد ظاهر شاه با کودتاي نظامي داودخان.
افغانستان در برقراري ارتباط زميني با همسايگان شرقي و شمالي خود
بامشکلات طبيعي فراواني روبرو ميباشد.
- در آوريل 1978 ميلادي: کودتاي حزب دموکراتيک خلق افغانستان.
- در دسامبر 1979 ميلادي: اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ.
- در فوريه 1989 ميلادي: خروج نيروهاي اتحاد شوروي سابق از افغانستان.
- در آوريل 1992 ميلادي: بهقدرت رسيدن مجاهدين در کابل.
- در نوامبر 1994 ميلادي: تصرف قندهار توسط طالبان.
- در سپتامبر 1995 ميلادي: تصرف هرات توسط طالبان.
- در سپتامبر 1996 ميلادي: تصرف جلالآباد و کابل توسط طالبان.
- در سپتامبر 2001 ميلادي: حمله به ساختمان هاي مرکز تجارت جهاني و پنتاگون در نيويورک.
- در سال 2001 ميلادي: درهم پاشيدن حکومت طالبان توسط ارتش آمريکا و متحدانش.
مشروعيت حكومت ديني
قربانعلي هادي
در اين نوشتارسعي براين است كه مشروعيت حكومت ديني را تبيين كند، و به خاطر"مشروعيت" (Legitimacy) يكي از قديميترين و اساسيترين مباحث نظامهاي سياسي است كه از يونان باستان توسط افلاطون و ارسطو و سپس از سوي متفكراني همچون سيسرو، آگوستين قديس، توماس آكوئيناس(Thomas Akoeinas)، فارابي(Farabi)،ابنرشد، غزالي، ماوردي، ابنسينا و ساير شخصيتهاي مشرق و مغرب زمين مورد توجّه قرار گرفته و با تقسيم حكومت به آريستوكراسي (Aristocracy)، دموكراسي(Democracy)، موناركي(Monarchy)، جمهوري(Republic) و مانند اينها به بحث از مصاديق حكومتهاي مشروع و نامشروع پرداخته شده است. هر حكومت ، دولت و نظام سياسي براي حدوث و بقاي خويش ناچار به تعريف مباني مشروعيت نظام سياسي خويش است، تا با پشتيباني از آن مباني بتواند در امور عمومي و اجتماعي مردم تصرف كند و حق فرمانروايي را از آن خود قرار دهد. زيرا در باب مشروعيت سياسي(Political of legitimacy) مهمترين پرسشهاي ذيل پاسخ داده ميشود و حق حاكميت از آن حاكم ولزوم اطاعت از سوي مردم را توجيه مينمايد:
اينكه مشروعيت به چه معناست؟ و در كدام يك از حوزههاي علوم سياسي مورد بحث قرار ميگيرد؟ و نيز منبع و منشأ مشروعيت در نظامهاي سياسي چيست و چه رابطهاي ميان مشروعيت با مقبوليت و كارآمدي برقرار است؟ آيا قدرت ، اقتدار، زور و غصب حكومت، منشأ مشروعيت و مقبوليت آن ميگردد و در تثبيت حق حاكميت توانمند است؟ آيا مشروعيت مبتني بر سنت(Tradition)، مقبوليت آفرين است و آيا توافقات عقلايي و قراردادهاي اجتماعي مشروعيت سازند، و آيا ويژگيهاي رهبران فرزانه ميتوانند منشأ مشروعيت گردند؟ ويا اينكه اجراي احكام آسماني و قوانين الهي در يك حكومت مشروعيت آور است؟ دهها پرسش ديگر. توضيح اين موضوع را با تأمّل بر سؤالات ياد شده پي ميگيريم.
1ـ تعاريف «مشروعيت»(legitimacy)
"مشروعيت" در بسترة انديشةسياسي، هميشه از نظر مفهوم و كاربرد دچار بحران بوده است و بر اين اساس پارهاي از نويسندگان با نيافتن خاستگاه آن به برداشتهاي متفاوتي دست زدند و با خلط ميان معناي لغوي و اصطلاحي و نيز آميختگي ميان مشروعيت هنجاري و غيرهنجاري و همچنين مشروعيت ايدئولوژيكي و ساختاري و شخصي، به تردد وكج فكريها گرفتار شدند. قانوني بودن[1]، انطباق با سنتها[2]، قانونيت همراه با رضايت مردم[3]، برخورداري از ويژگيهاي اخلاقي، توجيه عقلي اِعمال قدرتِ حاكم، حقّانيتِ تام، مقبوليت و ارادة عمومي يا اكثريتِ تودة مردم[4] ، مطابقت با آموزههاي ديني و ... نمونههايي از تعاريف ارايه شده از اين واژه ميباشد. بعضي از تعاريف مشروعيت را كه به فهم بهتر موضوع ياري ميرساند، مرور مي كنيم:
1.1. مشروعيت؛ عبارت است از توجيه عقلاني«اعمال سلطه و اطاعت». اگر اطاعت، غير عقلاني باشد مستند به سنّت جاري يا محبوبيت حاكم (فره ايزدي ياCharisma) خواهد بود. [5]
1.2. مشروعيت؛ يعني توجيه عقلي "اعمال قدرت حاكم" و اينكه حاكم براي اعمال قدرت خود چه مجوزيدارد و مردم چه توجيه عقلي براي اطاعت از حاكم ارايه ميكنند. مشروعيت، متضمن توانايي نظام سياسي درايجاد و حفظ اين اعتقادات است كه نهادهاي سياسي موجود، مناسبترين نهادها براي جامعه هستند. مشروعيت ارتباط نزديكي با مفهوم تعهّد و التزام به فرمانبرداري دارد.[6]
1.3. «مشروعيت» به معني قانوني بودن يا طبق قانون بودن است. در گذشته در اروپاي سدههاي ميانه هم به همين معني به كار ميرفت. سيسرو[7] اين واژه را براي بيان قانوني بودن قدرت به كار برد. بعدها واژة مشروعيت در اشاره به روشهاي سنّتي، اصول قانون اساسي و انطباق با سنّتها به كار رفته است. بعد از آن هم مرحلهاي فرا رسيد كه در آن عنصر رضايت به معني آن افزوده شد و "رضايت"، پايه و اساس فرمانروايي مشروع دانسته شد. [8]
1.4. وقتي حكومت، مشروعيت دارد كه مردمِ تحت فرمان آن اعتقاد راستين داشته باشند بر اينكه، ساختار، عملكردها، اقدامات، تصميمات، سياستها، مقامات، رهبران و يا حكومت از شايستگي، درستكاريِ يا خير اخلاقي از حقِ صدور قواعد الزام آور، برخوردار باشند.[9]
1.5. ژان بيندال مشروعيت را چنين تعريف ميكند؛ كه مردم به طور طبيعي و بدون ترديد، سازماني را كه به آن تعلّق دارند، ميپذيرند.[10]
1.6. ج . ك . رابرت ميگويد: «مشروعيت همان اصلي است كه دلالت ميكند بر پذيرش همگاني دستيافتن شخص يا گروه معيّني به مقامي سياسي، به طور كل از راه اِعمال قدرت يا در برخي موارد ويژه بر اين اساس كه اعمال قدرت براي دستيابي به آن مقام با برخي اصول و رويههاي عمومي اجراي اقتدار هماهنگاست».[11]
كه از صفت (Legitimate) اشتقاق يافته در لغت به معناي«قانوني» ترجمه شده است. اين اصطلاح از قديم الايام در فلسفه و كلام سياسي، مورد توجه قرار گرفته و از قرن نوزدهم در جامعهشناسي سياسي كه يكي از شاخههاي علوم سياسي ميباشد، مطرح گرديد. فلسفه، كلام و يافقه سياسي به مسايل هنجاري و بايد و نبايدهاي حقوقي و ارزشي در حوزه سياست ميپردازند. بر اين اساس، مشروعيتي كه در اين شاخههاي علوم سياسي مورد بحث قرار ميگيرد، "مشروعيت هنجاري" نام دارد وجامعهشناسي سياسي، تلاش فكري در جهت توضيح و تبيين پديدهها و رفتارها و ساختهاي سياسي بهوسيلة عوامل اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي است. موضوع اين رشته سياسي، روابط دولت و جامعه و تاثيرات جامعه بر روي دولت است. اين علم به بررسي محيط اجتماعي ـ سياسي ميپردازد.[12]
به همين دليل مباحث مربوط به جامعهشناسي سياسي از جمله مسألة مشروعيت و منابع آن كاملاً غيرهنجاري است. يعني از هست و نيستهاي روابط ميان دولت و ملّت سخن به ميان ميآورد و به بايستي ونبايستيهاي حقوقي و ارزشي، نظر ندارد.
مشروعيت به مفهوم مقبوليت، و مورد رضايت مردم در حوزه جامعهشناسي سياسي، و مشروعيت به مفهوم حقانيت، در برابر غصب(Usurpation) يعني ناحق بودن حكومت در حوزة فلسفه، كلام و حقوقسياسي مورد بحث قرار ميگيرد. در فلسفة سياسي، پرسش اصلي آن است كه حق حاكميت از آن كيست و چه كسي بايد حكومت كند و آيا نوع حكومت و يا شخص حاكم، حق است يا ناحق؟ مشروعيت دارد يا ندارد؟ حقانيت دارد و يا غاصب است؟
ولكن در جامعهشناسي سياسي، پرسش بدينگونه است كه چگونه يك حكومت، كارآمد خواهد بود؛ دوام ، مقبوليت و رضايت مردمي پيدا ميكند؟ يك حاكم معيّن در جامعه ديني يا غير ديني با چه فاكتورها وشرايط و عواملي، محبوبيّت مييابد؟ آيا زور و غلبه و فشار سياسي، منشا استقرار و استمرار نظام سياسي ميشود؟ آيا وراثت، شيخوخيت، نژادپرستي، مليگرايي، اشرافسالاري، نخبهگرايي، ويژگيهاي اخلاقي وشخصي و وارستگي و فرهمندي عرفاني، منابع مشروعيت جامعهشناسانه به شمار ميروند؟ مشروعيت درجامعهشناسي سياسي، به حق و ناحق بودن حكومت و حاكم كار ندارد و به مقبوليت مردمي و پايگاه اجتماعي حكومت، نظر دارد كه آن هم مقولهاي تشكيكي و ذومراتب است؟ يعني هيچ دولتي صد درصد مقبول يا نامقبول، نيست؟ آيا مشروعيت هنجاري و غيرهنجاري يا فلسفي و جامعهشناختي با قدرت ارتباط مستقيم دارد؟ حكومت و حاكمي كه مشروعيت فلسفي، كلامي و حقوقي را بهدست آورد قدرت و اقتدار او مشروع است و در غير آن صورت نامشروع و ناحق ميباشد؟ گرچه نفوذ اجتماعي فراواني داشته باشد و نيز حاكم يا حكومتي كه به دلايل و عوامل معرفتي، اجتماعي، روانشناختي مقبوليت مردمي و رضايت اجتماعي پيدا كند قدرت بالفعل سياسي نيز بهدست ميآورد گرچه با نگاه فلسفي و كلامي، مشروع و حق نباشد؟ دوركن از نظامهاي حكومتي معمولاً وصف مشروعيت را در بر مي گيرد:
الف. ركن حاكم؛ و اينكه چرا و به چه دليل تودة مردم بايد از فرامين و دستورات حاكم اطاعت كنند و بر چه اساسي بايد فلان حاكم، حكمراني نمايد.
ب. ركن نظام حكومتي؛ واينكه چرا براي نمونهحكومت دموكراسي[13]، ليبراليستي، نخبهگرايي، اشرافسالاري، پادشاهي[14]، توتاليترستي[15]، تئوكراسي[16] ومانند اينها بايد تحقق يابند و اصلاً ملاك مشروعيت حكومتها چيست؟ آيا حكومت زورمدارانه و استبدادي، مشروعيت دارد يا تنها مشروعيت نوع حكومت از طريق رضايت و اراده عموم مردم و يا از ناحيه انطباق آن بامشيت و فرامين حق تعالي تحققپذير است؟
3.7. ملاك مشروعيت حكومت از ديدگاه اسلام
مشروعيت در نگاه فلسفه، كلام و فقه اسلامي بهمعناي مطابقت با موازين و آموزههاي شريعت اسلام است يعني حكومت و حاكمي مشروع است كه پايگاه ديني داشته باشد. براين اساس حكومتي كه پايبند به موازين شرعي و الهي باشد، حقانيت دارد. مشروعيت سياسي در انديشه و تفكر اسلامي از نوع پدر سالاري، وراثت، شيخوخيت، نژادي، ملّيتپرستي، حكومتهاي اشرافگرايي، نخبهگرايي، كاريزمايي و مانند اينها نيست، گرچه به لحاظ توجّه تام از سوي دين اسلام به ويژگيها و خواص رهبري و اوصاف مديران و كارگزاران، مديران نمونة ديني، از فرهمندي و وارستگي خاصي برخوردارند و همين امر سبب ميشود تا بر اطاعتپذيري، علاقه و رضايت مردم تاثير روانشناسانهاي داشته باشند، ولي اين نكته با حقانيت حاكم و حكومت كاملاً جداست در نتيجه اگر حكومتي يا حاكمي تمام اسباب و عوامل رضايتِ مردم را فراهم كند اما مطابق موازين شريعت عمل ننمايد، مشروعيت ديني پيدا نميكند و در مقابل حكومت و حاكمي كه آموزههاي ديني را مدّ نظر بگيرد و به احكام الهي پايبند باشد، همچنانكه مشروعيت ديني دارد، بايد اسباب و عوامل رضايت مشروع اكثريت مردم را فراهم آورد، حقوق طبيعي و شرعي ملت را، تحقق بخشد. كه در آن صورت متديّنان به دليل اعتقاد آنها به فرامين الهي و پايبند بودنشان به شريعت، مشروعيت و مقبوليت جامعهشناسانه را نيز پديد ميآورند.
اسلام به «كارآمدي» و صلاحيت و توان بالفعل حكومت و حاكم ديني كاملاً نظر دارد. حكومت ناتوان وضعيف و غير كارآمد كه با كوتاهي به وظايف شرعي و خدمتگذاري نپردازد نه تنها از مشروعيت به مفهوم مقبوليت، بلكه از مشروعيت به مفهوم«حقانيت» نيز برخوردار نيست ولي نكته قابل توجّه اين است كه در باب كارآيي يا ناكارآ بودن حكومت و حاكم، بايد قضاوتي منصفانه داشت و نبايد واقعيتهاي انجام شده را در طول عمر حكومت ناديده گرفت.
بنابراين انديشة اسلام به كارآيي نظام سياسي و حكومتي توجّه تام دارد ولي مشروعيت فلسفي و حقانيتِ الهي را نيز لازم و ضروري ميشمارد. اگر مشروعيت به مفهوم حقانيت، زاييدة انقياد و اطاعت عموم مردم باشد، بنابراين حكومتهايي كه با خشونت، زور يا اغوا و فريب مردم به مقبوليّت عمومي دست مييابند، بايد حق شمرده شوند و حكومت غاصب معاويه، مشروع دانسته شود. حال آنكه به اتّفاق مسلمين، معاويه در نزاع با امام علي(ع), مسير انحراف را طي كرد و در خطا و اعوجاج سياسي و نامشروعيت حكومتي گرفتار بود. اما در باب منبع مشروعيت بايد توجّه داشت، كه از منظرِ درونديني و در حقيقت، خداوند تنها منبع ذاتي مشروعيت سياسي است. زيرا مباني اعتقادي اسلام، توحيد خالقي، ربوبي، حاكميت و قانونگذاري را از آن خداوند سبحان ميداند و حق فرمانروايي در امور اجتماعي را به افراد ديگري همچون پيامبر(ص) تفويض و واگذار مينمايد. بنابراين مباني هستيشناسي، انسانشناسي و ارزششناسي كه در مكتب دين شناسي اسلام مطرح است تئُوري مشروعيت ديني و الهي را تثبيت ميكند.
بنابراين از ديدگاه اسلامي، منبع ذاتي مشروعيت و حقانيت، اعتبار خداوند متعال است زيرا كه حاكميت مطلق عالَم و آدم از آنِ اوست، اقتدار و سيادت ذاتاً به او اختصاص دارد، توحيد در خالقيّت و توحيد در ربُوبيت و توحيد در قانونگذاري و حاكميت، عقلاً و نقلاً براي او ثابت شده است آنگاه اين مشروعيت سياسي وحق حاكميت از ناحيّه خداوند به ديگران تفويض ميگردد. نتيجه آنكه بر اساسِ اصل اولي و عُقلايي، هيچ شخصي حقّ حاكميت بر ديگري را ندارد، مگر آنكه از جانب حق تعالي به اين منصب نايل آيد. حال پرسش مهم در انديشة سياسي اسلام، اين است كه آيا خداوند سبحان اين حق را به ديگران واگذار كرده است يا خير؟ آيا بهصورت منصب عام يا خاص، شخص يا گروه خاصي را به فرمانروايي منصوب ساخته است يا اينكه اين امر را به مردم تفويض نموده تا خود بر اساس ضوابط و قوانين شرعي، حاكمي را معيّن كنند؟
در معيار مشروعيت حكومت، شيعه و سني متّفقند كه: اگر خدا كسي را براي حكومت تعيين كند، حكومت او مشروعيت دارد و او داراي حقحاكميت است; زيرا بر اساس بينش اسلامي همة جهان ملك طلق خداست و همه چيز از آن اوست. هيچ كس حق تصرف در چيزي را ندارد مگر با اجازة خدايي كه مالك حقيقي همه است. حكومت بر انسانها هم در اصل حق خداست و از شؤون ربوبيت اوست. هيچ كس حق حاكميت بر ديگري را ندارد مگر آنكه از طرف خداي متعال ماذون باشد; يعني حكومت كسي كه از طرف خدا نصب شده باشد، مشروع است.
3.7.1. حكومتپيامبر(ص)وائمّه(ع)ازبهتريننمونههايحكومتديني
يك مصداق از اين حكومت كه مورد قبول شيعه و سني استـحكومت رسولالله(ص) است. همة مسلمانان اتّفاق نظر دارند حكومت رسولالله(ص) به دليل نصب الهي، مشروع بوده است. از نظر اهل تسنن به جز رسولالله كس ديگري از سوي خداي متعال به حكومت نصب نشده است، ولي شيعيان معتقدند پس از رسولالله(ص) امامان معصوم(ع) نيز از سوي خداي متعال به حكومت منصوب شدهاند. بايد توجه داشت ولايت و حكومت معصومان پس از رسول خدا ـ به واسطة نصب رسولالله نيست، بلكه اگر رسول خدا(ص) حضرت علي(ع) را بهعنوان جانشين خويش معرّفي كردهاند، ابلاغ تعيين الهي بوده است.
حضرتعلي(ع) از طرف خدا براي ولايت و حكومت منصوب شده بود. دربارة ديگر امامان نيز همين گونه است. ليكن آيا از جانب خدا كسي در زمان غيبت معصوم(ع) براي حكومت نصب شده است؟ آنچه از روايات موجود در كتابهاي روايي شيعي استفاده ميشود اين است كه در زمان غيبت، فقيهي كه واجد شرايط مذكور در روايات باشد، حق حاكميت دارد و به تعبير برخي روايات از طرف معصومان(ع) به حكومت نصب شده است. مشروعيت حكومت فقها زاييدة نصب عام آنان ازسوي معصومان است كه آنان نيز منصوب خاص از جانب خداي متعال هستند.
از نظر شيعه به همان معياري كه حكومت رسولالله(ص) مشروعيت دارد، حكومت امامان معصوم(ع) و نيز ولايت فقيه در زمان غيبت مشروعيت خواهد داشت; يعني مشروعيت حكومت هيچگاه مشروط به خواست اين و آن نبوده، بلكه امري الهي و با نصب او بوده است.
تفاوت نصب امامان معصوم با نصب فقها در اين است كه معصومان(ع) به صورت معين نصب شدهاند، ولي نصب فقها عام بوده و در هر زماني برخي از آنها ماذون به حكومت هستند.
3.7.2. مشروعيت حكومت از ديدگاه اهل تسنُّن
از ديدگاه اهل تسننـكه بجزرسولالله(ص) هيچ كس از طرف خدا منصوب نشده استـ حكومت چگونه، مشروعيت مييابد؟ در جواب بايد گفت: سه راه براي مشروعيت حكومت وجود دارد; اول: اجماع مسلمانان رأي حكومت يك فرد; دوم: نصب توسط خليفة قبلي. سوم: تعيين اهل حل و عقد. راه سوم؛ معروفترين راهِ حصولِ مشروعيت از نظر اهل تسنن است و مقصود از آن اين است كه اگر بزرگان مسلمانانـ كه اهل نظر و رأي هستندـ اجماع كنند و كسي را براي حكومت معيّن نمايند، حكومت او مشروعيت خواهد داشت.
برخي ديدگاه اهل تسنن در مسألة مشروعيت حكومت را با دموكراسي غربي يكسان دانسته و حتي از اين راه خواستهاند اسلام را پيشتاز دموكراسي بدانند.
3.7.3. نقش مهم مردم در مشروعيت حكومت اسلامي
نقش مردم در دو جنبه قابل بررسي است: يكي در مشروعيت بخشيدن به حكومت اسلامي و ديگري در عينيت بخشيدن به آن.
به اتّفاق نظر مسلمانان مشروعيت حكومت رسولالله(ص) از سوي خداي متعال بوده است; يعني خدا حق حكومت را به ايشان عطا فرمود. ولي در تحقق حكومت پيامبر(ص) نقش اساسي از آن مردم بوده است; يعني آن حضرت با يك نيروي قهري حكومت خويش را بر مردم تحميل نكرد، بلكه خود مسلمانان از جان و دل با پيامبر بيعت كرده، و با رغبت حكومت نبوي را پذيرا شدند. كمكهاي بي دريغ مردم بود كه باعث تحكيم پايههاي حكومت پيامبر گشت.
در مورد مشروعيت حكومت امامان معصوم(ع) ميان اهل تسنن و شيعيان اختلاف نظر وجود دارد. اهل تسنن بر اين عقيدهاند كه حكومت هركس ـ بجز رسولالله(ص) - با رأي مردم و بيعت آنان مشروعيت مييابد. آنها معتقدند اگر مردم با حضرت علي(ع) بيعت نكرده بودند، حكومت آن حضرت نامشروع بود. ولي شيعيان معتقدند مشروعيت حكومت ائمّه معصومين(ع) با نصب الهي است، يعني خداي متعال است كه حق حكومت را به امامان معصوم(ع) واگذار كرده است و پيامبراكرم(ص) نقش مبلّغ را در اين زمينه داشتهاند. ولي در تحقق بخشيدن به حكومت ائمّه(ع) بيعت و همراهي مردم نقش اساسي داشته است، از اين رو علي(ع) با اينكه از سوي خدا به امامت و رهبري جامعه منصوب شده بود و حكومت ايشان مشروعيت داشت ولي 25 سال از دخالت در امور اجتماعي خودداري كرد، زيرا مردم با ايشان بيعت نكرده بودند. ايشان با توسّل به زور حكومت خويش را برمردم تحميل نكرد. در مورد ديگر ائمّه نيز همين سخن درست است.
2.1. مشروعيت سنتي (Traditional)؛ كه مبتني بر اعتقاد متداول ميان سنّتها و فرهنگهاي مختلف است و از قديم الايام اعتبار داشته است و حكومتهاي وراثتي، شيخوخيت، پدرسالاري، نژادپرستي، اشرافگرايي وغيره را به خود اختصاص داده است.
2.2. مشروعيت فرهمندانه و كاريزمايي(Charismatic)؛ كه مبتني بر فرمانبرداري غيرعادي و استثنايي از يكفرد به جهت تقدس، قهرماني و يا سرمشق بودن وي و از نظامي كه او ايجاد كرده و به او الهام شده است.
2.3. مشروعيت قانوني؛ كه مبتني بر اعتقاد به قانوني بودن مقررات موجود و حق اعمال سيادت فراخواندهاست. البته مراد ماكس وبر از قوانين در اينجا«توافقات عقلايي» است.[1]
2.4. مشروعيت الهي؛ يكي ديگر از منابع مشروعيت است كه در بستر تاريخي در كشورهاي شرق و غرب مورد تاييد قرار گرفته، البته با اين رويكرد كه حاكمان و پادشاهان با بسط يد و اختيارات تام و حتي خارج از فرامين و دستورات الهي، خليفه خداوند معرفي ميشدند. تمامِ فسق و فجور آنها با تفكرِ جبرگرايي يا تئوري مشروعيت الهي اصلاح ميگرديدند، حكومتهاي سنّتي و وراثتي را نيز از مصاديق مشروعيت الهي قلمداد ميكردند. اين نوع از مشروعيت در دوران قرون وسطي در مغرب زمين و نظام سياسي بنياميه و بنيعباس وحكومتهاي عثماني رايج بوده است. مكتب اصيل اسلام به وسيله آيات الهي و روايات معصومين(ع) و پيشوايان دين باتفسير ديگري از مشروعيت الهي كه مبتني بر جهانبيني، انسانشناسي و معرفتشناسي معيّني است نظام سياسي خود را تثبيت ميكند كه توضيح آن در بخش بعدي مقاله خواهد آمد.
«ديويد ايستون» بر اساس سه نوع منبع به توصيف سه قسم از مشروعيت ميپردازد:
الف. مشروعيت ايدئولوژيك: وقتي كه منبع مشروعيت ايدئولوژي، حاكم بر جامعه باشد، آن رامشروعيت ايدئولوژيك مينامند. نظام سياسي در واقع تجسم كمال مطلوبها، هدفها و مقاصدي است كه اعضاي جامعه را، در تفسير راه و توضيح حال كمك ميكند، و تصوري از آينده در ذهن ميآفريند. ايدئولوژي، هدفهاي نظام سياسي را تصوير و اعلام ميكند.
ب. مشروعيتساختاري: هر نظام سياسي، اصولي در مورد واگذاري قدرت سياسي و اعمال اقتدار دارد و بر پاية اين اصول از مردم ميخواهد اعتبار ساختارها و هنجارهاي رژيم را بپذيرند. اگر اعتبار ساختارها و هنجارهاي رژيم پذيرفته شود، مشروعيت ساختاري بهوجود ميآيد.
ج . مشروعيت شخصي[2]: اگر رهبران، شخصيت و رفتار برجستهاي داشته باشند و اگر مردم آنها را قابل اعتماد و علاقهمند و متوجّه به مسائل خود بدانند يا از آنها بخواهند جامعه را به طرز ديگري اداره كنند و آنها هم بپذيرند، واقعيت غيرقابل انكاري پديدار ميشود كه آن را مشروعيت شخصي مينامند.[3] گريس جونز، منابع مشروعيت نظام سياسي انگلستان را بدين شرح گفته است:
1. تداوم نهادهاي سياسي و اجتماعي 2. سنت عدم خشونت 3 . باورهاي ديني
4. باور به ارزشها 5. روند آزادي و يكدلي انتخاباتي 6. جامعه هماهنگ و يكپارچه و تداوم سنتهاي آن 7. فرهنگ سياسي انطباقپذير.
به عقيدة فردريك، منابع مشروعيت عبارتند از: 1. ديني 2. فلسفي 3 . حقوقي 4. روشي 5. تجربي[4].
مكاتبي مانند داروينيسم اجتماعي كه انديشههاي سياسي و اجتماعي خود را بر تنازع بقا و بقاي اصلح مبتني ميسازند، مشروعيت نظام حكومتي و انواع تصميم گيريهاي اجتماعي و بينالمللي را بر اساس قهر، غلبه، زور، نزاع و مانند اينها قلمداد ميكنند. متاسّفانه اين رهيافت سياسي علاوه بر انديشه سياسي غرب و ظهور آن در افكار كساني همچون ماكياولي، هابز و نيچه در انديشة سياسي پارهاي از متفكران اهل سنّت نظير غزالي و مارودي نيز به چشم ميخورد. اين تئوري در واقع مبناي مشروعيت حكومتهاي استبدادي و ديكتاتوري ميباشد.
مشروعيتي كه در فلسفه سياست مطرح ميشود مفهومي اصطلاحي دارد كه نبايد آن را بامعناي لغوي اين واژه و واژههاي هم خانوادهاش اشتباه گرفت; بهعبارت ديگر نبايد «مشروعيت» را با «مشروع»، «متشرّعه» و «متشرعين» كه از «شرع» به معناي دين گرفته شده همسان گرفت. بنابراين، معناي اين واژه در مباحث سياسي تقريبا مرادف قانوني بودن است.
حال كه حكومت، ضرورت دارد و اساس آن براين است كه دستوري از مقامي صادر شود و ديگران به آن عمل كنند، قوام حكومت به وجود شخص يا گروهي است كه «حاكم»اند و همينطور به مردمي كه ميبايست دستورات حاكم را بپذيرند و بدان عمل كنند. اما آيا مردم از هر دستوري بايد اطاعت كنند وهر شخص يا گروهي حق دارد، دستور دهد؟
در طول تاريخ كساني با زور بر مردم تسلّط يافته و حكمفرمايي كردهاند، بيآنكه شايستگي فرمانروايي را داشته باشند. همچنين گاه افراد شايستهاي بودهاند كه مردم ميبايست از آنان اطاعت كنند. منظور از «مشروعيت» اين است كه كسي حق حاكميت و در دست گرفتن قدرت و حكومت را داشته باشد، و مردم وظيفه خواهند داشت از آن حاكم اطاعت كنند. حق تكليف و حاكميت را گذرا بيان ميكنيم:
الف. حق تكليف
ميان «حقحاكميت» و «تكليفاطاعت» تلازم و به اصطلاح منطقي، تضايف برقرار است. وقتي كسي «حق» داشت، طرف مقابل، «تكليف» دارد كه آن حق را رعايت كند. اگر پدر حق دارد به فرزندش دستور بدهد، پس يعني فرزند بايد اطاعت كند. وقتي ميگوييم حاكم «حق» دارد فرمان بدهد، يعني مردم بايد به دستورش عمل كنند. پس ميتوان گفت: «مشروعيت» يعني «حقانيت».
پس مشروعيت حكومت يعني حق حكومت برمردم. در ميان مردم اين باور وجود دارد كه در هرجامعهاي كساني حق دارند بر مردم حكومت كنند و كسانِ ديگري چنين حقي را ندارند. پس اگر گفته شود فلان حكومت مشروع است، بدين معنا نيست كه دستورهاي آن حكومت، لزوماً حق و مطابق با واقعيت است. حقي كه در اينجا گفته ميشود، مفهومي اعتباري است كه در روابط اجتماعي مطرح ميگردد.
ب. مفهوم حق حاكميت
گفته شد «حق حاكميت» و«تكليف به اطاعت» با هم ملازمند و بدون يكديگر، بيمعنياند. پس تفاوتي نيست اگر بپرسيم: چرا حاكم حق دارد دستور دهد، يا اينكه سؤال كنيم: چرا بايد مردم از حاكم پيروي كنند و دستورهاي او را اجرا نمايند.
اگر پذيرفتيم كه اولاً در هر جامعهاي بايد حكومتي وجود داشته باشد، و ثانياً: حكومت، بهمعناي تدبير امور اجتماعي يك جامعه است پس بايد بپذيريم كساني حق دستور دادن و حكم كردن دارند، و در مقابل، مردم مكلفاند دستورهاي حاكم يا هيأت حاكمه را اطاعت كنند. اگر دستوري در كار نباشد، ديگر حكومتي وجود نخواهد داشت. اگردستور و اوامري باشد، ولي كسي اطاعت نكند، حكومت بيهوده خواهد بود.
همان دلايل عقلي كه رابطه رئيس و مرؤوس ويا امام و امت را بهوجود ميآورد، كه بدون چنين رابطهاي، مصالح جامعه تامين نميشود، عيناً ثابت ميكند كه حاكم، حق حكم كردن دارد و مردم بايد از او اطاعت كنند.
دربارة ملاك مشروعيت حكومت، به چند نظرية مشهور به صورت گذرا اشاره ميكنيم:
3.1. نظرية قرارداد اجتماعي: اين نظرية مشروعيت حكومت را از قرارداد اجتماعي ميداند; بدين معنا كه بين شهروندان و دولت قراردادي منعقد شده كه براساس آن، شهروندان خود را ملزم به پيروي از دستورهاي حكومت ميدانند; در مقابل حكومت هم متعهّد است كه امنيّت، نظم و رفاه شهروندان را فراهم سازد. در اينكه طرفينِ قرارداد اجتماعي چه كساني هستند نظرات متفاوتي اظهار شده و يكي اين است كه يك طرف قرارداد، شهروندان هستند و طرف ديگر حاكم يا دولت. نظرية ديگر اين است كه بين خود شهروندان اين قرارداد منعقد ميشود.
3.2. نظرية رضايت: رضايتشهروندان، معيارمشروعيت است; يعني وقتي افراد جامعه به حكومتي راضي بودند اطاعت از دستورهاي حكومتبر آنان لازم است. رضايت افراد باعث ميشود آنان خود را به الزام سياسي وارد كرده، حكومت، حق دستوردادن پيدا ميكند.
3.3. نظرية ارادة عمومي: اگر همة مردم يا اكثريت آنان خواهان حاكميت كساني باشند، حكومت آنان مشروع ميشود. معيار مشروعيت، خواست عمومي مردم است.
3.4. نظرية عدالت: اگر حكومتي براي عدالت تلاش كند، مشروع است. عدالت، منشأ الزامِ سياسي است.
3.5. نظرية سعادت يا ارزشهاي اخلاقي: مشروعيت يك حكومت در گرو آن است كه حكومت براي سعادت افراد جامعه و برقراري ارزشهاي اخلاقي تلاش كند. منشا الزامآوري و مشروعيت، اين است كه حكومت بهدنبال سعادت مردم است.
3.6. نظرية مرجعيّت امر الهي يا حكومت الهي: معيار مشروعيت حكومت، حق الهي و امر اوست. حكومت ديني براساس همين نظريه است.
اين شش نظريه را ميتوان به سه محوراساسي برگرداند: خواست مردم، عدالت يا مطلق ارزشهاي اخلاقي، و حكومت ديني (الهي).
طبق سه نظريه نخست، معيار مشروعيت،«خواستمردم» است. اگر معيار مشروعيت، خواست مردم باشد، لازمهاش آن است كه اگر مردم حكومتي را نخواستند آن حكومت نامشروع باشد ـ هر چند آن حكومت در پي مصالح مردم باشد ـ واگر مردم خواستار حكومتي بودند آن حكومت مشروع گردد هرچند برخلاف مصالح مردم حركت كند و ارزشهاي اخلاقي را رعايت نكند.
اينك بايد ريشهيابي كرد كه پاية ارزشهاي اخلاقي چيست؟
در قرون اخير، گرايشي در فلسفه اخلاق پديدآمده كه اساس ارزشهاي اخلاقي را خواست مردم ميداند (پوزيتويسم اخلاقي). براساس اين گرايش ارزشهاي اخلاقي همان خواست مردم است.
اما «فلسفة اخلاقي اسلام» كه معتقد است بين خواست مردم و ارزشهاي اخلاقي، گاه ممكن است كه همخواني نباشد. براساس اين گرايش اشكال فوق مطرح خواهد شد. اشكال ديگر اين است كه اگر اكثريت جامعه حكومتي را خواستند، تكليف اقليّتي كه چنين حكومتي را نميخواهند چه ميشود؟ چرا اين اقليت ملزم به اطاعت از اوامر حكومت باشند؟!
اين اشكال بسيار جدي است و در برابر دموكراسي به معناي «حكومت اكثريت» بسيار منطقي جلوه ميكند.
همين طور است كه اگر افرادي موافقت مشروط به حكومتي داشته باشند، ولي حكومت به آن شرط عمل نكند; آيا اين حكومت مشروعيتي خواهد داشت و آن افراد التزامي به آن حكومت پيدا خواهند كرد؟
درباره سه نظريه نخست اشكالات خاص متعدد ديگري نيز مطرح است كه اينجا از بيان آنها خودداري ميكنيم.
اگر معيار مشروعيت حكومت را عدالت و يا ارزشهاي اخلاقي بدانيم آنگونه كه در نظرية چهارم و پنجم بيان شد، مشروعيت دستورها و اوامر حكومت توجيه شده است، ولي نسبت به دليلِ مشروعيت حاكمان سخني گفته نشده است; يعني اگر قانوني عادلانه و يا تامين كننده ارزشهاي اخلاقي بود، اعتبار و مشروعيت مييابد، همانگونه كه در نظرية چهارم و پنجم مطرح شده است. با اين سخن اعتبار قابل قبول، قانون تثبيت شده است ولي سخن در اعتبار و مشروعيت حاكم است كه به چه معياري حق فرمان دارد؟
به عبارت ديگر: وقتي قانون و دستوري عادلانه بود، لازمالاجراست، ولي چرا اجراي اين قانون بهدست شخص حاكم باشد؟ عادلانه بودن فرمان، توجيهگر حكومت شخص يا گروه خاصي نيست. اين ايراد در نظرية چهارم و پنجم بدون جواب مانده است.
اگر نظرية ششم را بپذيريم، اشكالات وارده برنظريات قبلي، بر اين نظريه وارد نيست. چون همة كساني كه بهوجود خدا معتقد هستند، خدا را مالك و سلطان «داراي تسلّط تكويني بر مردم» ميدانند. اگر خدا آفريدگار انسانها است، چرا حق دستور دادن و حكم كردن نداشته باشد؟! از سوي ديگر كساني كه معتقد به وجود خدا هستند، بر اين باورند كه احكام الهي به سود خدا نيست، بلكه درجهت مصالح مردم است، همچنين اين احكام عادلانه و مطابق با ارزشهاي اخلاقي است. پس اگرخدا حكم كند، لزوم اطاعت از آن بدون اشكال است.
اگر خدا كسي را براي اجراي احكام الهي معين كند، او حق حاكميت دارد. و حكومت او با اشكالي روبهرو نخواهد شد. حكومت پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) با نصب خاصّ الهي صورت گرفته است، و حكومت وليفقيه در زمان غيبت امام معصوم(ع) با نصب عام از طرف امام معصوم انجام شده است كه خود وي منصوب خداست.
3.7.4. مشروعيت ولايت و حكومتِ پيامبر(ص) و ائمّه(ع)
در اين قسمت اول به تعريف گذراي واژة حكومت پرداخته و بعد به تبيين ولايت ميپردازيم؛ عليرغم تعريفهاي مختلفي كه از واژة حكومت در كتب علوم سياسي ارايه شده است، ميتوان حكومت را ارگاني رسمي دانست كه بر رفتارهاي اجتماعي نظارت داشته و بدانها جهت ببخشد. اگر مردم از طريق مسالمتآميز، جهتدهي را پذيرا نشوند، حكومت با توسل به قوة قهريه اهدافش را دنبال ميكند، اگر كساني از مقررات وضع شده براي نيل به هدف قانون، تخلف كنند با كمك دستگاههاي انتظامي مجبور به پذيرفتن مقررات ميشوند. اين تعريف البته شامل حكومتهاي مشروع و نامشروع ميشود.
در همة نظريات حول «حكومت»، به ضرورت وجود حكومت در جامعه اعتراف شده است. تنها مكتب «آنارشيسم» منكر ضرورت وجود حكومت است. آنارشيستها معتقدند بشر ميتواند با اصول اخلاقي، زندگي اجتماعي خويش را اداره كند و نيازي به حكومت نيست. آنها معتقدند بايد چنان حركتكرد كه بدون نياز به حكومت، جامعه اداره شود.
مكاتب ديگر، اين نظريه را منافي با واقعيات و به تعبيري آن را غير واقعبينانه ميدانند در طول قرنها بلكه هزاران سال تجربه نشان داده است در هر جامعهاي افرادي هستند كه، به قوانين اخلاقي ملتزم نيستند و اگر قدرتي آنان را مهار نكند، زندگي اجتماعي را به هرج و مرج ميكشانند. ولايت هم تاحدودي مفهوم حكومت را با خود دارد ولي معناي عميقتر از آن بهدست ميآيد. تعريف ذيل را مرور فرماييد:
ولايت در زبان عربي از ماده «وـ لـ ي» مشتق شده است و به فتح و كسر «واو» نيز بكار رفته است. اين ماده با تمام مشتقاتش كه عبارتند از ولي، والي، مولي، موالي، مولي عليه، اولياء، ولوي، مستولي، متولي و...، بهمعناي قرب (نزديكي)، دوستي، صاحب، تصرف در امور، رهبري، سيطره و مانند اينها بكار رفته است.[1]
اين اصطلاح در حوزههاي گوناگون انديشة ديني از جمله كلام، عرفان و فقه اعم از فقهسياسي، اجتماعي و خانوادگي به كار رفته است:
3.7.4.1. ولايت در عرفان؛ باطن نبوت است. كه ظاهر آن تصرف در خلق است از طريق اجراي احكام شرعيه واظهار نبوت و ارشاد مردمان با بيان حقايق الهي و معارف زباني كه از طريق كشف و شهود تحصيل ميشود وفرق ميان نبي و رسول و ولي، در اين است كه نبي و رسول داراي تصرف در خلق به حسب ظاهر و شريعتند اماولي به حسب باطن و حقيقت در آنان تصرف ميكند و به همين دليل گفتهاند كه ولايت، بزرگتر از نبوت است هر چند كه شخص ولي بزرگتر از نبي نباشد.[2] سيد حيدر آملي در تعريف ولي ميفرمايد:
«ولي، كسي است كه حق تعالي، متولي امر او شده و او را از معصيت حفظ كرده است. ولي، گاهي محبوب است و گاهي مُحب، پس اگر در مقام محبوبي باشد ولايت او كسبي نبود و متوقف بر چيزي نيست بلكه ازلي، ذاتي، موهوبي و الهي است، لكن اگر در مقام محبي باشد بايد متصف به صفات الهي و متخلق به اخلاق الهي شود تا اسم "ولي" بر او صادق باشد».
شيخ اشراق كساني را كه به ولايت عرفاني نايل شدهاند داراي صلاحيت براي ولايت اجتماعي و سياسي ميداند.[3] عرفا ولايت عرفاني را به لحاظهاي مختلف به ولايت عامّه يا مطلقه و نيز ولايت الهيّه، ولايت مِلكيه و ولايت بشريه تقسيم كردهاند.[4]
3.7.4.2. ولايت در عرصه كلام و اعتقادات شيعه؛ به دو معناي «محبت»، و «رهبري» به كار ميرود. يكي از مهمترين اعتقادات شيعه بر اين است كه امامت، استمرار نبوت است و امام، شئونات پيامبر(ص) را كه در ذيل مطرح ميشود، واجد است:
الف. ولايت تكويني (ولايت در نظام تكوين).
ب. ولايت تفسيري (به عنوان مفسران و شارحان كلام الهي).
ج. ولايت قضايي (براي رفع خصومت و منازعات اجتماعي).
د. ولايت سياسي و اجتماعي.
3.7.4.3. ولايت در حوزه فقه؛ معاني گوناگوني دارد:
الف. در مواردي كه افراد تحت ولايت (موليعليهم) توان اداره نيازهاي خود را ندارند همچون مجنون، صغير، سفيه، ميت و...، ولايت در اينجا به معناي قيموميّت است و لازمة آن محجوريت مولي عليهم ميباشد.
ب. در مواردي كه "مولي عليه" توان عرفي براي اداره امور خود را داراست و محجوريت عقلي و عرفي ندارد ولي به جهت اهميت موضوع و نيز نيازهاي عاطفي و اجتماعي، خداوند سبحان براي آن، ولي در نظرگرفته است مانند ولايت پدر يا جد در امر ازدواج دختر در جهت حمايت از منافع دختر.
ج. "ولايت" به معناي زمامداري، سرپرستي و رهبري جامعه، جهت هدايت و نظارت بر اجراي صحيح قوانين الهي و دفاع از حريم شريعت و جلوگيري از انحرافات اجتماعي ميباشد. اين معناي از ولايت در حوزة فقهسياسي و اجتماعي مطرح است و به هيچوجه به معناي محجوريت و ناتواني سياسي و اجتماعي افراد تحت رهبري نميباشد و نبايد «مولي عليهم» در ولايت سياسي و اجتماعي را با «مولي عليهم» در ولايت قسم اول يكسان دانست زيرا در ولايتسياسي و اجتماعي، اولا والي و حاكم، وظيفه مشورت با مردم خصوصاً متخصصان و كارشناسان و نخبگان جامعه را دارد ثانياً تودة مردم در برابر حاكم، حق انتقاد و نصيحت و امر بهمعروف و نهي از منكر و ساير آزاديهاي مشروعِ سياسي و اجتماعي را داراست همانگونه كه هر جامعهاي بهلحاظ ضرورتهاي اجتماعي، ناچارند امور عمومي و مشترك و مسائل كلان اجتماعي و اقتصادي و سياسي را بهفرد يا افرادي واگذار كنند.
اسلام در باب اين واگذاري اظهار نظر مشخصي كرده است و با توجّه به اينكه عناصر دولت(State) عبارت از سرزمين، جمعيت، حكومت و حاكميت است، ولايت فقيه در حوزة سياسي واجتماعي، عبارت از زمامداري فقيه جامعالشّرايط، عالِم به احكام و قوانين اسلام و عادل در اجراي آنها برجمعيّت و امت اسلامي در سرزمين اسلامي بر اساس حاكميت و قوانين الهي است. حال پرسش اساسي اين است كه آيا حقّ تعالي كه اصالتاّ و بالذّات همة انواعِ ولايتها از جمله ولايتِ اجتماعي را داراست آيا ولايت سياسي و اجتماعي را به شخص يا اشخاصي واگذار كرده استيا خير؟ آيا مشروعيت سياسي و حقانيت حاكميت اجتماعي افراد يا فردي از سوي شارع مقدس، امضاء و مورد تاييد قرار گرفته يا تعيين و انتخاب حاكم و نوع حكومت را با شرط يا بدون قيد و شرط به مردم واگذار كرده است؟
آيات قرآن به صراحت، ولايت الهي، ولايت ملائكه و فرشتگان، ولايت نبوي (ص)، ولايت مؤمنان و ولايت اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام (البته به انضمام روايات و ماثورات پيشوايان دين) را بيان ميكند.
اينك به بخشي از آيات ولايت اشاره ميشود كه از آنها ولايت سياسي و اجتماعي پيامبر اسلام(ص) و ائمّة اطهار(ع) استفاده ميشود:
الف ـ ولايتخداوند
ام اتخذوا من دونه اوليآء فالله هوالولي[5] «آيا به غير از او اوليايي براي خود گرفتهايد؟ حال آنكه تنها خداوند است كه ولايت دارد.» الله ولي الذين آمنوا يخرجهم منالظلمات اليالنور و الذين كفروا اوليآءهم الطاغوت يخرجونهم منالنور الي الظلمات اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون[6] «خداوند، ولي كساني است كه ايمان آوردهاند، آنان را از ظلمتها به نور خارج ساخت و كساني كه كفر ورزيدهاند اولياء آنها طاغوت است آنان را از نور به سوي تاريكيها به در ميبرد. آنان اصحاب آتشند كه خود در آن جاودانند.» الله ولي المؤمنين[7] «خداوند ولي مؤمنان است.» كفي بالله وليا و كفي بالله نصيرا[8] «كافي است كه خداوند، سرپرست و ولي باشد و كافي است كه خداوند ياور (شما) باشد».
بـ ولايت ملائكه و فرشتگان الهي
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ان لا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التيكنتم توعدون نحن اوليآؤكم في الحيوة الدنيا و في الآخرة و لكم فيها ما تشتهي انفسكم و لكم فيها ماتدعون[9]. «به تحقيق كساني كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگي كردند فرشتگان بر آنان فرود ميآيند و(ميگويند) هان! بيم مداريد و غمين مباشيد و به بهشتي كه وعده يافته بوديد شاد باشيد، در زندگي دنيا و در آخرت، دوستانتان ماييم و هر چه دلهايتان بخواهد در (بهشت) براي شماست و هر چه خواستار باشيددر آنجا خواهيد داشت.»
جـ ولايت نبوي
النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولوالارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب اللهمن المؤمنين و المهاجرين الا ان تفعلوا الي اوليائكم معروفا كان ذلك في الكتاب مسطورا [10] «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانشان مادران ايشانند و خويشاوندان (طبق) كتابخدا، بعضي نسبتبه بعضي اولويت دارند (و) بر مؤمنان و مهاجران (مقدمند) مگر آنكه بخواهيد به دوستان مؤمن خود (وصيت) يا احساني كنيد و اين در كتاب (خدا) نگاشته شده است.»
يا ايهاالذين آمنوا اطيعواالله و اطيعوالرسول و اولوالامر منكم فان تنازعتم في شيء فردوه الي الله والرسول ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الآخر ذلك خير و احسن تاويلا[11] «اي كساني كه ايمان آوردهايد خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را (نيز) اطاعت كنيد پس هرگاه در امري (ديني) اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، آنرا به (كتاب) خدا و (سنّت) پيامبر (او) عرضه بداريد اين بهتر و نيكفرجامتر است».
انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون[12] «همانا ولي شما، تنها خدا و پيامبر است و كساني كه ايمان آوردهاند، همان كساني كه نماز بر پا ميدارند ودر حال ركوع زكوة ميدهند». و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضيالله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا[13] «و هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كاري فرمان دهند براي آنان در كارشاناختياري باشد و هركس خدا و فرستادهاش را نافرماني كند قطعا دچار گمراهي آشكاري گرديده است».
دـ ولايت مؤمنان
انما وليكمالله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمونالصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون[14] ـ والمؤمنون والمؤمنات بعضهم اوليآء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم[15] «و مردان و زنان با ايمان اولياء يكديگرند كه به كارهاي پسنديده امر ميكنند و از كارهاي زشت باز ميدارند و نماز را بر پا ميكنند و زكات ميدهند و از خدا و پيامبرش فرمان ميبرند. آنانند كه خدا به زودي مشمول رحمتشان قرار خواهد داد كه خداوند توانا و حكيم است».
آيات مربوط به ولايت مؤمنان به صراحت ماثورات بر ولايت اهل بيت عليهمالسلام نيز دلالت دارند علاوهبر اين نكته به آيات و روايات ذيل ميتوان اشاره كرد:
يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك وان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس انالله لا يهدي القوم الكافرين[16] «اي پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بهسوي تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكني پيامش را نرساندهاي و خدا تو را از مردم نگاه ميدارد آري خدا گروه كافران را هدايت نميكند». ـ اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا فمن اضطر في مخمصة غير متجانف لاثم فان الله غفور رحيم[17] «امروز كافران از اينكه به دين شما دستبرد زنند و اختلالي رسانند طمع بريدند. پس شما از آنان بيمناك نباشيد و از من بترسيد. امروز (روز عيد غدير خُم كه روز ولايت اميرمؤمنان علي عليهالسلام است) دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمتم را تمام كردم و بهترين آئين را كه اسلام است برايتان برگزيدم پس هرگاه كسي در ايام مجاعت و سختي از روي اضطرار نه به قصد گناه چيزي از آنچه حرام شده مرتكب شده حق بر او سخت نگيرد كه خدا بسيار بخشنده و مهربان است».
في تفسير علي بن ابراهيم قوله: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم قال: ذلك لما نزلت ولاية اميرالمؤمنين عليهالسلام[18] . في مجمع البيان باسناده الي ابي سعيد الخدري ان رسول الله (ص) لا نزلت هذه الايات قال: «الله اكبر علي اكمال الدين و اتمام النعمة و رضا الرب برسالتي و ولاية علي بن ابيطالب من بعدي وقال: من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله والمروي عن الامامين ابيجعفر و ابيعبدالله (عليهماالسلام) انه انما نزل بعد ان نصب النبي (ص) عليا علماللانام يوم غدير خم بعد منصرفه عن حجة الوداع».[19]
3.7.5. مشروعيت حكومتِ عصر غيبت
دربارة حكومت در زمان غيبت معصوم بايد گفت: از آنجا كه در نظر اهل تسنّن، زمان حضور امام معصوم(ع) با زمان غيبت تفاوتي ندارد ـ زيرا آنها امامت بعد از پيامبر را آنگونه كه در شيعه مطرح است قبول ندارندـ مشروعيت حكومت بارأي مردم است; يعني سنّيها معتقدند با رأي مستقيم مسلمانان يا تعيين خليفه قبلي و يا با نظر شوراي حلوعقد، حكومتِ يك شخص مشروعيت مييابد. فقهاي شيعهـ به جز چند تن از فقهاي معاصرـ بر اين باورند كه در زمان غيبت، «فقيه» حق حاكميت دارد و حكومت از سوي خدا بهوسيله امامان معصوم(ع) به فقها واگذار شده است. پس در زمان غيبت هم مشروعيت حكومت از سوي خداست و نقش مردم در عينيت بخشيدن به حكومت است، نه مشروعيت بخشيدن به آن.
برخي خواستهاند نقش مردم در حكومتاسلامي ـ در زمان غيبت ـ را پررنگتر كنند; ازينرو گفتهاند آنچه از سوي خدا توسط امامان معصوم(ع) به فقها واگذار شده، ولايت عامه است; يعني نصب فقها همانند نصب معصومان(ع) براي حكومت و ولايت نيست، زيرا نصب امامان بهگونهاي خاص و معين بوده است، فقها بهعنوان كلي به ولايت منصوب شدهاند. براي معيّن شدن يك فقيه و واگذاري حكومت و ولايت به او بايد از آراي مردم كمك گرفت; پس اصلِ مشروعيت از خداست، ولي تعيين فقيه براي حاكميت بهدست مردم است. اين نقش افزون بر نقشي است كه مردم در عينيت بخشيدن به حكومت فقيه دارند.
اگر مقصود گويندة اين است كه در زمان غيبت، حكومت فقيه مشروعيتي تلفيقي دارد; بدين معنا كه مشروعيت ولايت فقيه به نصب الهي و نيز رأي مردم است; و رأي مردم در عرض «نصب الهي»، جزء تعيين كنندة مشروعيت براي حكومت فقيه است، و يا اگر مقصود اين است كه عامل اصلي مشروعيت حكومت فقيه در زمان غيبت، نصب الهي است، ولي خداوند شرط كرده است كه تا آراي مردم نباشد فقيه حق حاكميت ندارد و رأي مردم، شرط مشروعيت حكومت فقيه(نه جزء دخيل درآن) است، به هر صورت كه نظر مردم را در مشروعيت دخالت بدهيم، با اين اشكال مواجه ميشويم كه آيا حاكميت، حقِّ مردم بوده تا به كسي واگذار كنند؟ پيشتر گفتيم حاكميت فقط حق خداست، و امامان از سوي خدا حق حاكميت برمردم يافتهاند. اگر مردم در مشروعيت حكومت دخالت داشته باشند، بايد هر زمان كه مردم نخواستند حكومت فقيه عادل واجد شرايط، نامشروع باشد، ولي ما گفتيم كه فقيه واجد شرايط در زمان غيبت حق ولايت دارد و اين حق باموافقت مردم تحقق عيني مييابد. افزون بر اين، لازم ميآيد كه در صورت عدم موافقت مردم، جامعه اسلامي بدون حكومت مشروع باشد.
3.7.4.3. ولايت در حوزه فقه؛ معاني گوناگوني دارد:
الف. در مواردي كه افراد تحت ولايت (موليعليهم) توان اداره نيازهاي خود را ندارند همچون مجنون، صغير، سفيه، ميت و...، ولايت در اينجا به معناي قيموميّت است و لازمة آن محجوريت مولي عليهم ميباشد.
ب. در مواردي كه "مولي عليه" توان عرفي براي اداره امور خود را داراست و محجوريت عقلي و عرفي ندارد ولي به جهت اهميت موضوع و نيز نيازهاي عاطفي و اجتماعي، خداوند سبحان براي آن، ولي در نظرگرفته است مانند ولايت پدر يا جد در امر ازدواج دختر در جهت حمايت از منافع دختر.
ج. "ولايت" به معناي زمامداري، سرپرستي و رهبري جامعه، جهت هدايت و نظارت بر اجراي صحيح قوانين الهي و دفاع از حريم شريعت و جلوگيري از انحرافات اجتماعي ميباشد. اين معناي از ولايت در حوزة فقهسياسي و اجتماعي مطرح است و به هيچوجه به معناي محجوريت و ناتواني سياسي و اجتماعي افراد تحت رهبري نميباشد و نبايد «مولي عليهم» در ولايت سياسي و اجتماعي را با «مولي عليهم» در ولايت قسم اول يكسان دانست زيرا در ولايتسياسي و اجتماعي، اولا والي و حاكم، وظيفه مشورت با مردم خصوصاً متخصصان و كارشناسان و نخبگان جامعه را دارد ثانياً تودة مردم در برابر حاكم، حق انتقاد و نصيحت و امر بهمعروف و نهي از منكر و ساير آزاديهاي مشروعِ سياسي و اجتماعي را داراست همانگونه كه هر جامعهاي بهلحاظ ضرورتهاي اجتماعي، ناچارند امور عمومي و مشترك و مسائل كلان اجتماعي و اقتصادي و سياسي را بهفرد يا افرادي واگذار كنند.
اسلام در باب اين واگذاري اظهار نظر مشخصي كرده است و با توجّه به اينكه عناصر دولت(State) عبارت از سرزمين، جمعيت، حكومت و حاكميت است، ولايت فقيه در حوزة سياسي واجتماعي، عبارت از زمامداري فقيه جامعالشّرايط، عالِم به احكام و قوانين اسلام و عادل در اجراي آنها برجمعيّت و امت اسلامي در سرزمين اسلامي بر اساس حاكميت و قوانين الهي است. حال پرسش اساسي اين است كه آيا حقّ تعالي كه اصالتاّ و بالذّات همة انواعِ ولايتها از جمله ولايتِ اجتماعي را داراست آيا ولايت سياسي و اجتماعي را به شخص يا اشخاصي واگذار كرده استيا خير؟ آيا مشروعيت سياسي و حقانيت حاكميت اجتماعي افراد يا فردي از سوي شارع مقدس، امضاء و مورد تاييد قرار گرفته يا تعيين و انتخاب حاكم و نوع حكومت را با شرط يا بدون قيد و شرط به مردم واگذار كرده است؟
آيات قرآن به صراحت، ولايت الهي، ولايت ملائكه و فرشتگان، ولايت نبوي (ص)، ولايت مؤمنان و ولايت اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام (البته به انضمام روايات و ماثورات پيشوايان دين) را بيان ميكند.
اينك به بخشي از آيات ولايت اشاره ميشود كه از آنها ولايت سياسي و اجتماعي پيامبر اسلام(ص) و ائمّة اطهار(ع) استفاده ميشود:
الف ـ ولايتخداوند
ام اتخذوا من دونه اوليآء فالله هوالولي[1] «آيا به غير از او اوليايي براي خود گرفتهايد؟ حال آنكه تنها خداوند است كه ولايت دارد.» الله ولي الذين آمنوا يخرجهم منالظلمات اليالنور و الذين كفروا اوليآءهم الطاغوت يخرجونهم منالنور الي الظلمات اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون[2] «خداوند، ولي كساني است كه ايمان آوردهاند، آنان را از ظلمتها به نور خارج ساخت و كساني كه كفر ورزيدهاند اولياء آنها طاغوت است آنان را از نور به سوي تاريكيها به در ميبرد. آنان اصحاب آتشند كه خود در آن جاودانند.» الله ولي المؤمنين[3] «خداوند ولي مؤمنان است.» كفي بالله وليا و كفي بالله نصيرا[4] «كافي است كه خداوند، سرپرست و ولي باشد و كافي است كه خداوند ياور (شما) باشد».
بـ ولايت ملائكه و فرشتگان الهي
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ان لا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التيكنتم توعدون نحن اوليآؤكم في الحيوة الدنيا و في الآخرة و لكم فيها ما تشتهي انفسكم و لكم فيها ماتدعون[5]. «به تحقيق كساني كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگي كردند فرشتگان بر آنان فرود ميآيند و(ميگويند) هان! بيم مداريد و غمين مباشيد و به بهشتي كه وعده يافته بوديد شاد باشيد، در زندگي دنيا و در آخرت، دوستانتان ماييم و هر چه دلهايتان بخواهد در (بهشت) براي شماست و هر چه خواستار باشيددر آنجا خواهيد داشت.»
جـ ولايت نبوي
النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولوالارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب اللهمن المؤمنين و المهاجرين الا ان تفعلوا الي اوليائكم معروفا كان ذلك في الكتاب مسطورا [6] «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانشان مادران ايشانند و خويشاوندان (طبق) كتابخدا، بعضي نسبتبه بعضي اولويت دارند (و) بر مؤمنان و مهاجران (مقدمند) مگر آنكه بخواهيد به دوستان مؤمن خود (وصيت) يا احساني كنيد و اين در كتاب (خدا) نگاشته شده است.»
يا ايهاالذين آمنوا اطيعواالله و اطيعوالرسول و اولوالامر منكم فان تنازعتم في شيء فردوه الي الله والرسول ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الآخر ذلك خير و احسن تاويلا[7] «اي كساني كه ايمان آوردهايد خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را (نيز) اطاعت كنيد پس هرگاه در امري (ديني) اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، آنرا به (كتاب) خدا و (سنّت) پيامبر (او) عرضه بداريد اين بهتر و نيكفرجامتر است».
انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون[8] «همانا ولي شما، تنها خدا و پيامبر است و كساني كه ايمان آوردهاند، همان كساني كه نماز بر پا ميدارند ودر حال ركوع زكوة ميدهند». و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضيالله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا[9] «و هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كاري فرمان دهند براي آنان در كارشاناختياري باشد و هركس خدا و فرستادهاش را نافرماني كند قطعا دچار گمراهي آشكاري گرديده است».
دـ ولايت مؤمنان
انما وليكمالله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمونالصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون[10] ـ والمؤمنون والمؤمنات بعضهم اوليآء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم[11] «و مردان و زنان با ايمان اولياء يكديگرند كه به كارهاي پسنديده امر ميكنند و از كارهاي زشت باز ميدارند و نماز را بر پا ميكنند و زكات ميدهند و از خدا و پيامبرش فرمان ميبرند. آنانند كه خدا به زودي مشمول رحمتشان قرار خواهد داد كه خداوند توانا و حكيم است».
آيات مربوط به ولايت مؤمنان به صراحت ماثورات بر ولايت اهل بيت عليهمالسلام نيز دلالت دارند علاوهبر اين نكته به آيات و روايات ذيل ميتوان اشاره كرد:
يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك وان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس انالله لا يهدي القوم الكافرين[12] «اي پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بهسوي تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكني پيامش را نرساندهاي و خدا تو را از مردم نگاه ميدارد آري خدا گروه كافران را هدايت نميكند». ـ اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا فمن اضطر في مخمصة غير متجانف لاثم فان الله غفور رحيم[13] «امروز كافران از اينكه به دين شما دستبرد زنند و اختلالي رسانند طمع بريدند. پس شما از آنان بيمناك نباشيد و از من بترسيد. امروز (روز عيد غدير خُم كه روز ولايت اميرمؤمنان علي عليهالسلام است) دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمتم را تمام كردم و بهترين آئين را كه اسلام است برايتان برگزيدم پس هرگاه كسي در ايام مجاعت و سختي از روي اضطرار نه به قصد گناه چيزي از آنچه حرام شده مرتكب شده حق بر او سخت نگيرد كه خدا بسيار بخشنده و مهربان است».
في تفسير علي بن ابراهيم قوله: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم قال: ذلك لما نزلت ولاية اميرالمؤمنين عليهالسلام[14] . في مجمع البيان باسناده الي ابي سعيد الخدري ان رسول الله (ص) لا نزلت هذه الايات قال: «الله اكبر علي اكمال الدين و اتمام النعمة و رضا الرب برسالتي و ولاية علي بن ابيطالب من بعدي وقال: من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله والمروي عن الامامين ابيجعفر و ابيعبدالله (عليهماالسلام) انه انما نزل بعد ان نصب النبي (ص) عليا علماللانام يوم غدير خم بعد منصرفه عن حجة الوداع».[15]
3.7.5. مشروعيت حكومتِ عصر غيبت
دربارة حكومت در زمان غيبت معصوم بايد گفت: از آنجا كه در نظر اهل تسنّن، زمان حضور امام معصوم(ع) با زمان غيبت تفاوتي ندارد ـ زيرا آنها امامت بعد از پيامبر را آنگونه كه در شيعه مطرح است قبول ندارندـ مشروعيت حكومت بارأي مردم است; يعني سنّيها معتقدند با رأي مستقيم مسلمانان يا تعيين خليفه قبلي و يا با نظر شوراي حلوعقد، حكومتِ يك شخص مشروعيت مييابد. فقهاي شيعهـ به جز چند تن از فقهاي معاصرـ بر اين باورند كه در زمان غيبت، «فقيه» حق حاكميت دارد و حكومت از سوي خدا بهوسيله امامان معصوم(ع) به فقها واگذار شده است. پس در زمان غيبت هم مشروعيت حكومت از سوي خداست و نقش مردم در عينيت بخشيدن به حكومت است، نه مشروعيت بخشيدن به آن.
برخي خواستهاند نقش مردم در حكومتاسلامي ـ در زمان غيبت ـ را پررنگتر كنند; ازينرو گفتهاند آنچه از سوي خدا توسط امامان معصوم(ع) به فقها واگذار شده، ولايت عامه است; يعني نصب فقها همانند نصب معصومان(ع) براي حكومت و ولايت نيست، زيرا نصب امامان بهگونهاي خاص و معين بوده است، فقها بهعنوان كلي به ولايت منصوب شدهاند. براي معيّن شدن يك فقيه و واگذاري حكومت و ولايت به او بايد از آراي مردم كمك گرفت; پس اصلِ مشروعيت از خداست، ولي تعيين فقيه براي حاكميت بهدست مردم است. اين نقش افزون بر نقشي است كه مردم در عينيت بخشيدن به حكومت فقيه دارند.
اگر مقصود گويندة اين است كه در زمان غيبت، حكومت فقيه مشروعيتي تلفيقي دارد; بدين معنا كه مشروعيت ولايت فقيه به نصب الهي و نيز رأي مردم است; و رأي مردم در عرض «نصب الهي»، جزء تعيين كنندة مشروعيت براي حكومت فقيه است، و يا اگر مقصود اين است كه عامل اصلي مشروعيت حكومت فقيه در زمان غيبت، نصب الهي است، ولي خداوند شرط كرده است كه تا آراي مردم نباشد فقيه حق حاكميت ندارد و رأي مردم، شرط مشروعيت حكومت فقيه(نه جزء دخيل درآن) است، به هر صورت كه نظر مردم را در مشروعيت دخالت بدهيم، با اين اشكال مواجه ميشويم كه آيا حاكميت، حقِّ مردم بوده تا به كسي واگذار كنند؟ پيشتر گفتيم حاكميت فقط حق خداست، و امامان از سوي خدا حق حاكميت برمردم يافتهاند. اگر مردم در مشروعيت حكومت دخالت داشته باشند، بايد هر زمان كه مردم نخواستند حكومت فقيه عادل واجد شرايط، نامشروع باشد، ولي ما گفتيم كه فقيه واجد شرايط در زمان غيبت حق ولايت دارد و اين حق باموافقت مردم تحقق عيني مييابد. افزون بر اين، لازم ميآيد كه در صورت عدم موافقت مردم، جامعه اسلامي بدون حكومت مشروع باشد.
انديشمندان شيعه، انديشة سياسي اسلام را به دو دوران حضور و غيبت معصوم تقسيم كردهاند. گفتمان سياسي آنها در دوران حضور سياسي امامان معصوم(ع)، مورد اتّفاق همة فقها و انديشمندان شيعه است. گرچه درباب نظام سياسي در اعصار گذشته به صورت پراكنده سخن ميگفتند، ولي جملگي ولايت سياسي و اجتماعي پيشوايان دين را پذيرا بودند ولكن نسبت به دوران غيبت رويكردهاي گوناگوني عرضه شده است. اغلب، ولايت انتصابي فقيهان را مطرح كردهاند و بر انتصاب عام فقهاء از سوي شارع مقدس به عنوان حاكم و زمامدار اسلامي به دلايل نقلي و براهين عقلي تمسك كردهاند اما هستند افرادي كه به ولايت انتخابي فقيه از سوي مردم اعتقاد ورزيدند و كساني نيز به نظارت مرجعيّت اكتفا كردند. ولي همة انديشمندان شيعه مشروعيت الهي در نظام سياسي و حكومت ديني را پذيرفتند و در اصل ضرورت جريان قوانين و احكام ديني در جامعه اصرار ورزيدند.
"انتصاب" بر اين مطلب دلالت دارد كه در زمان غيبت حضرت ولي عصر(عج) فقهاي جامعالشّرايط بهصورت نصب عام از طرف شارع مقدس منصوب شدهاند همچنان كه پيامبر اكرم (ص) و ائمّة اثنيعشر(ع)، از ناحية شارع مقدس تعيين گرديدند و در مقابل، عدهاي نصبِ عام فقهاي جامعالشّرايط به طور مستقيم از ناحيه شارع را نپذيرفته و بر اين باورند كه خداوند انتخاب حاكم و والي را، ضمن بيان پارهاي از شرايط حاكميت از جمله فقاهت، عدالت و مانند اينها، به مردم واگذار نموده و مشروعيت الهي حكومت ولايي با واسطة انتخاب مردم تحقق مييابد. نتيجة سخن آنكه اولاً هر دو رويكرد به مشروعيت الهي اذعان و اعتراف دارند و به هيچ وجه ساير منابع مشروعيت در حكومتهاي دموكراسي و ليبراليستي را نميپذيرند ثانياً عمده طرفداران نظرية انتخاب و همةِ قائلان به انتصاب، فقاهت را شرط حاكميت ديني ميدانند. تفاوت اين دو رويكرد در اين است كه بنابر انتصاب، فقيه جامعالشرايط، مشروعيت سياسي بالفعل دارد ولي بنابرنظرية انتخاب، مشروعيت فقيه قبل از انتخاب مردم از سنخ مشروعيت شأني ميباشد.
متفكران و فقهاي شيعه در جهت اثبات ولايت انتصابي فقيه و مشروعيت حكومت ولايتي كه از مهمترين مباحث حكومت ديني ولايي است با نگاه كلامي و فقهي به سه دسته از براهين و دلايل تمسك كردهاند گرچه آنان كه رنگ كلامي به اين مسأله ميدادند بيشتر به ادلّة عقل و فقيهان به دلايل نقلي بيشتر عنايت داشتند امّا سه دسته دلايل عبارتند از:
اوّل؛ براهيني كه عقلي محضاند. در اين دسته براهين تنها از مقدمات عقلي استفاده ميشود. دوم؛ دلايلي كه نقلي محضاند يعني فقط به آيات و روايات استناد ميگردد. سوم؛ براهيني كه عقلي و نقلي و آميختهاي از مقدمات عقلي و آيات و روايات ميباشند. در اين نوشتار براي اثبات مشروعيت ولايت فقيه به براهين و دلايل دسته دوم و سوم اكتفا ميشود.
اين برهان كه از مقدمات عقلي و قلمرو دين با روش درون ديني تشكيل شده است در بردارنده هشت مقدمه ميباشد.
1.1. تشكيل حكومت براي تامين نيازمنديهاي اجتماعي، جلوگيري از هرجومرج، فساد و اختلال نظام؛ از ضرورتها و بديهيات عقل عملي است.
1.2. با نگاه درونديني ثابت ميشود كه دين اسلام و ماهيت و كيفيّت قوانين اسلام، حاوي احكام عبادي، مالي، اقتصادي، حقوقي، جزايي، دفاعي، تربيتي، خانوادگي و ساير ابعاد حيات آدمي ميباشد.
1.3. احكام و قوانين دين اسلام، غيرمنسوخ و تا قيامت، پايدار و قابل اجرا ميباشد. زيرا نيازهاي دائمي حيات بشري خواهان قوانين ثابت بشري ميباشد.
1.4. تحقق احكام و قوانين دين اسلام بدون تشكيل حكومت، ميسّر نيست زيرا احكام مربوط به جهاد، تهاجم مهاجمان، قوانين اقتصادي، مالي، بينالمللي و ساير قوانين الهي بدون بر پا داشتن حكومت ديني امكان پذير نيست.
1.5. بر پا داشتن حكومت ديني و اجراي قوانين اسلام بدون دستگاه اجرايي و قوة مجريه، فعليّت پذير نيست.
1.6. عقل حكم ميكند كه رئيس دستگاه اجرايي، فردي متخصّص، كارشناس، اسلامشناس، وارسته، مدير، عادل و با تقوا باشد و در تفسير قوانين الهي و انطباق قوانين كلّي بر جزئيات همچون نفس قوانين از ويژگي عصمت برخوردار باشد. زيرا جهت هدايت و تكامل بشريت، عصمت در اجراي قوانين نيز شرط لازم است.
1.7. هنگامي كه تحصيل يك مصلحت لازم، درحد مطلوب و ايدهآل كه مجريان معصوم باشند ميسّر نشد عقل عملي از باب لزوم رجوع جاهل به عالم، حكم ميكند كه بايد نزديكترين مرتبه به حدِ مطلوب را تامين كرد، يعني حكومت كسي را كه اقرب به امام معصوم(ع) باشد و اين اقربيت در سه امر اصلي متبلور ميشود:
يكي. علم به احكام كلي اسلام (فقاهت).
دوم. شايستگي روحي و اخلاقي به گونهاي كه تحت تاثير هواهاي نفساني و تهديد و تطميعها قرارنگيرد(تقوي).
سوم. كارآيي در مقام مديريت جامعه كه به خصلتهاي فردي از قبيل درك سياسي و اجتماعي و آگاهي ازمسائل بينالمللي، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهكاران (مدير و مدبّر).
1.8. بنابراين زماني كه مردم عملاً از پيشوايي رهبر معصوم عليهالسلام محروم هستند يا بايد خداي متعال از اجراي احكام اجتماعي اسلام، صرف نظر كرده باشد يا اجراي آنرا به كسي كه اصلح از ديگران است داده باشد، تا ترجيح مرجوح و نقض غرض و خلاف حكمت لازم نيايد و با توجّه به باطل بودن فرض اول، فرضدوم ثابت ميشود يعني ما از راه عقل كشف ميكنيم كه چنين اذن و اجازهاي از طرف خداي متعال و اولياي معصوم(ع) صادر شده است.[16]
فقها و متفكران اسلامي براي اثبات ولايت فقيه و مشروعيت حكومت ولايي به دلايل نقلي اعم از آيات وروايات پيامبر اسلام(ص) و ائمه (ع) از جمله مقبوله عمر بن حنظله، مشهوره ابي خديجه، احاديث "اللهمارحم خلفايي"، "العلماء ورثة الانبياء"، "الفقهاء حصونالاسلام"، "الفقهاء امناالرسول"، "اماالحوادث الواقعه"،"العلماء حكام علي الناس"، "مجاريالامور و الاحكام علي ايدي العلماء" و مانند اينها تمسك كردهاند. در اين بخش جهت عدم اطالة كلام فقط به يك دليلِ مهم اشاره ميشود و از حيث سند و دلالت مورد توجّه قرار ميگيرد.
روايت عمر بن حنظله:
اين روايت مورد استناد فقهاي فراواني از جمله محقق نراقي در "عوائدالايام"[17]، صاحب جواهر در"جواهرالكلام"[18] ، شيخ انصاري در كتاب "القضاء و الشهادات"[19] ، بحرالعلوم در "بلغةالفقيه"[20] ، ميرزاي نائيني در "منيةالطالب"

