مطابق آنچه ميان مورخين مسلم است نسب رسول خدا(ص)تا«عدنان»كه بيست و يكمين جد آن حضرت بوده اين گونه است:
محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.
و پس از عدنان تا حضرت اسماعيل(ع)و همچنين پس از ابراهيم(ع)تا حضرت آدم در عدد اجداد آن حضرت و نامهاى ايشان در بسيارى از موارد ميان اهل تاريخ اختلاف است و از رسول خدا (ص)نيز روايت شده كه فرمود: 
«اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسكوا»
[چون نسب من به عدنان رسيد خوددارى كنيد(و از او بالاتر نرويد.)]
خاندانى كه رسول خدا(ص)در ميان آنها به دنيا آمد.از بهترين خاندانهاى عرب و شريفترين آنها بود و بزرگترين منصبها و سيادتها در آنها وجود داشت.زيرا منصب سقايت و اطعام حاجيان كه بزرگترين افتخار و بهترين منصبها بود از راه ارث به خاندان بنى هاشم و عبد المطلب جد آن بزرگوار رسيده بود.
عدنان
پدران آن حضرت تا به عدنانـكه نام برديمـهمگى از بزرگان زمان خويش و بيشتر آنها از فرمانروايان مكه و حجاز بودند وـاز نظر معنوى و ايمان نيز چنانكه مورد اتفاق علماى اماميه رضوان الله عليهم مىباشدـهمگان موحد و خدا پرست بوده و از عدنان تا حضرت آدم(ع)نيز اين گونه بودهاندـگذشته از اينكه بسيارى از آنان چون حضرت اسماعيل و ابراهيم و نوح(ع)از پيغمبران بزرگوار الهى و بلكه برخى آنان از انبياى اولوالعزم مىباشند.
سر سلسله اين دودمان شريف يعنى عدنان از مردان بزرگ زمان خويش و از فصحا و دلاوران بوده و در برخى از تواريخ آمده كه روزى در بيابان شام هشتاد سوار او را تعقيب كرده و بدو حمله بردند و او يك تنه با ايشان جنگ كرد تا آنكه اسبش از پاى درآمد و كشته شد،و پياده با آنان جنگيد تا وقتى كه خداوند او را از شر آنان نجات بخشيد.
مضر
و ديگر مضر بن نزار است كه بر طبق حديثى پيغمبر(ص)فرمود:مضر را دشنام نگوييد كه او بر دين ابراهيم(ع)بوده و از سخنان اوست كه گويد:
«من يزرع شرا يحصد ندامة».
[كسى كه شرى بكارد ندامت و پشيمانى درو كند.]
و گويند:مضر داراى آواز خوشى بود كه در زمان او كسى آوازش مانند وى نبوده و او نخستين كسى است كه«حدى» (1) براى شتران خواند.
و برخى گفتهاند:ـقريشـبه كسانى گويند كه نسبشان به مضر برسد. (2)
الياس
و ديگر الياس است كه در ميان قوم خود به سيادت و بزرگى معروف گشت و همگان اطاعتش را گردن نهادند.و او نخستين كسى است كه شترهايى براى خانه كعبه قربانى كرد.
و گويند:مثل او در عرب همانند لقمان حكيم است در ميان قوم خويش.و چون از دنيا رفت همسرش كه زنى بود به نام خندف از شدت تأثرى كه از مرگ شوهر بدو دست داد با خود عهد كرد كه زير سقف و سايبانى نرود و همچنان بود تا از دنيا رفت.
مدركه
و ديگر مدركه است كه گويند نامش عمرو بوده و سبب اينكه او را مدركه گفتند بدان جهت بود كه وى درجه اعلاى عزت و بزرگى را در ميان قوم خود درك كرد،و بدان رسيد.
كنانه
و در شرح حال كنانه مىنويسند مردى زيبا صورت و عظيم القدر بود و عربها به خاطر علم و دانش و فضيلتى كه داشت نزدش مىآمدند و از دانش او بهرهمند مىشدند،و از كسانى است كه ظهور رسول خدا(ص)را به مردم بشارت مىداد و مىگفت:زمان ظهور پيغمبرى به نام احمد كه مردم را به سوى خداى يكتا و كار نيك و احسان و مكارم اخلاق دعوت مىكند نزديك گشته،از او پيروى كنيد.
نضر
مشهور ميان مورخين و فقهاى اسلام آن است كه نضر پدر قريش است و هر كس نسبش به او رسيد قرشى است.چنانكه در حديثى از رسول خدا(ص)نيز اين مطلبروايت شده است. (3) و نضر در لغت از«نضارت»به معناى زيبايى صورت و جمال گرفته شده و چون نضر بسيار زيبا روى بوده او را به اين نام مىخواندند.
فهر
برخى از اهل تاريخ نوشتهاند:در زمان فهر يكى از سركردگان يمن به نام حسان بن عبد كلال با قبيله«حمير»به قصد شهر مكه حركت كرد تا سنگهاى خانه كعبه را با خود به مملكت يمن برده و در آنجا به وسيله آن سنگها خانهاى بنا كند و حاجيان را به آنجا سوق داده يمن را زيارتگاه آنان كند،فهر كه اين خبر را شنيد در تهيه لشكر برآمده قبايل عرب را گرد آورد و به جنگ حسان رفت و او را اسير كرده و قبيله«حمير» را شكست داد و حسان سه سال در اسارت فهر بود تا آنكه مال بسيارى براى آزادى خود پرداخت،و چون آزاد شد به سوى يمن حركت كرد و در بين راه از دنيا برفت.و همين امر سبب عظمت فهر گرديد تا آنجا كه اعراب همگى سر به فرمان او درآوردند.
كعب
از آن جمله كعب است كه قوم خود را در روزهاى جمعهـكه آن را يوم العروبة مىناميدندـجمع مىكرد (4) ،و ايشان را موعظه مىنمود،و به آمدن پيغمبرى از صلبخويش مژده مىداد،و ابياتى در اين باره از وى نقل كنند كه از آن جمله است:
على غفلة ياتى النبى محمد
فيخبر اخبارا صدوق خبيرها
و همچنين:
يا ليتنى شاهد فحواء دعوته
حين العشيرة تبغى الحق خذلانا
در وجه تسميه وى به كعب گويند به خاطر علو مقام و بزرگى او بوده،زيرا عرب هر چيز مرتفع و بلند را كعب گويد،چنانكه كعبه را از همين جهت كعبه گويند. 
و به خاطر بزرگى و شخصيت او بود كه پس از آنكه از دنيا رفت اعراب روز مرگ او را تاريخ خود قرار دادند و تاـعام الفيلـيعنى سالى كه ابرهه به مكه لشكر كشيد و به امر پروردگار با سنگريزههاى پرندگانـابابيلـخود و لشكريانش نابود گشتندـتاريخ خود را از روى همان روز مرگ كعب تعيين مىكردند.و پس از آن«عام الفيل»و سپس مرگ عبد المطلب را تاريخ قرار دادند،تا وقتى كه در اسلام هجرت مبدأ تاريخ قرار گرفت.
قصى بن كلاب
و ديگر قصى بن كلاب است كه نام اصلى او زيد بود و او را«مجمع»مىگفتند چون قريش را پس از پراكندگى بسيار،گرد هم آورد و همگان مطيع او گشتند،و از رسول خدا(ص)نيز روايت شده كه آن حضرت او را بدين نام خوانده است و شاعر عرب نيز در اين باره گويد:
قصى لعمرى كان يدعى مجمعا
به جمع الله القبائل من فهر
قصى چنانكه گفتيم نامش زيد بود و سبب آنكه او را قصى ناميدند آن بود كه چون پدرش كلابـهنگامى كه قصى كودكى خردسال بودـاز دنيا رفت مادرش كه فاطمه نام داشت به مردى از قبيله عذرة بن سعدـكه نامش ربيعه بودـشوهر كرد،و ربيعه پس از اين ازدواج فاطمه را با خود برداشته به ميان قبيله خود كه در سمت شام سكونت داشتند برد،و قصى را نيز كه كودكى خردسال بود به همراه خود بردند و از موطن اصلى اوـكه مكه بودـدورش ساختند و از اين رو وى را قصىـكه به معناى دور شدهاز وطن استـناميدند.
و به دنبال همين ماجرا بود كه قصى به شهر مكه بازگشت و چون قريش راـكه در آن وقت تحت فرمانروايى قبايل ديگر در مكه زندگى مىكردندـزبون و پراكنده ديد، درصدد برآمد تا عزت از دست رفته آنها را بدانها باز گرداند و به فكر افتاد تا رياست مكه و مناصب بزرگى را كه در دست قبايل ديگر بود و قريش و فرزندان اسماعيل را بدانها سزاوارتر مىديد از آنها بازستاند.و به همين منظور با بزرگان قريش و برخى قبايل ديگر گفتگو كرد و پس از تلاشهاى بسيار گروهى از قريش و همچنين خويشان مادرى خويش را گرد آورد و به ترتيب با قبايل«صوفة»،«خزاعة»و«بنى بكر»جنگ كرد و پس از جنگهاى سخت همگى آن مناصب را كه از آن جمله منصبهاى:اجازه خروج حاجيان از منى،فرمانروايى مكه و تصدى كارهاى خانه كعبه،مانند پردهدارى و كليد دارى و غيره بود همه به دست قصى بن كلاب و قريش افتاد،كه پس از آن برخى از آن منصبها را به صاحبان اصلى آن بازگرداند.
ابن هشام مورخ مشهور مىنويسد:قصى در ميان فرزندان كعب بن لوى نخستين كسى بود كه قريش را تحت فرمان خويش درآورد و منصبهاى مهم مكه مانند منصب كليددارى خانه كعبه،سقايت حاجيان با آب زمزم،اطعام آنان (5) ،رياست دار الندوه(مركز مشورت بزرگان مكه)و پرچمدارى همه به دست او افتاد.
قصى بن كلاب مكه را در ميان قريش چهار قسمت كرد و هر قسمت را به دست گروهى از ايشان سپرد.
تا آنجا كه مىنويسد:
كار قصى در ميان قريش تا به پايهاى بالا گرفت كه هر زنى مىخواست شوهر كند،يا هر مردى مىخواست زنى بگيرد و در هر كارى كه قريش مىخواستند مشورت كنند همگى در خانه قصى انجام مىشد،و هرگاه مىخواستند براى جنگى پرچم ببندند درخانه قصى آن را مىبستند،و هر دخترى مىخواست لباس مخصوص خود را كه در سنين معينى مىپوشيد بر تن كند در خانه او مىپوشيد و آن گاه به خانه خود مىرفت.فرامينى كه او صادر كرده بودـچه در زمان حيات و چه پس از مرگ اوـدر ميان قريش چون احكام دين واجب و لازم الاجرا بود.
و در تواريخ ديگر آمده است كه قريشـپيش از فرمانروايى قصى بن كلابـواهمه داشتند از اينكه در اطراف خانه كعبه،خانهاى بنا كنند و يا از درختان و گياهان حرم براى ساختمان خانه و منزل چيزى بكنند و قصى بن كلاب اين كار را بر آنها آزاد كرد و خود اقدام به اين كار نمود.
و از سخنان پر ارج و گرانبهايى كه از قصى به يادگار مانده اين چند جمله است كه گويد :
«من اكرم لئيما اشركه فى لؤمه،و من لم تصلحه الكرامة اصلحه الهوان،و من طلب فوق قدره استحق الحرمان،و الحسود العدو الخفى»[كسى كه به شخص پست و لئيمى اكرام كند در پستى او شريك گشته،و كسى را كه كرم و بزرگوارى اصلاحش نكند خوارى و پستى اصلاحش كند،و كسى كه بيش از اندازه خود طلب كند(و بخواهد)مستحق محروميت و حرمان است،و حسود دشمن پنهان انسان است.]
و چون هنگام مرگش فرا رسيد به فرزندانش وصيت كرده گفت:
«اجتنبوا الخمر فانها لا تصلح الابدان و تفسد الاذهان».
[از شراب بپرهيزيد كه بدنها را سازگار نيست و دلها را نيز فاسد و تباه سازد.]
عبد مناف
قصى داراى چهار پسر بود كه بزرگترين آنها عبد الدار بود ولى عبد مناف فرزند ديگر قصىـكه نام اصلى وى مغيره بود و مادرش او را عبد مناف ناميدـاز همه شريفتر و بزرگوارتر بود،زيرا در جود و سخاوت گوى سبقت را از برادران خويش ربوده بود،و از اين رو قريش او را«فياض»نام نهاده بودند.و در زيبايى و جمال نيز ضرب المثل بود تا آنجا كه بدو«قمر البطحاء»مىگفتند :و به همين جهت همگان او راشايستهتر به جانشينى پدر و حيازت منصبهاى او مىدانستند،و شايد همين قضاوت مردم سبب شد تا قصى بن كلاب در اواخر عمر خويش در يك مجلس رسمى منصبهاى خود را به عبد الدار كه او را از ديگران بيشتر دوست مىداشت واگذار نمايد و همين علاقه و محبتى كه بدو داشت و از سوى ديگر مىديد كه عبد مناف و برادران ديگر در فضيلت از او پيش گرفتهاند،سبب شد تا وى را مخاطب ساخته بدو چنين گويد:
هان!به خدا سوگند چنان خواهم كرد كه تو نيز در شرف و بزرگى به برادران خود برسىـاگر چه اكنون آنان از تو پيشى جستهاندـكارى خواهم كرد كه هيچ يك از قريش بدون اجازه تو وارد كعبه نشود،و هيچ پرچمى جز به دست تو براى جنگ در قريش بسته نشود،و منصب سقايت حاجيان در دست تو قرار گيرد،و حاجيان جز از طعام تو نخورند،و قريش جز در خانه تو در كارها تصميمى نگيرند.
و بدين ترتيب تمام منصبهايى را كه داشت يعنى منصب:سقايت،اطعام حاجيان،پرچمدارى،كليددارى،رياست دار الندوه،همه را پس از خود به عبد الدار واگذار نمود (6) ،فرزندان قصى نيز همگان سخنش را پذيرفته و به رياست عبد الدار و واگذارى منصبهاى فوق بدو راضى گشتند،و پس از مرگ قصى نيز تا پايان عمر براى گرفتن آنها از عبد الدار اختلافى در ميان آنها پديدار نگشت.
پىنوشتها:
1.«حدى»به آوازى گويند كه ساربانان براى تند رفتن شتران مىخوانند.
2.در اينكه«قرشى»به چه كسى اطلاق مىشود و قريش لقب كدام يك از اجداد رسول خدا(ص)است پنج قول است:اول،همين قول،دوم كه مشهورترين اقوال است آنكه لقب«نضر بن كنانه»است،سوم،قولى است كه قريش را لقب«فهر بن مالك»داند،چهارم،برخى ديگر گويند:لقب قصى بن كلاب است و پنجم،قولى است كه وى«الياس بن مضر»بوده است و معناى آن نيز در پاورقى صفحه بعد خواهد آمد.
3.و در وجه تسميه او به قريش نيز اختلاف است.برخى مانند ابن هشام گفتهاند:قريش در لغت از«تقرش»است كه به معناى كسب و تجارت مىباشد.و ابن اسحاق گفته:قريش از تقرش به معناى تجمع است و بدان جهت به نضر قريش گفتند كه پس از تفرقهاى كه ميان قوم و قبيله آنان افتاده بود آنان را گرد هم جمع كرد.
و برخى گفتهاند:سببش آن بود كه هنگامى نضر در درياى فارس در كشتى نشسته بود ناگاه حيوان بزرگى كه آن را«قريش»مىگفتند به كشتى نزديك شد چنانكه ساكنان كشتى از آن ترسيدند نضر كه چنان ديد تيرى برگرفت و به سوى آن حيوان انداخت و او را در جاى خود متوقف ساخت،و سپس كشتى بدان حيوان نزديك شد و نضر او را بگرفت و سرش را بريد و به مكه برد و بدان نام موسوم گشت.و گويند فرزندان او بدين نام خوانده شدند زيرا بر قبايل ديگر چيره شدند و بدين جهت نام آن حيوان بر آنان اطلاق مىشود،زيرا آن حيوان،حيوانات ديگر دريا را مقهور خويش ساخته بود.
و قول ديگر آن است كه چون نضر تفتيش حال بيچارگان مىنمود و هر كس نيازمند بود با مال و ثروت خود بى نيازش مىكرد از اين رو وى را«قريش»گفتند.
4.و برخى گفتهاند:كعب نخستين كسى است كه روز جمعه را به اين نام خواند،ولى اين قول مورد قبول بسيارى از اهل تاريخ نيست.
5.داستان اطعام حاجيانـبه طورى كه همين ابن هشام مىنويسدـاين گونه بود كه قريش هر ساله در موسم حج آذوقه بسيارى جمع كرده و به نزد قصى بن كلاب مىآوردند،و او نيز به وسيله آنها براى حاجيان بى بضاعت طعامى فراهم مىساخت و از ايشان پذيرايى مىكرد،و اين كارى بود كه قصى بن كلاب بر قريش فرض و لازم كرده بود و سپس متن دستور او را كه در اين باره صادر كرده بود نقل مىكند.
6.در سيره حلبيه از برخى از تواريخ نقل مىكند كه قصى بن كلاب منصبهاى مزبور را ميان عبد الدار و عبد مناف تقسيم كرد،بدين ترتيب كه منصب پرده دارى كعبه و رياست دار الندوه،و پرچمدارى قريش را به عبد الدار واگذار نمود،و سقايت و اطعام و رياست قريش را به عبد مناف داد،ولى آنچه را در بالا نقل كرديم مطابق سيره ابن هشام و ساير تواريخ مشهور است .
ولايت دايكندي تقريباً سه سال پيش با حضور رئيس جمهور دولت جمهوري اسلامي افغانستان آقاي حامد كرزي، معاون رئيس جمهور و وزراء وقت به تاريخ 20/4/83 با تبليغات و بيانات بلند بالاي مسؤولين شركت كننده افتتاح گرديد. بدينطريق يكي از محرومترين مناطق افغانستان، تاريخيترين و بيادماندنيترين روز خود را پشتسر
گذاشت. آقاي دانش وزير عدليه فعلي به حيث والي در آن ولايت شروع بهكار نمود، با تمام كمبودها نظم ونسق نسبي(طبق ديگاههاي اهل ولايت)، برقرار گرديد، والي در توسعة ولايت گويا قراردادهاي خارجي هم داشت. اميد ميرفت كه تا چندي بعد و لايت با برخي ولايات همجوار خود همسطح و يا بهتر از آنها در صحنههاي اقتصادي و سياسي كشور بدرخشد. امّا تا هنوز از زمان زمامداري آقاي دانش و آقاي اكبري و حالا هم والي جديد، خبري از پيشرفت و توسعههاي همه جانبه در ولايت ديده نشده است، بنده پيشنهاداتي جهت بهبود و توسعة ولايت دايكندي در بخشهاي اقتصاد، فرهنگ و سياست، در ذيل ارايه ميدهم، ولي بهترين راه اقدام عملي مسؤولان ما، و از طرفي طرحها و راهكارهاي خوب و كارشناسي شماست كه راهگشاي مسؤولان ما قرارگيرد، ديدگاهها و طرحهاي تان، بصورت متني و با نام خودتان در اين وبلاگ و همينطور در شبكه افغانستان قلب آسيا www.daikondi.com نشر ميگردد.
الفـ طرحهاي اقتصادي
1ـ ايجاد سد آبي در رودخانة كه از ولايت دايكندي ميگذرد، نصب تورپين و برقگيري از آن، و آبرساني در بعضي جاهاي قابل دسترس.
2ـ نصب موتور آب بزرگ در رودخانه در پاي دشت و آب رساني گسترده به جاهاي قابل دسترس و توسعه كشاورزي و كمك در امر ساخت و ساز شهر جديد در بالادشت.
3ـ همكاري ولايت با كشاورزان خصوصاً آنانيكه دركمبود مالي است؛از طريق كمكهاي پولي، دادن وام و... در امر آبگيري از رودخانه براي كشاورزي در جايجاي از ولايت دايكندي.
4ـ كمك و پشتيباني ولايت از كشاورزان در امر دامداري و احداث و تعمير نهرها و جويها در ولايت.
5ـ همكاري مالي فوقالعاده و چشمگير ولايت با كشاورزان در ريشهكني كشت كاذب كوكنار و ترياك و
جايگزيني آن با كشتهاي مفيد و سودآوردايم(مانند گندم، برنج و...).
6ـ عملي سازي سريع طرح ساخت شهر جديد، كه پيدايش كارها و شغلهاي متنوع را در پيدارد.
7ـ ساخت و ساز سريع عمارت و ساختمانهاي دولتي (ساختمان ولايت، ولسواليها، وزارتمعارف،دفاع و امنيه، زراعت و كشاورزي، انكشاف و توسعة دهات و...) و نظامبخشي به شيما و نماي امور اداري و در نهايت تسهيل كارها.
8ـ تعمير و ساخت فرودگاه ولايت كه در حد بينالمللي ارتقاء يابد.
9ـ تعمير و يا احداث سركهاي كه قابل استفاده در تمام سال باشد، با استانداردهاي رسمي و بينالمللي.
10ـ احداث پلهاي محكم كانكريتي و بتني بر روي رودخانههاي در گذر از ولايت، و امكان عبور از آنها در فصول يخبندان و باراني كه تقريباً بيش از 6ماه، حداكثر از مناطق ولايت گرفتار اين مشكلاتند.
11ـ ايجاد مراكز صحي و بهداشتي در تمام ولسواليها
12ـ همكاري و پشتيباني ولايت از پزشكان، متخصصين و تكنسينهاي رشته طب و بهداشت، در سراسر ولايت.![]()
13ـ مبارزه فوق العاده ولايت با مرضهاي مسري و واگيردار و خطرناك(سل، مالاريا، هيپاتيت،HIV و...) با امكانات لازم.
14ـ تعمير و احداث مكاتب متناسب با نيازهاي موجود در سطح ولايت.
15ـ احداث پوهنتون در ولايت با توجه به نيازها، استعدادها و تواناييهاي موجود.
16ـ ايجاد تسهيلات و همكاري در امر احداث و توسعة مدارس علوم ديني با توجه به يادآوري در قانون اساسي كشور.
17ـ احداث ورزشگاهها و اماكن ورزشي و تفريحي.
18ـ كمك و همكاري علما و انديشمندان علم اقتصاد، معماري، مهندسي و...(داخل و خارج كشور)به دستگاههاي ذيربط در حل مشكلات اقتصادي.
19ـ احداث و افتتاح شعبات بانكها جهت تسهيل معاملات و مبادلات خصوصاً در مركز ولايت.
20ـ احداث فابريكهها و كارخانجات متناسب با تواناييهاي ولايت.
۲۱ـ توسعه مراکز ارتباطات وتکنولوژی روز و مدرن؛ تلفن، موبایل، اینترنت و...
بـ طرحهاي فرهنگي
1ـ افتتاح و راهاندازي پوهنتون و مكاتب با توجه به استعدادها ظرفيتهاي ولايت و ايجاد فضاي مناسب آموزشي.
2ـ توجه جدي به كيفيت آموزش شاگردان و دانشپژوهان.
3ـ استخدام استادان و معلمان فرهيخته، كار آزموده و مسلكي، و پرهيز از بكارگيري افرادي ناآزموده نارسيده، در امر آموزش و پرورش جوانان.
4ـ مسافرت والي به كشورهاي مهاجر پذيري چون پاكستان، ايران و...، جهت هماهنگي و جلب و جذب فرهنگيان و متخصصان.
5ـ بازگشت فارغالتحصيلان و متخصصان(علوم ديني، پزشكي، سياست، اقتصاد، معماري، كشاورزي و...) از خارج، و تضمين مناسب و كافي همه جانبه ولايت به آنان، در راستاي خدمت رساني آنها.
6ـ نظارت و هماهنگسازي برنامههاي آموزشي انجوها با وزارتمعارف(طول دوران تحصيل، كيفيت، كميت، و...).
7ـ پيشتيباني از فرهنگ كتابخواني و توسعه كتابخانه در سراسر ولايت.
9ـ پشتيباني ولايت از مؤسسات آموزشي مانند مؤسسه آموزش هنر، زبانهاي خارجي، كامپيوتر و...
10ـ توسعه ادارات فرهنگي در تمام ولسواليها و خدمت رساني مطلوب.
11ـ تقويت راديو و راهاندازي پخش تلويزيون در حد مطلوب و استاندارد.
12ـ مبارزه جدي ولايت با كليه مفاسد اجتماعي و اعمال منافي عفت و مخل نظم عمومي، و اطلاع رساني مفيد و فراگير.
13ـ همكاري متقابل مردم بويژه موسفيدان، تحصيلكردگان و فرهيختهگان بويژه طلاب علوم ديني؛ و ولايت در مبارزه با مفاسد اجتماعي و منكرات.
14ـ تشويق و ترغيب ولايت، تشكلها، انجمنها و مراكز آموزشيـتربيتي را كه در راستاي پيشرفت فرهنگ و ادب مؤثرند.
15ـ همكاري در امر ترقي و توسعه مدارس علوم ديني.
16ـ ايجاد ارتباط منظم دستگاههاي ذيربط آموزشي با ساير ولايات و بهرهگيري از تجارب و آموختههاي همديگر.
۱۷ـ توسعه و گسترش مطبوعات؛ هفتهنامهها، ماهنامهها، فصلنامهها، روزنامهها و...
جـ طرحهاي سياسي
1ـ نظم و نسق و سامان دهي سريع و فراگير دستگاههاي اداري و دولتي در تمام ولسواليها، خصوصاً در مركز ولايت.
2ـ شايسته سالاري و تخصص باوري بجاي انتصاب و يا انتخاب افراد نا آگاه در شعبهها و ادارات ولايت.
3ـ عدم دخالت دستگاههاي اداري ديگر در صدور و يا اجراي احكام ثارنواليها و شعبههاي قضايي.
4ـ توجه به وضعيت روحي و اخلاقي عساكر و اردوي ملي، در راستاي خدمت رساني آنان به مردم و دولت.
5ـ مبارزه جدي مسؤولان با فساد اداري( رشوهگيري، بياحترامي به ارباب رجوع، تضييع وقت آنان و...).
6ـ داشتن ارتباط وسيع والي در داخل، و با هماهنگي با خارج جهت ارتقاء امور ولايت در تمام زمينهها.
7ـ نظارت جدي و فراگير پليس امنيتي بر جايجاي ولايت و جلوگيري از بيعدالتي و ايجاد ناامني.
8ـ نظارت دستگاهادراي ذيربط بر بازار، نرخها، كرايهها و... در سراسر ولايت، كه بصورت عادلانه در جريان بوده باشد، و شاخص گراني و تورم را بالا نبرد.
بخش سوم: مفسر
در اين قسمت ملاكها و اوصاف كساني را كه قرآن كريم و روايات معصومين (ع) را تفسير ميكنند، بر پاية انديشههاي امام خميني، مرور ميكنيم:
به فردي که متون ديني و يا چيزي ديگري را توضيح داده و آشکار ميسازد، مفسّر ميگويند. اولين و اساسي ترين شرطي كه, به نظر امام, مفسر بايد آن را دارا باشد, اين است كه به مقاصد و اهداف قرآن توجه داشته باشد, تا اينها را در تفسيرش تبلور ببخشد, تا ابزارهاي تفسيري بهجاي اهداف آن ننشينند, و جايگاه مقاصد آن را اشغال نكنند, و مفسر از درك اهداف قرآن پرت نيفتد, و از درك فضاي رسالت قرآن, كه قرآن ميخواهد آن را برساند دور نماند, و از گامهاي مبارزه به رهبري قرآن عقب نماند. ضرورت اين شرط اساسي بدان جهت است كه جداكردن قرآن از فضاي حركت هدفدار و اهداف اساسي و حركت انقلابياش, اهميت, نقش آفريني و زنده بودن آن را نابود ميكند, همان گونه كه سبب ميشود كه دريافت واقعي و افق هاي حقيقي قرآن ناديده بماند. مفسر وقتي (مقصد) از نزول را به ما بفهماند مفسر است نه (سبب) نزول به آن طور كه در تفاسير وارد است.[1]
دوري مفسر از اهداف نزول قرآن و مقاصد آن سبب برخورد نادرست و اشتباه در كشف معاني و دلالتهاي قرآن ميشود. و از همين رو ما مصداق روشن اين گلايه پيامبر شده ايم كه با سوز و گداز تمام ميگويد: « و قال الرسول يا رب انّ قومي اتخذوا هذا القرآن مهجوراً» و پيامبر عرضه داشت: پروردگارا! قوم من قرآن را رها كردند. مفسران و غيرمفسران, دانشمندان ونادانان در اين مسأله مثل هم هستند!!».
امام(ره) ميگويد: «مهجور گذاردن قرآن مراتب بسيار و منازل بي شمار دارد كه به عمده آن شايد ما متصف باشيم. پس از آن با تأسف از وضعيت ناپذيرفتني امروز مسلمين بلكه مفسران و رابطه نابايسته شان با قرآن ميفرمايد: «آيا اگر ما اين صحيفه الهيه را مثلاً جلدي پاكيزه و قيمتي كرديم و در وقت قراءت يا استخاره بوسيديم و به ديده نهاديم, آن را مهجور نگذاشتيم؟ آيا اگر غالب عمر خود را در تجويد و جهات لغويه و بيانيه و بديعيه آن كرديم, اين كتاب شريف را ازمهجوريت بيرون آورديم؟ آيا اگر قرائات مختلفه و امثال آن را فرا گرفتيم, از ننگ هجران قرآن خلاصي پيدا كرديم؟ آيا اگر وجوه اعجاز قرآن و فنون محسنات آن را تعلم كرديم, از شكايت رسول خدا(ص) مستخلص شديم؟ هيهات! كه هيچ يك از اين امور مورد نظر قرآن و منزّل عظيم الشأن نيست».[2]
مشكل اصلي تفسير قرآن و قرائت متن در نظر امام اين است كه در تفسيرها روش (بيان مقصود) ناديده گرفته ميشود, با اينكه تنها اين روش است كه مفسر را به افقهاي مقاصد بزرگ قرآن بالا ميبرد. ايشان ميفرمايد: « مفسري كه از بيان مقصود قرآن غفلت كرده يا صرف نظر نموده يا اهميت به آن نداده, از مقصود قرآن و منظور اصلي انزال كتب و ارسال رسل غفلت ورزيده و اين يك خطايي است كه قرنهاست اين ملت را از استفاده از قرآن شريف محروم نموده و راه هدايت را به روي مردم مسدود كرده».[3]
با همين ديدگاه است كه ايشان معتقد است تا كنون براي قرآن تفسيري (شايسته و جامع) نوشته نشده است «به عقيده نويسنده تاكنون تفسير براي كتاب خدا نوشته نشده».[4] در تأييد سخنش ميفرمايد: «به طور كلي معناي (تفسير) كتاب آن است كه شرح مقاصد آن كتاب را بنمايد, و نظر مهم به آن, بيان منظور صاحب كتاب باشد».[5] امام به كار دشواري كه مفسران شيعه و سني در درازاي سده ها با آن دست و پنجه نرم كرده اند اشاره كرده, و اين كه اين طبيعت تفسير قرآن است كه: «دريايي است كه بردارندگان آب آن را خشك نگردانند, و چشمه سارهايي است كه آب كشندگان, آب آن را فروننشانند, و آبشخورهايي است كه در آيندگان، آب آن را كم نكنند».[6] آنجا كه ميفرمايند:
«قرآن يك كتابي نيست كه بتوانيم ما يا كس ديگري يك تفسير جامعي آن طور كه (سزاوار است بر آن) بنويسد. علوم قرآن يك علوم ديگري است ماوراي آنچه ما ميفهميم. ما يك صورتي, يك پرده اي از پرده هاي كتاب خدا را ميفهميم».[7] اما اين, غفلت مفسراني را كه ازمقاصد واهداف قرآن غفلت كرده اند توجيه نميكند, كساني كه به اهداف ادبي و بلاغي, يا نحوي و صرفي, و يا داستان هاي تاريخي و جز آن توجه كرده اند، امام مينويسد: «صاحب اين كتاب سكاكي و شيخ نيست كه مقصدش جهات بلاغت و فصاحت باشد; سيبويه و خليل نيست تا منظورش جهات نحو و صرف باشد; مسعودي و ابن خلكان نيست تا در اطراف تاريخ عالم بحث كند».[8]
2. مفسر نبايد تنها بر ظواهر قرآن توجه كند
يكي از آسيبهاي ديگر مفسران، جمود بر ظواهر قرآن است، بدون توجه به باطن قرآن، آن هم درباره كتابي كه گسترة معارف آن ابديت را در برگرفته و ژرفاي معارف آن انسانها را متحير ميسازد. قرآن سفرة الهي است براي همه، هر كس به قدر ظرفيت خود، گاه عوام از آيهاي قرآن چيزي ميفهمد، آشنايان با دانشها و فلسفه چيزي ژرفتر از آنان، و ژرف انديشان و پيش آهنگان فلسفه چيزي ديگر، و عارفان معرفت الهي دركشان وراي همه است. حضرت امام به منازل و مراحل و ظواهر و بواطن قرآن توجه دارد و بي توجهي به اين ابعاد را مانع فهم صحيح و كامل قرآن ميداند و جمود بر ظواهر را كاري شيطاني ميداند: «اولين كسي كه در [مرز] ظاهر ايستاد و قلب خويش را از بهره باطن محروم كرد شيطان ملعون است، كه به ظاهر آدم(ع) نگريست و مسأله براي او مشتبه شد و گفت: مرا از آتش آفريده اي و آدم را ازخاك، و من بهتر از اويم، زيرا آتش بهتر از خاك است...».[9]
حال كه قرآن قابل فهم است بايد ديد از نظر امام، راه ها، شرايط و حجاب هاي فهم قرآن چه چيزهايي است، و مفسر چه ويژگيهاي ميتواند داشته باشد. شايد بتوان ديدگاه امام را اين گونه خلاصه كرد:
الفـ پناهندهشدن به خداي سبحان از شر شيطان؛
بـ تقوي و طهارت ظاهر و باطن «قلب»، همراه با ذوق عارفانه؛
جـ اخلاص و پاكسازي نيت؛ اين امر تاثير در قلوب، نقش بنيادي داشته وبدون آن هيچ عملي را قيمتي نيست، بلكه ضايع، باطل و موجب سخط الهي است.
دـ آشنايي با زبان عربي و ادبيات عربي در حد فهم معناي قرآن، براي درك آيات محكم قرآني، كه در اين حد، فهم متعارف كافي است؛
رـ بهرهمندي از دانشهاي لازم به عنوان پيش نياز فهم معارف علمي و استدلال هاي كوتاه امّا ژرف قرآني؛
زـ تفكّر و تأمل، با بهرهگيري از سخنان پيامبر(ص) و اهل بيت عليهم السلام؛ انديشيدن در معاني آيات شريفه و تفكر در چگونگي بيرون آمدن از مراتب ظلمات به عالم نور در پرتو نور آيات يكي ديگر از آداب و شرايط و بلكه از اعظم آدابي است كه در شريعت مطهر به آن توصيه شده است.
هـ مشاهده؛ كه خود درجاتي دارد و مشاهده كامل فقط با قلب انسان كامل «حضرت ختمي مرتب، و تعليم يافته مكتب او امام علي بن ابي طالب(ع) ممكن است» و البته فهم ظاهر و باطن و فهم كامل قرآن، مخصوص من خوطب به است.
از موانع و حجابهاي بزرگ فهم قرآن، خودبيني است كه موجب ميگردد آدمي خودرا از راهنماييهاي قرآن بينياز بداند. از نظر امام احساس بينيازي از بهرهگيري از اين خوان نعمت الهي از اين طريق بهوجود ميآيد كه شيطان كمالات موهوم را براي انسان جلوه دهد و او را به آنها راضيو قانع سازد و كمالات و مقامات واقعي را از چشم او ساقط كند. مثلا اهل تجويد را بهدانش تجويد دلخوش كند و علوم ديگر را در ديد آنان ناچيز جلوه دهد.[10]
از ديدگاه امام (ره) يكي ديگر از حجابها كه مانع فهم قرآن شريف و استفاده از معارف و مواعظ اين كتاب آسماني ميگردد، معاصي و كدورات و تاريكيهايي است كه ازطغيان و سركشي نسبتبه ساحت قدس پروردگار عالميان پديد ميآيد.[11]
6. عدم دخالت پيش فرض هاي نااستوارِ مفسر در پديدة فهم
يكي از آسيبهاي جدي و فساد آورِ مفسران در امر تفسير، ماندن در حجاب پيشفرضها و باورهايي است كه از پيش در ذهن آنان رسوب كرده است، در هنگام برخورد با قرآن نيز به جاي تلاش براي فهم قرآن ميخواهند قرآن را به گونهاي معني و تفسير كنند كه باعقايد از پيش پذيرفته شده و مسلم انگاشته شدة آنان همساز آيد.
در اينجا سخن از مطلق پيشفرض و پيشفرضهاي برگرفته شده ازخود قرآن و پيش فرضهاي بيروني و بررسي درستي يا نادرستي آن نيست، زيرا هر مفسّري براي فهمِ قرآن به يك سلسله مبادي عقلي فهم، و يك دسته پيشفرضهاي برگرفته شده ازخود قرآن تكيه دارد.[12]
حضرت امام نيز در فهم صحيح قرآن، كشف مقصود اساسي معارف قرآن را به عنوان پيشفرض برگرفته ازخود قرآن، لازم و بايسته ميداند. تفاوت است ميان اينكه با استفاده از پيشفهمي درصدد فهم درست قرآن باشيم، تا اينكه چيزي از پيش پذيرفته باشيم و قرآن را بر آن تطبيق كنيم. امام، آنجا كه حجابهاي فهم قرآن را بر ميشمارد ميفرمايد: «يكي ديگر از حجب، حجاب آراء فاسده و مسالك و مذاهب باطله است، كه اين گاهي ازسوء استعداد خود شخص است، و اغلب از تبعيت و تقليد پيدا ميشود. واين از حجبي است كه مخصوصاً از معارف قرآن ما را محجوب نموده...اگر هزاران آيه و روايت وارد شود كه مخالف آن باشد، يا از ظاهرش مصروف ميكنيم يا به آن نظر فهم نكنيم...».[13]
امام، مثالهايي از باورهاي مشهور بين عوام مي زند كه راه را بر فهم صحيح معارفي از قرآن بسته است «و چه اندوه و افسوسي دارد آنجا كه از ممنوع الورود شمرده شدن باب معرفة الله و مشاهده جمال، در اثر قياس به باب تفكر در ذات كه ممنوع است سخن ميگويد!»[14]
7. هدف مفسر، مقصود صاحب كتاب باشد
توجه نكردن به مقصود صاحب كتاب، سهمناك ترين درّهاي است كه ممكن است مفسر در آن سقوط كند: «مفسري كه از اين جهت غفلت كرده يا صرف نظر نموده يا اهميت به آن نداده، ازمقصود قرآن و منظور اصلي انزال كتب و ارسال رسل غفلت ورزيده، و اين يك خطايي است كه قرن هاست اين ملت را از استفاده از قرآن شريف محروم نموده و راه هدايت را به روي مردم مسدود كرده».[15]
تفاسيري كه به امور جنبي و جهات ادبي مانند نحو و صرف و بلاغت و لغت، يا به امور تاريخي و گسترش داستان هاي قرآني و... پرداخته اند، هيچ كدام تفسير به معناي واقعي كلمه نيستند، زيرا: «هيچ يك از اينها داخل در مقاصد قرآن نيست و از منظور اصلي كتاب الهي به مراحلي دور است».[16] مقصد كتاب الهي هدايت است، و چون بيشتر مفسران، بعد هدايتي قرآن را در تفسير خويش مغفول گذاشته اند، كه امام مفسر واقعي را هدف بين اعلام ميكند.
8. قضاوت ارزشي، مبني برتفسيق و تكفير ديگران در تفسير نباشد
يكي از دردناك ترين رويدادها در تاريخ تفسيرنويسي اين است كه اصحاب هر گرايشي صاحبان ديگر گرايشها را تفسيق و تكفير كنند، و چنان بپندارند كه قرآن فقط در همان بعدي كه آنان پرداخته اند قابل تفسير است و در هر بعدي ديگر سبب كفر و فسق ميشود. بي هيچ ترديدي نامسلماناني هم از قرآن ميخواستهاند سوء استفاده كنند; حساب آنها جداست، اما سخن دربارة تفاسيري است كه مفسران، با اعتقاد به اصول اسلام به تحرير درآوردهاند: «يا حكم الحاد كردند و يا حكم تكفير كردند، يا هر چه كردند آنها را تخطئه كردند، و اين هر دو روش خلاف واقع بوده است».[17] اين تنگ نظري نيز كه نشانه تحجّر است مصيبتهاي بسياري به بار آورده است. خود امام نيز از گزند چنين برخوردهاي متحجرانهاي در امان نبوده است، برخي از همان كج انديشان از كوزهاي كه مصطفاي خردسالـ فرزند امامـ آب نوشيده بود آب نميخوردند، كه پدر او فلسفه تدريس ميكند.[18]
9. بدون پشتوانة علمي نبايد قرآن را تفسير كرد
در گذشته برخي از خام انديشان، با ذهنيت هاي پيشين و بدون اطلاع كافي از معارف قرآن، دست به تفسير ميزدند، از اين رو امام هشدار داد: «اشخاصي كه رشد علمي زياد پيدا نكردهاند، جوان هايي كه دراين مسائل و مسائل اسلامي وارد نيستند، كساني كه اطلاع از اسلام ندارند، نبايد اينها در تفسير قرآن وارد بشوند، و اگر روي مقاصدي آنها وارد شدند، نبايد جوان هاي ما به آن تفاسير اعتنا كنند».[19]
نتيجه گيري
همانطور كه در انديشههاي تفسيري امام مطالعه مشاهده شد، ايشان غرض از تفسير را بيان هدف الهي كه همان هدايت انسانها باشد ميداند، نه سبب نزول و يا چيزي ديگر: «به طور كلي معناي «تفسير» كتاب آن است كه شرح مقاصد آن كتاب را بنمايد; و نظر مهم آن بر بيان منظور صاحب كتاب باشد».[20] مفسري كه در تفسير خود اين سخت گيري را رعايت نكند كار او در واقع تفسير نيست، زيرا: «مفسر وقتي مقصد نزول را به ما فهماند مفسر است، نه سبب نزول را، به آن طور كه در تفاسير وارد است».[21] از ديدگاه ايشان با توجه به اينكه قرآن كتاب راهنماي همه است، تفسير نمودن آن در حد وسع هر فرد ممكن است، يعني امكان دارد كه افراد با توجه به روشهاي تفسيري، و با تكيه بر شيوههاي تفسير معصوم(ع) تفسيري از قرآن ارايه دهند. در انديشه امام (ره) اساساً انگيزه نزول اين كتاب مقدس و بعثت نبي اكرم صلي الله عليه وآله وسلم آن است كه اين كتاب در دسترس همگان قرار گيرد و همه به اندازه گنجايش فكر خود از آن استفاده كنند.[22]
تفسير صحيح ازديدگاه امام آن است كه همة جوانب را در نظر بگيرد، و تحليل كاربردي ارائه دهد. امام از مفسراني كه استفاده از قرآن را منحصر به ضبط و جمع اختلاف قرائات ومعاني لغات و تصاريف كلمات و محسنات لفظي و معنوي و وجوه اعجاز قرآن ومعاني عرفي ميدانند و از دعوات قرآن و جهات روحي و معارف الهي آن غافلند، بهشدت انتقاد كرده است.[23] و مفسر واقعي كسي است كه، مقصد نزول قرآن را بفهماند نه سبب نزول آن را.[24]
گرايشهاي امام در تفسير شامل فلسفه، عرفان، اجتماع، سياست، حكومت، عبادت، هدايت، و... ميشود؛ او به شدت از تفسير يكسويه و يك بْعدي قرآن انتقاد ميكند. وي قرآن را جامع، كامل و جاودان ميداند: «... و ديگر از عالم غيب بر بسيط طبيعت علمي بالاتر يا شبيه به آن تنزل نخواهد نمود, يعني آخرين ظهور كمال علمي كه مربوط به شرايع است همين است و بالاتر از اين امكان نزول در عالم ملك ندارد».[25] بنابراين با تفسير تك بْعدي قرآن مخالف است. ايشان معتقد است كه درونماية قرآن دعوت به خود سازي است: « دعوت به تهذيب نفوس و تطهير بواطن نفوس و تحصيل سعادت و كيفيت سير و سلوك الي الله در دو شاخه تقوي و ايمان...».[26] ايشان بر اين باور است كه مفسر بايد خود مهذب باشد، و از فنون علمي تفسير و روشهاي آن مطلع باشد، تا تفسير حقيقي از قرآن كريم ارائه دهد.
[1] . خمينى, روح الله، آداب الصلاة, ص193.
[2] . همان, ص 198.
[3] . همان, ص193.
[4] . همان, ص192.
[5] . همان.
[6] . همان, ص 194.
[7] . امام خمينى, تفسير سوره حمد, ص 95.
[8] . همو, آداب الصلاة, ص194.
[9] . خمينى, روح الله، شرح دعاى سحر, ص 95.
[10] . فيض كاشاني، ملامحسن; المحجة البيضاء، چ 2، قم دفترانتشارات اسلامي، بيتا. ج ، ص241.
[11] . خمينى, روح الله، آدابالصلوة، ص 201.
[12] . ر.ك. به مقاله پيش فرض هاى علامه طباطبايى در الميزان، پژوهش هاى قرآنى شمارههاي 9 و 10.
[13] . خمينى, روح الله، آداب الصلاة, ص196.
[15] . خمينى, روح الله، آداب الصلاة, ص196.
[16] . همان, ص192.
[17] . صحيفه نور, ج1، ص235.
[18] . ، پژوهش هاى قرآنى ـ شماره 19و20 ـ پاييزوزمستان80
[19] . همان، تفسير سوره حمد, مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى, ص 96.
[20] . امام خميني, آداب الصلاة,193.
[21] . همان.
[22] . همان، صحيفه نور، ج 14، ص 252.
[23] . همان، صص171 و 194؛ شرح حديث جنود عقل و جهل ص 11.
[24] . همان، آداب الصلوة192 و193.
[25] . همان، آداب الصلاة, ص 309.
[26] . همان.
