قربانعلي هادي
در اين نوشتارسعي براين است كه مشروعيت حكومت ديني را تبيين كند، و به خاطر"مشروعيت" (Legitimacy) يكي از قديميترين و اساسيترين مباحث نظامهاي سياسي است كه از يونان باستان توسط افلاطون و ارسطو و سپس از سوي متفكراني همچون سيسرو، آگوستين قديس، توماس آكوئيناس(Thomas Akoeinas)، فارابي(Farabi)،ابنرشد، غزالي، ماوردي، ابنسينا و ساير شخصيتهاي مشرق و مغرب زمين مورد توجّه قرار گرفته و با تقسيم حكومت به آريستوكراسي (Aristocracy)، دموكراسي(Democracy)، موناركي(Monarchy)، جمهوري(Republic) و مانند اينها به بحث از مصاديق حكومتهاي مشروع و نامشروع پرداخته شده است. هر حكومت ، دولت و نظام سياسي براي حدوث و بقاي خويش ناچار به تعريف مباني مشروعيت نظام سياسي خويش است، تا با پشتيباني از آن مباني بتواند در امور عمومي و اجتماعي مردم تصرف كند و حق فرمانروايي را از آن خود قرار دهد. زيرا در باب مشروعيت سياسي(Political of legitimacy) مهمترين پرسشهاي ذيل پاسخ داده ميشود و حق حاكميت از آن حاكم ولزوم اطاعت از سوي مردم را توجيه مينمايد:
اينكه مشروعيت به چه معناست؟ و در كدام يك از حوزههاي علوم سياسي مورد بحث قرار ميگيرد؟ و نيز منبع و منشأ مشروعيت در نظامهاي سياسي چيست و چه رابطهاي ميان مشروعيت با مقبوليت و كارآمدي برقرار است؟ آيا قدرت ، اقتدار، زور و غصب حكومت، منشأ مشروعيت و مقبوليت آن ميگردد و در تثبيت حق حاكميت توانمند است؟ آيا مشروعيت مبتني بر سنت(Tradition)، مقبوليت آفرين است و آيا توافقات عقلايي و قراردادهاي اجتماعي مشروعيت سازند، و آيا ويژگيهاي رهبران فرزانه ميتوانند منشأ مشروعيت گردند؟ ويا اينكه اجراي احكام آسماني و قوانين الهي در يك حكومت مشروعيت آور است؟ دهها پرسش ديگر. توضيح اين موضوع را با تأمّل بر سؤالات ياد شده پي ميگيريم.
1ـ تعاريف «مشروعيت»(legitimacy)
"مشروعيت" در بسترة انديشةسياسي، هميشه از نظر مفهوم و كاربرد دچار بحران بوده است و بر اين اساس پارهاي از نويسندگان با نيافتن خاستگاه آن به برداشتهاي متفاوتي دست زدند و با خلط ميان معناي لغوي و اصطلاحي و نيز آميختگي ميان مشروعيت هنجاري و غيرهنجاري و همچنين مشروعيت ايدئولوژيكي و ساختاري و شخصي، به تردد وكج فكريها گرفتار شدند. قانوني بودن[1]، انطباق با سنتها[2]، قانونيت همراه با رضايت مردم[3]، برخورداري از ويژگيهاي اخلاقي، توجيه عقلي اِعمال قدرتِ حاكم، حقّانيتِ تام، مقبوليت و ارادة عمومي يا اكثريتِ تودة مردم[4] ، مطابقت با آموزههاي ديني و ... نمونههايي از تعاريف ارايه شده از اين واژه ميباشد. بعضي از تعاريف مشروعيت را كه به فهم بهتر موضوع ياري ميرساند، مرور مي كنيم:
1.1. مشروعيت؛ عبارت است از توجيه عقلاني«اعمال سلطه و اطاعت». اگر اطاعت، غير عقلاني باشد مستند به سنّت جاري يا محبوبيت حاكم (فره ايزدي ياCharisma) خواهد بود. [5]
1.2. مشروعيت؛ يعني توجيه عقلي "اعمال قدرت حاكم" و اينكه حاكم براي اعمال قدرت خود چه مجوزيدارد و مردم چه توجيه عقلي براي اطاعت از حاكم ارايه ميكنند. مشروعيت، متضمن توانايي نظام سياسي درايجاد و حفظ اين اعتقادات است كه نهادهاي سياسي موجود، مناسبترين نهادها براي جامعه هستند. مشروعيت ارتباط نزديكي با مفهوم تعهّد و التزام به فرمانبرداري دارد.[6]
1.3. «مشروعيت» به معني قانوني بودن يا طبق قانون بودن است. در گذشته در اروپاي سدههاي ميانه هم به همين معني به كار ميرفت. سيسرو[7] اين واژه را براي بيان قانوني بودن قدرت به كار برد. بعدها واژة مشروعيت در اشاره به روشهاي سنّتي، اصول قانون اساسي و انطباق با سنّتها به كار رفته است. بعد از آن هم مرحلهاي فرا رسيد كه در آن عنصر رضايت به معني آن افزوده شد و "رضايت"، پايه و اساس فرمانروايي مشروع دانسته شد. [8]
1.4. وقتي حكومت، مشروعيت دارد كه مردمِ تحت فرمان آن اعتقاد راستين داشته باشند بر اينكه، ساختار، عملكردها، اقدامات، تصميمات، سياستها، مقامات، رهبران و يا حكومت از شايستگي، درستكاريِ يا خير اخلاقي از حقِ صدور قواعد الزام آور، برخوردار باشند.[9]
1.5. ژان بيندال مشروعيت را چنين تعريف ميكند؛ كه مردم به طور طبيعي و بدون ترديد، سازماني را كه به آن تعلّق دارند، ميپذيرند.[10]
1.6. ج . ك . رابرت ميگويد: «مشروعيت همان اصلي است كه دلالت ميكند بر پذيرش همگاني دستيافتن شخص يا گروه معيّني به مقامي سياسي، به طور كل از راه اِعمال قدرت يا در برخي موارد ويژه بر اين اساس كه اعمال قدرت براي دستيابي به آن مقام با برخي اصول و رويههاي عمومي اجراي اقتدار هماهنگاست».[11]
كه از صفت (Legitimate) اشتقاق يافته در لغت به معناي«قانوني» ترجمه شده است. اين اصطلاح از قديم الايام در فلسفه و كلام سياسي، مورد توجه قرار گرفته و از قرن نوزدهم در جامعهشناسي سياسي كه يكي از شاخههاي علوم سياسي ميباشد، مطرح گرديد. فلسفه، كلام و يافقه سياسي به مسايل هنجاري و بايد و نبايدهاي حقوقي و ارزشي در حوزه سياست ميپردازند. بر اين اساس، مشروعيتي كه در اين شاخههاي علوم سياسي مورد بحث قرار ميگيرد، "مشروعيت هنجاري" نام دارد وجامعهشناسي سياسي، تلاش فكري در جهت توضيح و تبيين پديدهها و رفتارها و ساختهاي سياسي بهوسيلة عوامل اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي است. موضوع اين رشته سياسي، روابط دولت و جامعه و تاثيرات جامعه بر روي دولت است. اين علم به بررسي محيط اجتماعي ـ سياسي ميپردازد.[12]
به همين دليل مباحث مربوط به جامعهشناسي سياسي از جمله مسألة مشروعيت و منابع آن كاملاً غيرهنجاري است. يعني از هست و نيستهاي روابط ميان دولت و ملّت سخن به ميان ميآورد و به بايستي ونبايستيهاي حقوقي و ارزشي، نظر ندارد.
مشروعيت به مفهوم مقبوليت، و مورد رضايت مردم در حوزه جامعهشناسي سياسي، و مشروعيت به مفهوم حقانيت، در برابر غصب(Usurpation) يعني ناحق بودن حكومت در حوزة فلسفه، كلام و حقوقسياسي مورد بحث قرار ميگيرد. در فلسفة سياسي، پرسش اصلي آن است كه حق حاكميت از آن كيست و چه كسي بايد حكومت كند و آيا نوع حكومت و يا شخص حاكم، حق است يا ناحق؟ مشروعيت دارد يا ندارد؟ حقانيت دارد و يا غاصب است؟
ولكن در جامعهشناسي سياسي، پرسش بدينگونه است كه چگونه يك حكومت، كارآمد خواهد بود؛ دوام ، مقبوليت و رضايت مردمي پيدا ميكند؟ يك حاكم معيّن در جامعه ديني يا غير ديني با چه فاكتورها وشرايط و عواملي، محبوبيّت مييابد؟ آيا زور و غلبه و فشار سياسي، منشا استقرار و استمرار نظام سياسي ميشود؟ آيا وراثت، شيخوخيت، نژادپرستي، مليگرايي، اشرافسالاري، نخبهگرايي، ويژگيهاي اخلاقي وشخصي و وارستگي و فرهمندي عرفاني، منابع مشروعيت جامعهشناسانه به شمار ميروند؟ مشروعيت درجامعهشناسي سياسي، به حق و ناحق بودن حكومت و حاكم كار ندارد و به مقبوليت مردمي و پايگاه اجتماعي حكومت، نظر دارد كه آن هم مقولهاي تشكيكي و ذومراتب است؟ يعني هيچ دولتي صد درصد مقبول يا نامقبول، نيست؟ آيا مشروعيت هنجاري و غيرهنجاري يا فلسفي و جامعهشناختي با قدرت ارتباط مستقيم دارد؟ حكومت و حاكمي كه مشروعيت فلسفي، كلامي و حقوقي را بهدست آورد قدرت و اقتدار او مشروع است و در غير آن صورت نامشروع و ناحق ميباشد؟ گرچه نفوذ اجتماعي فراواني داشته باشد و نيز حاكم يا حكومتي كه به دلايل و عوامل معرفتي، اجتماعي، روانشناختي مقبوليت مردمي و رضايت اجتماعي پيدا كند قدرت بالفعل سياسي نيز بهدست ميآورد گرچه با نگاه فلسفي و كلامي، مشروع و حق نباشد؟ دوركن از نظامهاي حكومتي معمولاً وصف مشروعيت را در بر مي گيرد:
الف. ركن حاكم؛ و اينكه چرا و به چه دليل تودة مردم بايد از فرامين و دستورات حاكم اطاعت كنند و بر چه اساسي بايد فلان حاكم، حكمراني نمايد.
ب. ركن نظام حكومتي؛ واينكه چرا براي نمونهحكومت دموكراسي[13]، ليبراليستي، نخبهگرايي، اشرافسالاري، پادشاهي[14]، توتاليترستي[15]، تئوكراسي[16] ومانند اينها بايد تحقق يابند و اصلاً ملاك مشروعيت حكومتها چيست؟ آيا حكومت زورمدارانه و استبدادي، مشروعيت دارد يا تنها مشروعيت نوع حكومت از طريق رضايت و اراده عموم مردم و يا از ناحيه انطباق آن بامشيت و فرامين حق تعالي تحققپذير است؟
آري ازقسمت نمي بايد گريخت
عين الطاف است ساقي آنچه ريخت
زين عطش رمزاست وعارفواقف است
سرعشق است اين وعشقش کاشف است
مغز برخود مي شکافد پوست را
فاش مي سازدحديث دوست را
هرکه را اسرارحق آموختند
مهر کردندودهانش دوختند
کارعاقل رازها بنهفتن است
کار ديوانه پريشان گفتن است
ليک اندر مشرب فرزانگان
همرهي صعب است باديوانگان
هرکه رااينجا دلي بيمار هست
باخبرزان ناله هاي زارهست
درد ما گر بگيرد درمان جز از دوست نيست
رنج ما كر بگيرد پايان جز از دوست نيست
چون گذرد سنگيني دولت شبهاي الم
عامل وصل گلستان و با گل جز دوست نيست
يا بيايد دم دهد بر من زار دلغمين
يا بيايد دفن بنمايد اين نقش نگين
گر نپرسد حال من دراين ديار برهوت
ميكشم درد والم تا انتهاي اين زمين
يار من، بنياد من؛ شاه بيت غزلم
شاخ من، شمشاد من؛ تنها تويي اي صنمم
رفعت روح و نسيم من در سحري
تو بيا بگير زمن غمهاي ذوالمننم
اين جنون من به من رنج فراوان بخشيد
غصهها و قصهها از بس فراوان بخشيد
دورماندم بيجهت از هستة شيرين خود
هجرتي بين من و او درد بيپايان بخشيد
3/۹/1385

